☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 7
تکانی به گردنم میدهم. درد میگیرد. میچرخانمش به سمت راست. با دیواری به رنگ آبیِ روشن و کمرنگ مواجه میشوم، و یک قفسه کتابخانهی هفت طبقهی سفید چوبی در سهکنج دیوار. یک میز و صندلی هم زیر پنجرهای با پرده بسته گذاشتهاند؛ باز هم سفید و چوبی. اتاق بوی رنگ و چوب تازه میدهد؛ بوی تازگی. پردههای فیروزهای رنگ پنجره بستهاند و نور اتاق را چراغهای الایدیِ روی سقف تامین میکنند.
اینجا کجاست؟
این سوال مانند هوهوی باد در سرم میپیچد. با دقت گوش میکنم. صدای هوهوی باد... از بیرون صدای هوهوی باد میآید و از داخل، صدای تیکتاک ساعت. دیوار سمت راست که ساعت نداشت. سر میچرخانم به سمت دیوار سمت چپ. دوباره گردنم درد میگیرد.
سمت چپم، کنار تختی که بر آن خوابیدهام، یک پاتختیِ چوبی سفید میبینم، با یک گلدان آبیِ سفالی روی آن. داخل گلدان، یک دسته گل بنفشه تازه گذاشتهاند؛ انقدر تازه که انگار همین الان شکفتهاند. کنار گلدان، یک بطری آب معدنی ست و یک بشقاب با دونات داخلش؛ و الان برای من این بهترین بخشِ اتاق اسرارآمیز است. شاید اینجا بهشت باشد، یا جهان پس از مرگ. شاید هم روحم به یک بدن دیگر رفته و دچار تناسخ شدهام؛ یک فرصت تازه برای زندگی دارم در یک کشور و خانواده جدید.
روی آرنج دست سالمم تکیه میکنم تا بنشینم. روی یک تخت یک و نیم نفره گرم و نرم خوابیده بودم؛ این یکی هم سفید و چوبی، و با ملافه و پتوی فیروزهای که پر است از پروانههای ریز سپید. روی دیوار آبی رنگ مقابلم، یک ساعت دیواری گرد هست با قاب آبی کمرنگ و زمینه سپید؛ و اعداد یونانی. ساعت، دو و نیم را نشان میدهد. دو و نیم ظهر یا شب؟ نمیدانم.
- اینجا شبیه بیمارستانه؛ ولی بیمارستان نیست. اتاق هیچ بیمارستانی کتابخونه و میز تحریر نداره... شایدم اینجا بهشته. یه جور بهشت که برای من ساختنش. شاید الان عباس بیاد تو و منو با خودش ببره پیش بقیه مُردهها. شایدم تا ابد باید اینجا زندگی کنم، یه جایی که نه خیلی جهنمه نه خیلی بهشت.
بطری آب را برمیدارم و آکش را باز میکنم. تنها چند جرعه مینوشم و برای آرام کردن صدای قار و قور شکمم، سراغ دونات میروم. هنوز کمی گرم است و تازه؛ پس همین چند دقیقه پیش یک نفر اینجا بوده... شاید آرسن، شاید هم عباس یا شاید... خدا؟ پدر مقدس؟ یهوه؟ بودا؟ خدایان یونانی یا شاید ایزدان ایرانی؟ خیلی کنجکاوم که ببینم بالاخره دنیا دست کدامشان بوده. خوبی مرگ این است که تکلیف خیلی چیزها را برایت مشخص میکند.
قبل از این که دونات را گاز بزنم، به این فکر میکنم که نباید خوردنش خطرناک باشد؛ یعنی کسی که من را تا اینجا آورده حتما نمیخواسته من را با دونات مسموم بکشد. با همین فکر، دونات را میخورم و مغزم بهتر به کار میافتد.
پتو را کنار میزنم و به خودم نگاهی میاندازم. هنوز مانتو و شلواری که آخرین بار پوشیده بودم را به تن دارم؛ اما لباسهایم خاکیاند. دست سالمم را به پاهایم میکشم. سالماند؛ اما سر زانوی شلوارم پاره شده و زانویم خراشی سطحی برداشته. همان دست را میکشم روی سرم؛ روسریام باز شده و روی شانهام افتاده. سمت راست پیشانیام را با گاز استریل بستهاند. هنوز درد میکند و یک رد خون روی پیشانیام خشکیده. یعنی آدم همانطوری که مُرده، میرود به جهان دیگر؟ خبری از لباس بلندِ سپید و حلقه معلق روی سر، یا بالهای کوچک سپید نیست؟
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
حدسهای جالبتون رو فعلا نمیذارم.
لطفا هم نخواید که دو قسمت بذارم، چون تا سه چهار قسمت آینده تکلیف آریل معلوم نمیشه!
(خندهی شیطانی)
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
حدسهای جالبتون رو فعلا نمیذارم. لطفا هم نخواید که دو قسمت بذارم، چون تا سه چهار قسمت آینده تکلیف آ
سلام
حالا شما رمان رو نخونی و از بقیه اعضا عقب بمونی کی ضرر میکنه؟ من یا تو؟(استایل اون عکس معروف حبیب توی لیسانسهها😅)
خب بنده خدا گیجه، اصلا نمیدونه زندهس یا مرده، تا مغزش راه بیفته به بزرگی خودتون ببخشید 🙄
پ.ن: این صحبتها فقط جنبه طنز داره، امیدوارم حلال کنید🌱
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
اینم برای خودش یه احتماله🙄
از همه حدسها خاصتر بود، هیچکس به ذهنش نرسید.
سلام
واقعا اینطور نیست که بشه یه حکم کلی داد و گفت درسته یا غلطه. من چند سال پیش از یک نفر پرسیدم، گفتند چون شهید شده اشکالی نداره.
ولی خب، مهم اینه که خدای نکرده، رفیق شهید (عذر میخوام از این لفظ) تبدیل به دوستپسر مذهبی آدم نشه!!! اتفاقی که گاهی میافته اینه که بعضی دخترها میرن سراغ شهدای جوانتر و خوشچهرهتر... و تنها کاری که میکنن اینه که عکس اون شهید رو میذارن روی پروفایل و بگگراند گوشی، و بهش میگن داداش!!
این اسمش رفاقت با شهدا نیست.
وقتی میگیم رفیق شهید یعنی کسی که تلاش میکنی از نظر اخلاقی شبیهش بشی و ارتباط معنوی و روحی باهاش برقرار کنی.
سلام
سوالتون بجاست و سوال من هم بود.
این سایت خوب به ابهامات پیرامون این مسئله پاسخ داده:
https://fa.wikishia.net/view/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C
19.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ببینید...
✨ ۱۰ هزار آیهی شریف "امن یجیب..." خوانده شود برای بیچارههای غزه...
🎙 آیتالله جاودان
🌱سهم شما ده مرتبه🌱
#طوفان_الاقصی
#فلسطین #غزه
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 8
بگذار واقعبینانهتر فکر کنم. اینطور که معلوم است، یک تصادف را تنها با یک دست و سر شکسته از سر گذراندهام. ولی الان کجا هستم؟ خانه آرسن؟ خودش کجاست؟ عملیات چه شد؟
از تصور عملیات و موساد و دردسرهایش، در مغزم احساس سوزش میکنم. از جا بلند میشوم. باید بگردم. باید از این اتاق بیرون بروم تا از این برزخ زندگی یا مرگ بیرون بیایم.
به سختی روی پاهایم میایستم. روی پاشنه پایم، یک دور سیصد و شصت درجهای میزنم تا دوباره اتاق را ببینم. یک کمد سفید چوبی، سمت چپ تخت کنار دیوار است و کف اتاق پوشیده با پارکت. به سمت در اتاق قدم برمیدارم؛ دری سفید که در دیوارهای آبی روشن محاصره شده. حتما کلید همه مجهولات بیرون این در است. دنیای جدیدم؛ جهنم یا بهشت.
دستگیره در را به پایین فشار میدهم؛ باز نمیشود. محکمتر فشار میدهم؛ چندین بار، تند و پشت سر هم. قفل است. چند بار با مشت به در میکوبم.
-آهای! در رو باز کنید!
دوباره برای باز کردنش تقلا میکنم. نمیشود. سمت راست بدنم را میکوبم به در. دستِ آسیبدیدهام تیر میکشد. صدای بم لرزش در، سرم داد میزند که: راه خروجی نداری. من قفلِ قفلم و تو اینجا زندانی هستی.
انگار اتاق تنگتر شده است. انگار قفل در اتاق دور گردنم پیچیده شده و راه نفسم را بسته. پیشانیام را روی در تکیه میدهم و باز هم دستگیره را بالا و پایین میکنم. نمیتوانم نفس بکشم. نه... نه... الان وقت حمله پنیک نیست. نفس بکش دختر... نفس بکش...
سرم را رو به بالا میگیرم و خودم را وادار میکنم که هوا را به ریههایم بکشم. نفس عمیق... پنج ثانیه... آرام آرام بیرونش میدهم. باید به چیزهای خوب فکر کنم؛ به عباس. به آوید. به ایران... عباس را در ذهنم تصور میکنم که دارد میگوید: اهدئی روحی... لاتخافی عزیزتی...
بهتر نفس میکشم. مغزم دوباره به کار افتاده. عباس من را آورده تا اینجا؛ چرا بقیهاش را کمکم نمیکند؟ اصلا واقعا نجات پیدا کردهام یا گیر افتادهام؟ این زندان موساد است یا نیروهای امنیتی ایران؟ بلند میگویم: عباس کجایی؟ من نمیدونم باید چکار کنم...
و ناامیدانه و آرام مشت میزنم به در. بعید است مُرده باشم. توی دنیای مردگان نباید خبری از قفل در و این چیزها باشد! یا شاید جهنم این شکلی ست؛ ماندن در یک اتاق ساده که درش همیشه قفل است؛ درحالی که داری در بیخبری دست و پا میزنی.
دوباره برمیگردم تا اتاق را ببینم؛ سرتاسرش را. سپید و آبی ست؛ ملایم و آرامشبخش. رنگش را دوست داشتم اگر در شرایط بهتری بودم. چراغی در ذهنم روشن میشود و به تکاپو میافتم؛ تکاپوی گشتن اتاق برای پیدا کردن یک وسیله ارتباطی. موبایل، تلفن، لپتاپ... هرچیزی که به جهان بیرون پیوندم بدهد. از کمد شروع میکنم. بوی چوب نو و لباس نو میدهد. چند دست لباس زنانه داخلش هست؛ همه اندازه من. داخل کشوهایش هم لباسهایی هست باز هم اندازه من؛ انگار که قرار است واقعا اینجا اقامتگاه ابدیام باشد. کسی که لباسها را خریده، حتی سلیقهام را هم میدانسته و همه به رنگ و مدلی هستند که دوست دارم. بیشتر لباسها زمستانیاند؛ عایق، پشمی و کلفت. خیلی گرمتر از آنچه تابهحال دیده بودم به نظر میرسند.
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi