🔰بسم الله قاصم الجبارین🔰
📍داستان کوتاه آسمان خطخطی
(بخش دوم)
✍🏻 فاطمه شکیبا
بجز یک جعبه کوچک کمکهای اولیه، چیزی در دستانش نبود. داشت به سمت مرد مجروح میرفت. روپوش سپید و دستان بالا به نشان تسلیمش، به این معنا بود که یک امدادگر است و خطری ندارد.
امدادگر...
این کلمه را داد میزنم. پس نیروهای امدادی کدام گوریاند؟
این را هم داد میزنم. دوباره سرم را بالا میآورم تا پایم را ببینم. شاید اینها یک کابوس بوده. سرباز باتجربهتر، بالای سرم نشسته و پایم همچنان سر جایش نیست. از درد به زمین پنجه میکشم. سرباز پارچهای را بالای قسمتِ قطع شده میبندد. همین که گره پارچه را محکم میکند، با تمام وجود عربده میکشم و سرم را به سمت عقب خم میکنم. سرباز صفر سرم را محکم میگیرد و زار میزند. میدانم که بستن پارچه فایده زیادی ندارد. خون همچنان دارد از پای قطع شدهام بیرون میجهد. از درد نفسم بند میآید چشمانم بسته میشوند.
دختر امدادگر داشت میرفت به سمت مجروح. صورتش درست پیدا نبود؛ اما از چابکیاش در دویدن میشد فهمید جوان است. لاغر بود و جوان. حالم به اندازه کافی گرفته بود؛ چون نتوانسته بودم مردِ زردپوش را بکشم. اگر همانجا میماند و خونریزی میکرد ممکن بود بمیرد؛ ولی با رسیدن امدادگر همین شانس کوچک من هم از دست میرفت و یک شلیک موفق را از دست میدادم. پس باز هم، مغزم به دستم فرمان شلیک داد. امدادگر درست وسط مدار مدرج دوربین سلاح بود.
تق.
زدمش.
چند ثانیه بعد از این که دختر امدادگر روی زمین افتاد و یک دایره قرمز روی روپوش سپیدش پیدا شد، یادم افتاد تیراندازی به نیروهای امدادی ممنوع است. خندهام گرفت. امدادگر روی زمین افتاده بود، نزدیک حصار مرزی. درست به سینهاش زده بودم. دایره قرمز روی روپوشش داشت بزرگ میشد. تکان نمیخورد. یا مُرده بود یا به زودی میمُرد. هم او، هم آن مرد زردپوش. یاکوب که کنارم نشسته بود، در گوشم گفت: هی، اون امدادگر بود.
شانه بالا انداختم و خندیدم. گفتم: خب که چی؟
-ممکنه برات بد بشه.
-برو بابا. هیچوقت برای هیچکدوم از ماها بد نشده!
بشکن زدم و مسرورانه گفتم: دوتا شلیک موفق!
چشم باز میکنم. دنیا سیاه است. درد تمام جسمم را فشار میدهد. فکر کنم تا الان از پنج لیتر خون، حتی پنج سیسیاش هم نمانده باشد. تشنهام. بالای سرم، دختری را میبینم با روپوش سپید و روسری آبی، و یک دایره قرمز روی سینهاش. آسمان دیگر نه آبی ست، نه خطخطی. آسمان آتش گرفته و دارد روی سرم میبارد. نعره میزنم؛ اما اینبار از ترس.
پس آمبولانس کجاست؟
چرا هیچکس کاری نمیکند؟
نمیتوانم تکان بخورم. اینبار نه چهره سرباز صفر را میبینم، نه آسمان را. گردنم دارد میان پنجههای هیولای نامرئی درد میشکند. درد دارد تمامم میکند. زمین داغ شده و دارد من را میبلعد. قبل از این که حتی چشمانم را ببندم، آسمانِ سراسر آتش روی سرم سقوط میکند و در زمینِ داغ بلعیده میشوم. صدا در گلویم میخشکد.
-نـ...
پایان.
تقدیم به شهیده رزان النجار🥀
#طوفان_الاقصی #فلسطین
#مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
🇵🇸✊ راهپیمایی در حمایت از پیروزی مقاومت فلسطین و محکومیت جنایات رژیم صهیونیستی
🗓 جمعه ۲۱ مهرماه؛ بعد از نماز جمعه اصفهان
📍مکان؛ مصلی حضرت امام خمینی به سمت چهارراه فرایبورگ
#طوفان_الاقصی #فلسطین #الله_اکبر
http://eitaa.com/istadegi
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 6
***
نمیدانم چشمانم باز است یا بسته؛ همهجا سیاه است. بدنم درد میکند. انگار که در تمام این خواب و بیداری، به در و دیوار خورده باشم. به خودم تکانی میدهم و دردم بیشتر میشود. احساس میکنم در حرکتم. دنیا در حرکت است و دارد من را با خودش میبرد. انگار که در ماشینم. صدای موتور ماشین میآید. با وجود درد، سعی میکنم محکمتر تکان بخورم و جیغهای خفه بکشم.
دنیا از حرکت میایستد؛ این را وقتی میفهمم که کمی به سمت شانه چپ متمایل میشوم. سرم درد میکند، سرگیجه دارم و دلپیچه و حالت تهوع. گوش تیز میکنم. صدای باز شدن در ماشین میآید. صدای قدم زدن. میلرزم. صدای باز شدن یک در دیگر میشنوم، از نزدیک گوشم. و بعد، صدای باز شدن زیپ.
نور از بالای سرم توی صورتم میپاشد و تمام عضلات صورتم درهم جمع میشوند. ناخودآگاه نالهای از گلویم درمیآید. صدای نفس زدن کسی را میشنوم، ولی نمیتوانم چشمانم را باز کنم و بفهمم کیست. انقدر نزدیک است که نفسهای مضطرب و لرزانش به چهرهام میخورند. میگوید: چیزی نیست، نترس خب؟ میدونم سخته، یکم دیگه طاقت بیار. نمیذارم اتفاقی برات بیفته. فقط بهم اعتماد کن، یکم دیگه این وضعیت رو تحمل کن. ببخشید، چاره دیگهای نبود.
صدا را نمیشناسم؛ بس که گرفته و خفه است. سعی میکنم چشمانم را باز کنم و از میان پلکهای به هم چسبیدهام، فقط میتوانم سایه مبهمی از یک مرد ببینم. چهرهاش ضدنور شده و پیدا نیست.
بوی اتر میزند زیر بینیام. یک دستمال نمدار روی صورتم فشرده میشود و مرد با صدای خفه و آرامش میگوید: ببخشید، ببخشید... چاره دیگهای نیست.
***
-سلما... سلما بیدار شو...
چشمانم ناگهان باز میشوند و اینبار بجای سیاهی، با یک سقف شیروانی چوبی مواجه میشوم. انگار شناورم؛ هم جسمم هم ذهنم کرخت و بیحس شدهاند. چشمانم را دوباره میبندم: سلما... سلما... سلما... کجایی؟
اینجا مرحله بعدی جهان پس از مرگ است؟ بهشت است؟ من مُردهام؟ مغزم کمکم به کار میافتد و شروع میکند به یادآوریِ آخرین تصاویرِ ثبتشده در حافظه. عباس آنسوی خیابان... بوق ماشین... احساس کرختی... آرسن... بیمارستان... تاببازی...
با تمام قدرت، تکانی به تارهای صوتیام میدهم و اولین اسمی که به ذهنم میرسد را به زبان میآورم: آرسن...؟
اینبار صدای گرفته خودم را میشنوم. دهانم باز است. لبانم از شدت خشکی میسوزند؛ گلویم هم. کمکم حس به بدنم باز میگردد و اولین ادراکم از اعضای بدنم، دردِ دست چپ است. سنگینتر و دردناکتر از آن است که بتوانم تکانش بدهم؛ آتل محدودش کرده.
تمام بدنم کوفته است. باید به خودم جرات بدهم و چشمانم را در حدقه بچرخانم، بلکه چیزی بیشتر از سقف شیروانی دستگیرم شود و بفهمم چه بلایی سرم آمده...
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
انا ثائر.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
✨🌿
من انقلابیام، من انقلابیام و راه من راه حسین است...
🎤هادی فاعور
#طوفان_الاقصی #فلسطین #الله_اکبر
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨🌿 من انقلابیام، من انقلابیام و راه من راه حسین است... 🎤هادی فاعور #طوفان_الاقصی #فلسطین #الله_
امروز وقتی این سرود رو شنیدم، یاد شهیده دارین ابوعیشه افتادم، از شهدای انتفاضه الاقصی در سال ۲۰۰۲.
دختری که دانشجوی رشته مطالعات اسلامی دانشگاه ملی النجاح نابلس بود، یک دختر فعال در انجمن اسلامی دانشگاه و معلم قرآن، که در یک عملیات استشهادی، چند صهیونیست رو کشت و زخمی کرد و خودش هم به شهادت رسید.
دقیقا همونطور که در این سرود میگه:
بدماء بدماء أحيا دنياهُ (با خون، دنیایش را احیا کرد)
وإباء وإباء خلّد ذكراه (و با عزت، یادش را جاودان ساخت)
وهب ألاجيال عزائم (به نسلها اراده بخشید)
وأجاهد مثل القاسم... (و مانند قاسم جهاد خواهم کرد...)
کلا انگار شهیده دارین ابوعیشه تجسم این شعره!
#طوفان_الاقصی #فلسطین
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
امروز وقتی این سرود رو شنیدم، یاد شهیده دارین ابوعیشه افتادم، از شهدای انتفاضه الاقصی در سال ۲۰۰۲. د
🥀وصیتنامه شهید دارین ابوعیشه🥀
بسماللهالرحمنالرحیم
با سلام و صلوات بر سرور مجاهدین و آقای ما حضرت محمد صلیالله علیه و سلم.
اما بعد: خداوند در قرآن کریم میفرماید: «فاستجاب لهم ربهم انی لااضیع عمل عامل منکم من ذکر او انثی بعضکم من بعض فالذین هاجروا و اخرجوا من دیارهم و اوذوا فی سبیلی و قاتلوا و قتلوا لاکفرن عنهم سیئاتهم و لادخلنهم جنات تجری من تحتهاالانهار ثواباً من عندالله و الله عنده حسن الثواب» (آلعمران، ۱۹۵)
«پس پروردگارشان دعای آنان را اجابت کرد [که:] یقینا من عمل هیچ عملکنندهای از شما را از مرد یا زن که همه از یکدیگرند تباه نمیکنم پس کسانی که [برای خدا] هجرت کردند، و از خانههایشان رانده شدند، و در راه من آزار دیدند و جنگیدند و کشته شدند، قطعا بدیهایشان را محو خواهم کرد و آنان را به بهشتهایی که از زیر [درختان] آن نهرها جاری است، وارد میکنم [که] پاداشی است از سوی خدا و خداست که پاداش نیکو نزد اوست. (ترجمه استاد انصاریان).
از آنجا که جایگاه زن فلسطینی از برادران فلسطینیاش پایینتر نیست، تصمیم گرفتم دومین زن استشهادی باشم و راهی را که شهید وفاء ادریس شروع کرد ادامه دهم، پس در راه خداوند تبارک و تعالی و برای گرفتن انتقام پیکرهای برادران شهیدمان و انتقام حرمت پایمال شده دینمان و حرمت شکسته شده مساجد و مسجدالقصی و خانههای خداوند که اشغال شده و به کابارههایی برای اهانت به دین ما و رسالت پیامبرمان تبدیل گشته که در آن محرمات الهی را مرتکب میشوند، جان ناچیز خود را تقدیم میکنم.
جسم و جان تنها سرمایهای است که داریم، پس آنها را در راه خدا میدهیم تا بمبهایی باشیم که صهیونیستها را میسوزاند و افسانه قوم برگزیده خداوند را از بین میبرد. زن مسلمان فلسطینی در گذشته و حال همواره در خط اول مسیر جهاد بر ضد ظلم قرار داشته و دارد، لذا من و تمام خواهران خود را به پیمودن این راه فرا میخوانم. چون این وادی، وادی تمامی آزادگان و افراد شریف و نجیب است؛ لذا از هر کس که به دنبال حفظ عزت و شرف است دعوت میکنم قدم به این راه بگذارد تا جنایتکاران صهیونیست بدانند که در برابر عزت و عظمت مقاومت ما و جهاد ما هیچ چیز نیستند. تا شارون بزدل بداند هر زن فلسطینی، ارتشی از استشهادیون را متولد خواهد کرد. اگرچه او همه تلاش خود را بکند تا در دلهای مادران مرگ بنشاند و بداند که نقش زن فلسطینی به گریه بر همسر و برادر و پدر ختم نمیشود، بلکه ما با جسم خود به بمبهایی انسانی مبدل خواهیم گشت که در هر نقطه منتشر میشوند تا خیال واهی امنیت ملت(اسرائیل) را از بین ببرند و در پایان از تمامی مسلمانان و مبارزان عاشق و شیفته آزادی و شهادت میخواهم در این راه شریف و ارزشمند یعنی راه شهادت و آزادگی استوار باشند.
دختر شهید شما: دارین محمد ابوعیشه
پ.ن: احرارٌ احرارٌ و العالم یشهد، ثوارٌ ثوارٌ من جند محمد(ص)...(آزادهاند و جهان به آن شهادت میدهد، انقلابیونی از لشکر حضرت محمد(ص) هستند...)
#طوفان_الاقصی #فلسطین #الله_اکبر
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 7
تکانی به گردنم میدهم. درد میگیرد. میچرخانمش به سمت راست. با دیواری به رنگ آبیِ روشن و کمرنگ مواجه میشوم، و یک قفسه کتابخانهی هفت طبقهی سفید چوبی در سهکنج دیوار. یک میز و صندلی هم زیر پنجرهای با پرده بسته گذاشتهاند؛ باز هم سفید و چوبی. اتاق بوی رنگ و چوب تازه میدهد؛ بوی تازگی. پردههای فیروزهای رنگ پنجره بستهاند و نور اتاق را چراغهای الایدیِ روی سقف تامین میکنند.
اینجا کجاست؟
این سوال مانند هوهوی باد در سرم میپیچد. با دقت گوش میکنم. صدای هوهوی باد... از بیرون صدای هوهوی باد میآید و از داخل، صدای تیکتاک ساعت. دیوار سمت راست که ساعت نداشت. سر میچرخانم به سمت دیوار سمت چپ. دوباره گردنم درد میگیرد.
سمت چپم، کنار تختی که بر آن خوابیدهام، یک پاتختیِ چوبی سفید میبینم، با یک گلدان آبیِ سفالی روی آن. داخل گلدان، یک دسته گل بنفشه تازه گذاشتهاند؛ انقدر تازه که انگار همین الان شکفتهاند. کنار گلدان، یک بطری آب معدنی ست و یک بشقاب با دونات داخلش؛ و الان برای من این بهترین بخشِ اتاق اسرارآمیز است. شاید اینجا بهشت باشد، یا جهان پس از مرگ. شاید هم روحم به یک بدن دیگر رفته و دچار تناسخ شدهام؛ یک فرصت تازه برای زندگی دارم در یک کشور و خانواده جدید.
روی آرنج دست سالمم تکیه میکنم تا بنشینم. روی یک تخت یک و نیم نفره گرم و نرم خوابیده بودم؛ این یکی هم سفید و چوبی، و با ملافه و پتوی فیروزهای که پر است از پروانههای ریز سپید. روی دیوار آبی رنگ مقابلم، یک ساعت دیواری گرد هست با قاب آبی کمرنگ و زمینه سپید؛ و اعداد یونانی. ساعت، دو و نیم را نشان میدهد. دو و نیم ظهر یا شب؟ نمیدانم.
- اینجا شبیه بیمارستانه؛ ولی بیمارستان نیست. اتاق هیچ بیمارستانی کتابخونه و میز تحریر نداره... شایدم اینجا بهشته. یه جور بهشت که برای من ساختنش. شاید الان عباس بیاد تو و منو با خودش ببره پیش بقیه مُردهها. شایدم تا ابد باید اینجا زندگی کنم، یه جایی که نه خیلی جهنمه نه خیلی بهشت.
بطری آب را برمیدارم و آکش را باز میکنم. تنها چند جرعه مینوشم و برای آرام کردن صدای قار و قور شکمم، سراغ دونات میروم. هنوز کمی گرم است و تازه؛ پس همین چند دقیقه پیش یک نفر اینجا بوده... شاید آرسن، شاید هم عباس یا شاید... خدا؟ پدر مقدس؟ یهوه؟ بودا؟ خدایان یونانی یا شاید ایزدان ایرانی؟ خیلی کنجکاوم که ببینم بالاخره دنیا دست کدامشان بوده. خوبی مرگ این است که تکلیف خیلی چیزها را برایت مشخص میکند.
قبل از این که دونات را گاز بزنم، به این فکر میکنم که نباید خوردنش خطرناک باشد؛ یعنی کسی که من را تا اینجا آورده حتما نمیخواسته من را با دونات مسموم بکشد. با همین فکر، دونات را میخورم و مغزم بهتر به کار میافتد.
پتو را کنار میزنم و به خودم نگاهی میاندازم. هنوز مانتو و شلواری که آخرین بار پوشیده بودم را به تن دارم؛ اما لباسهایم خاکیاند. دست سالمم را به پاهایم میکشم. سالماند؛ اما سر زانوی شلوارم پاره شده و زانویم خراشی سطحی برداشته. همان دست را میکشم روی سرم؛ روسریام باز شده و روی شانهام افتاده. سمت راست پیشانیام را با گاز استریل بستهاند. هنوز درد میکند و یک رد خون روی پیشانیام خشکیده. یعنی آدم همانطوری که مُرده، میرود به جهان دیگر؟ خبری از لباس بلندِ سپید و حلقه معلق روی سر، یا بالهای کوچک سپید نیست؟
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
حدسهای جالبتون رو فعلا نمیذارم.
لطفا هم نخواید که دو قسمت بذارم، چون تا سه چهار قسمت آینده تکلیف آریل معلوم نمیشه!
(خندهی شیطانی)
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
حدسهای جالبتون رو فعلا نمیذارم. لطفا هم نخواید که دو قسمت بذارم، چون تا سه چهار قسمت آینده تکلیف آ
سلام
حالا شما رمان رو نخونی و از بقیه اعضا عقب بمونی کی ضرر میکنه؟ من یا تو؟(استایل اون عکس معروف حبیب توی لیسانسهها😅)
خب بنده خدا گیجه، اصلا نمیدونه زندهس یا مرده، تا مغزش راه بیفته به بزرگی خودتون ببخشید 🙄
پ.ن: این صحبتها فقط جنبه طنز داره، امیدوارم حلال کنید🌱