انا ثائر.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
✨🌿
من انقلابیام، من انقلابیام و راه من راه حسین است...
🎤هادی فاعور
#طوفان_الاقصی #فلسطین #الله_اکبر
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨🌿 من انقلابیام، من انقلابیام و راه من راه حسین است... 🎤هادی فاعور #طوفان_الاقصی #فلسطین #الله_
امروز وقتی این سرود رو شنیدم، یاد شهیده دارین ابوعیشه افتادم، از شهدای انتفاضه الاقصی در سال ۲۰۰۲.
دختری که دانشجوی رشته مطالعات اسلامی دانشگاه ملی النجاح نابلس بود، یک دختر فعال در انجمن اسلامی دانشگاه و معلم قرآن، که در یک عملیات استشهادی، چند صهیونیست رو کشت و زخمی کرد و خودش هم به شهادت رسید.
دقیقا همونطور که در این سرود میگه:
بدماء بدماء أحيا دنياهُ (با خون، دنیایش را احیا کرد)
وإباء وإباء خلّد ذكراه (و با عزت، یادش را جاودان ساخت)
وهب ألاجيال عزائم (به نسلها اراده بخشید)
وأجاهد مثل القاسم... (و مانند قاسم جهاد خواهم کرد...)
کلا انگار شهیده دارین ابوعیشه تجسم این شعره!
#طوفان_الاقصی #فلسطین
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
امروز وقتی این سرود رو شنیدم، یاد شهیده دارین ابوعیشه افتادم، از شهدای انتفاضه الاقصی در سال ۲۰۰۲. د
🥀وصیتنامه شهید دارین ابوعیشه🥀
بسماللهالرحمنالرحیم
با سلام و صلوات بر سرور مجاهدین و آقای ما حضرت محمد صلیالله علیه و سلم.
اما بعد: خداوند در قرآن کریم میفرماید: «فاستجاب لهم ربهم انی لااضیع عمل عامل منکم من ذکر او انثی بعضکم من بعض فالذین هاجروا و اخرجوا من دیارهم و اوذوا فی سبیلی و قاتلوا و قتلوا لاکفرن عنهم سیئاتهم و لادخلنهم جنات تجری من تحتهاالانهار ثواباً من عندالله و الله عنده حسن الثواب» (آلعمران، ۱۹۵)
«پس پروردگارشان دعای آنان را اجابت کرد [که:] یقینا من عمل هیچ عملکنندهای از شما را از مرد یا زن که همه از یکدیگرند تباه نمیکنم پس کسانی که [برای خدا] هجرت کردند، و از خانههایشان رانده شدند، و در راه من آزار دیدند و جنگیدند و کشته شدند، قطعا بدیهایشان را محو خواهم کرد و آنان را به بهشتهایی که از زیر [درختان] آن نهرها جاری است، وارد میکنم [که] پاداشی است از سوی خدا و خداست که پاداش نیکو نزد اوست. (ترجمه استاد انصاریان).
از آنجا که جایگاه زن فلسطینی از برادران فلسطینیاش پایینتر نیست، تصمیم گرفتم دومین زن استشهادی باشم و راهی را که شهید وفاء ادریس شروع کرد ادامه دهم، پس در راه خداوند تبارک و تعالی و برای گرفتن انتقام پیکرهای برادران شهیدمان و انتقام حرمت پایمال شده دینمان و حرمت شکسته شده مساجد و مسجدالقصی و خانههای خداوند که اشغال شده و به کابارههایی برای اهانت به دین ما و رسالت پیامبرمان تبدیل گشته که در آن محرمات الهی را مرتکب میشوند، جان ناچیز خود را تقدیم میکنم.
جسم و جان تنها سرمایهای است که داریم، پس آنها را در راه خدا میدهیم تا بمبهایی باشیم که صهیونیستها را میسوزاند و افسانه قوم برگزیده خداوند را از بین میبرد. زن مسلمان فلسطینی در گذشته و حال همواره در خط اول مسیر جهاد بر ضد ظلم قرار داشته و دارد، لذا من و تمام خواهران خود را به پیمودن این راه فرا میخوانم. چون این وادی، وادی تمامی آزادگان و افراد شریف و نجیب است؛ لذا از هر کس که به دنبال حفظ عزت و شرف است دعوت میکنم قدم به این راه بگذارد تا جنایتکاران صهیونیست بدانند که در برابر عزت و عظمت مقاومت ما و جهاد ما هیچ چیز نیستند. تا شارون بزدل بداند هر زن فلسطینی، ارتشی از استشهادیون را متولد خواهد کرد. اگرچه او همه تلاش خود را بکند تا در دلهای مادران مرگ بنشاند و بداند که نقش زن فلسطینی به گریه بر همسر و برادر و پدر ختم نمیشود، بلکه ما با جسم خود به بمبهایی انسانی مبدل خواهیم گشت که در هر نقطه منتشر میشوند تا خیال واهی امنیت ملت(اسرائیل) را از بین ببرند و در پایان از تمامی مسلمانان و مبارزان عاشق و شیفته آزادی و شهادت میخواهم در این راه شریف و ارزشمند یعنی راه شهادت و آزادگی استوار باشند.
دختر شهید شما: دارین محمد ابوعیشه
پ.ن: احرارٌ احرارٌ و العالم یشهد، ثوارٌ ثوارٌ من جند محمد(ص)...(آزادهاند و جهان به آن شهادت میدهد، انقلابیونی از لشکر حضرت محمد(ص) هستند...)
#طوفان_الاقصی #فلسطین #الله_اکبر
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 7
تکانی به گردنم میدهم. درد میگیرد. میچرخانمش به سمت راست. با دیواری به رنگ آبیِ روشن و کمرنگ مواجه میشوم، و یک قفسه کتابخانهی هفت طبقهی سفید چوبی در سهکنج دیوار. یک میز و صندلی هم زیر پنجرهای با پرده بسته گذاشتهاند؛ باز هم سفید و چوبی. اتاق بوی رنگ و چوب تازه میدهد؛ بوی تازگی. پردههای فیروزهای رنگ پنجره بستهاند و نور اتاق را چراغهای الایدیِ روی سقف تامین میکنند.
اینجا کجاست؟
این سوال مانند هوهوی باد در سرم میپیچد. با دقت گوش میکنم. صدای هوهوی باد... از بیرون صدای هوهوی باد میآید و از داخل، صدای تیکتاک ساعت. دیوار سمت راست که ساعت نداشت. سر میچرخانم به سمت دیوار سمت چپ. دوباره گردنم درد میگیرد.
سمت چپم، کنار تختی که بر آن خوابیدهام، یک پاتختیِ چوبی سفید میبینم، با یک گلدان آبیِ سفالی روی آن. داخل گلدان، یک دسته گل بنفشه تازه گذاشتهاند؛ انقدر تازه که انگار همین الان شکفتهاند. کنار گلدان، یک بطری آب معدنی ست و یک بشقاب با دونات داخلش؛ و الان برای من این بهترین بخشِ اتاق اسرارآمیز است. شاید اینجا بهشت باشد، یا جهان پس از مرگ. شاید هم روحم به یک بدن دیگر رفته و دچار تناسخ شدهام؛ یک فرصت تازه برای زندگی دارم در یک کشور و خانواده جدید.
روی آرنج دست سالمم تکیه میکنم تا بنشینم. روی یک تخت یک و نیم نفره گرم و نرم خوابیده بودم؛ این یکی هم سفید و چوبی، و با ملافه و پتوی فیروزهای که پر است از پروانههای ریز سپید. روی دیوار آبی رنگ مقابلم، یک ساعت دیواری گرد هست با قاب آبی کمرنگ و زمینه سپید؛ و اعداد یونانی. ساعت، دو و نیم را نشان میدهد. دو و نیم ظهر یا شب؟ نمیدانم.
- اینجا شبیه بیمارستانه؛ ولی بیمارستان نیست. اتاق هیچ بیمارستانی کتابخونه و میز تحریر نداره... شایدم اینجا بهشته. یه جور بهشت که برای من ساختنش. شاید الان عباس بیاد تو و منو با خودش ببره پیش بقیه مُردهها. شایدم تا ابد باید اینجا زندگی کنم، یه جایی که نه خیلی جهنمه نه خیلی بهشت.
بطری آب را برمیدارم و آکش را باز میکنم. تنها چند جرعه مینوشم و برای آرام کردن صدای قار و قور شکمم، سراغ دونات میروم. هنوز کمی گرم است و تازه؛ پس همین چند دقیقه پیش یک نفر اینجا بوده... شاید آرسن، شاید هم عباس یا شاید... خدا؟ پدر مقدس؟ یهوه؟ بودا؟ خدایان یونانی یا شاید ایزدان ایرانی؟ خیلی کنجکاوم که ببینم بالاخره دنیا دست کدامشان بوده. خوبی مرگ این است که تکلیف خیلی چیزها را برایت مشخص میکند.
قبل از این که دونات را گاز بزنم، به این فکر میکنم که نباید خوردنش خطرناک باشد؛ یعنی کسی که من را تا اینجا آورده حتما نمیخواسته من را با دونات مسموم بکشد. با همین فکر، دونات را میخورم و مغزم بهتر به کار میافتد.
پتو را کنار میزنم و به خودم نگاهی میاندازم. هنوز مانتو و شلواری که آخرین بار پوشیده بودم را به تن دارم؛ اما لباسهایم خاکیاند. دست سالمم را به پاهایم میکشم. سالماند؛ اما سر زانوی شلوارم پاره شده و زانویم خراشی سطحی برداشته. همان دست را میکشم روی سرم؛ روسریام باز شده و روی شانهام افتاده. سمت راست پیشانیام را با گاز استریل بستهاند. هنوز درد میکند و یک رد خون روی پیشانیام خشکیده. یعنی آدم همانطوری که مُرده، میرود به جهان دیگر؟ خبری از لباس بلندِ سپید و حلقه معلق روی سر، یا بالهای کوچک سپید نیست؟
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
حدسهای جالبتون رو فعلا نمیذارم.
لطفا هم نخواید که دو قسمت بذارم، چون تا سه چهار قسمت آینده تکلیف آریل معلوم نمیشه!
(خندهی شیطانی)
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
حدسهای جالبتون رو فعلا نمیذارم. لطفا هم نخواید که دو قسمت بذارم، چون تا سه چهار قسمت آینده تکلیف آ
سلام
حالا شما رمان رو نخونی و از بقیه اعضا عقب بمونی کی ضرر میکنه؟ من یا تو؟(استایل اون عکس معروف حبیب توی لیسانسهها😅)
خب بنده خدا گیجه، اصلا نمیدونه زندهس یا مرده، تا مغزش راه بیفته به بزرگی خودتون ببخشید 🙄
پ.ن: این صحبتها فقط جنبه طنز داره، امیدوارم حلال کنید🌱
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
اینم برای خودش یه احتماله🙄
از همه حدسها خاصتر بود، هیچکس به ذهنش نرسید.