eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام فرداشب معلوم می‌شه...
سلام اگر پیامی که دیروز گذاشتم رو خونده باشید ابهام‌تون برطرف می‌شه. ناراحتی من فقط از اون پیام نبود...
سلام بر همه شما عزیزان، ممنونم از لطف و محبت‌تون. خوشحالم که همراهم هستید. امیدوارم در ادامه بهتر از این باشم...
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 📙رمان امنیتی #شهریور 🌾 ✍️به قلم: #فاطمه_شکیبا قسمت 107 *** 🌾پنجم:
🔰 🔰 📙رمان امنیتی 🌾 ✍️به قلم: قسمت 108 از سرویس بیرون می‌آیم و یک راهروی گرم و کوتاه را طی می‌کنم تا به سالن همایش برسم. بوی عطر سالن که به بینی‌ام می‌خورد، دلم درهم می‌پیچد. یک دور دیگر، کل تالار را بررسی می‌کنم؛ محافظ‌ها را، دوربین‌های مداربسته را و خروجی‌ها را. به خودم می‌گویم: انقدر نگاه نکن... خودتو جمع کن... خیلی تابلویی. از روز قبل همایش، آمار تمام سیستم امنیتی سالن را درآوردم. چون راهنما و مترجمم، دسترسی بیشتری دارم و به لطف حمله پنیک، دلیل خوبی برای آشفته بودن. سالن کلا بیست محافظ دارد که همه خانم‌اند. از خبرنگارها و عکاس‌ها گرفته تا مهمانان و محافظان، همه خانم‌اند و هیچ مردی در سالن نیست. برای ورود، یک بازرسی مختصر دارد و ورود تنها با کارت شناسایی مجاز است. دوربین‌های مداربسته نقطه کور ندارند و همه سالن را پوشش داده‌اند. سالن شش خروجی دارد که راه همه باز است. یک تیم هفت نفره پزشکی و امداد در تالار مستقرند و هربار در سالن چرخ می‌زنند تا مطمئن شوند کسی مشکلی ندارد. یک تیم آتش‌نشانی هم بیرون از تالار، آماده کمک‌اند. هیچ نقصی در تالار و سیستم امنیتی‌اش نیست که بتوان از آن استفاده کرد؛ پس باید تنها به نقاط قوت خودم تکیه کنم. قدم تند می‌کنم و به ردیف مهمانان عرب لبنانی و فلسطینی می‌رسم. با دیدن من لبخند می‌زنند و من هم سعی می‌کنم بخندم. هنوز خیلی صمیمی نشده‌ایم و بجز این که در فرودگاه به استقبالشان رفتم و به هتل رساندمشان، کار دیگری نکرده‌ام. الان و با حال مزخرفی که دارم، سخت‌ترین کار برایم ارتباط با آدم‌های جدید است و باید تحمل کنم. به خودم وعده می‌دهم: فقط بیست و چهار ساعت تحمل کن، بعد از شرشون خلاص می‌شی. برای همیشه. صدای سخنرانیِ زن سیاه‌پوستی که بالای سن نشسته را گنگ و محو می‌شنوم. انگار دارد به یکی از زبان‌های ملی آفریقایی حرف می‌زند. مترجم هم‌زمانم خاموش است و قصد روشن کردنش را هم ندارم. کلا حوصله شنیدن حرف هیچ‌کس را ندارم. سرم را تکیه می‌دهم به صندلی و خیره می‌شوم به سقف. عکس زنان شهید دورتادور سالن نصب شده و شروع می‌کنند به چرخیدن دور سرم. همه دقیقا به من خیره‌اند. چشمانم را می‌بندم تا از نگاهشان فرار کنم. دستانم خونین است. خون از شیارهای کف دستم و بندهای انگشتم بیرون می‌زند و بند نمی‌آید. دستانم را می‌گیرم زیر شیر آب. خون در آب می‌رقصد و می‌رود داخل سوراخ، اما باز هم خون تازه می‌جوشد. دستانم را زیر شیر محکم‌تر به هم می‌مالم؛ فایده ندارد. خون می‌جوشد و می‌جوشد و می‌جوشد. به تمام روشویی و شیر آب و آینه، خون پاشیده است. دستانم را محکم می‌کشم به لباسم، پاک نمی‌شود. دوباره زیر آب می‌گیرمشان. خونابه‌ها از سوراخ پایین نمی‌روند. روشویی پر از خون می‌شود. خون بالا می‌زند و از روشویی سرریز می‌کند. قدم به عقب برمی‌دارم. پایم روی خون‌هایی که روی زمین ریخته لیز می‌خورد و از پشت می‌خورم روی زمین. ... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/6820 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام کی شود دریا به پوز سگ نجس...؟