eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
691 ویدیو
84 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
19.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ببینید... ✨ ۱۰ هزار آیه‌ی شریف "امن یجیب..." خوانده شود برای بی‌چاره‌های غزه... 🎙 آیت‌الله جاودان 🌱سهم شما ده مرتبه🌱 http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 8 بگذار واقع‌بینانه‌تر فکر کنم. اینطور که معلوم است، یک تصادف را تنها با یک دست و سر شکسته از سر گذرانده‌ام. ولی الان کجا هستم؟ خانه آرسن؟ خودش کجاست؟ عملیات چه شد؟ از تصور عملیات و موساد و دردسرهایش، در مغزم احساس سوزش می‌کنم. از جا بلند می‌شوم. باید بگردم. باید از این اتاق بیرون بروم تا از این برزخ زندگی یا مرگ بیرون بیایم. به سختی روی پاهایم می‌ایستم. روی پاشنه پایم، یک دور سیصد و شصت درجه‌ای می‌زنم تا دوباره اتاق را ببینم. یک کمد سفید چوبی، سمت چپ تخت کنار دیوار است و کف اتاق پوشیده با پارکت. به سمت در اتاق قدم برمی‌دارم؛ دری سفید که در دیوارهای آبی روشن محاصره شده. حتما کلید همه مجهولات بیرون این در است. دنیای جدیدم؛ جهنم یا بهشت. دستگیره در را به پایین فشار می‌دهم؛ باز نمی‌شود. محکم‌تر فشار می‌دهم؛ چندین بار، تند و پشت سر هم. قفل است. چند بار با مشت به در می‌کوبم. -آهای! در رو باز کنید! دوباره برای باز کردنش تقلا می‌کنم. نمی‌شود. سمت راست بدنم را می‌کوبم به در. دستِ آسیب‌دیده‌ام تیر می‌کشد. صدای بم لرزش در، سرم داد می‌زند که: راه خروجی نداری. من قفلِ قفلم و تو اینجا زندانی هستی. انگار اتاق تنگ‌تر شده است. انگار قفل در اتاق دور گردنم پیچیده شده و راه نفسم را بسته. پیشانی‌ام را روی در تکیه می‌دهم و باز هم دستگیره را بالا و پایین می‌کنم. نمی‌توانم نفس بکشم. نه... نه... الان وقت حمله پنیک نیست. نفس بکش دختر... نفس بکش... سرم را رو به بالا می‌گیرم و خودم را وادار می‌کنم که هوا را به ریه‌هایم بکشم. نفس عمیق... پنج ثانیه... آرام آرام بیرونش می‌دهم. باید به چیزهای خوب فکر کنم؛ به عباس. به آوید. به ایران... عباس را در ذهنم تصور می‌کنم که دارد می‌گوید: اهدئی روحی... لاتخافی عزیزتی... بهتر نفس می‌کشم. مغزم دوباره به کار افتاده. عباس من را آورده تا اینجا؛ چرا بقیه‌اش را کمکم نمی‌کند؟ اصلا واقعا نجات پیدا کرده‌ام یا گیر افتاده‌ام؟ این زندان موساد است یا نیروهای امنیتی ایران؟ بلند می‌گویم: عباس کجایی؟ من نمی‌دونم باید چکار کنم... و ناامیدانه و آرام مشت می‌زنم به در. بعید است مُرده باشم. توی دنیای مردگان نباید خبری از قفل در و این چیزها باشد! یا شاید جهنم این شکلی ست؛ ماندن در یک اتاق ساده که درش همیشه قفل است؛ درحالی که داری در بی‌خبری دست و پا می‌زنی. دوباره برمی‌گردم تا اتاق را ببینم؛ سرتاسرش را. سپید و آبی ست؛ ملایم و آرامش‌بخش. رنگش را دوست داشتم اگر در شرایط بهتری بودم. چراغی در ذهنم روشن می‌شود و به تکاپو می‌افتم؛ تکاپوی گشتن اتاق برای پیدا کردن یک وسیله ارتباطی. موبایل، تلفن، لپ‌تاپ... هرچیزی که به جهان بیرون پیوندم بدهد. از کمد شروع می‌کنم. بوی چوب نو و لباس نو می‌دهد. چند دست لباس زنانه داخلش هست؛ همه اندازه من. داخل کشوهایش هم لباس‌هایی هست باز هم اندازه من؛ انگار که قرار است واقعا اینجا اقامتگاه ابدی‌ام باشد. کسی که لباس‌ها را خریده، حتی سلیقه‌ام را هم می‌دانسته و همه به رنگ و مدلی هستند که دوست دارم. بیشتر لباس‌ها زمستانی‌اند؛ عایق، پشمی و کلفت. خیلی گرم‌تر از آنچه تابه‌حال دیده بودم به نظر می‌رسند. ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام ممنونم لطف دارید. این که فلسطین مسئله اوله، به این معنی نیست که سایر مسائل مهم نیستند. ولی اهمیت مسئله فلسطین، اینجاست که اولا از کهنه‌ترین زخم‌هاییه که بر پیکره جهان اسلامه و خیلی ادامه‌دار شده. یک ظلم چندجانبه ست. هم از بعد انسانی هم اقتصادی و هم سیاسی داره به بخش زیادی از مسلمانان آسیب می‌زنه(نه فقط مردم فلسطین که مردم لبنان و سوریه و اردن و مصر هم درگیرند). ضمن اینکه رژیم صهیونسیتی چشم و گوش دشمنان اسلام در منطقه ست و مثل یک غده سرطانیه، اگه بهش اجازه رشد داده بشه به بقیه کشورهای اسلامی هم آسیب می‌زنه. همینطور که الان دارید می‌بینید بسیاری از تنش‌های منطقه زیر سر اسرائیله. دیگه میزان اهمیت مسجدالاقصی که جای خود...
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
سلام درباره زبان، توی این رمان برعکس خط قرمز تمام مکالمات رو به فارسی نوشتم تا خوندنش راحت‌تر باشه، ولی قطعا به زبان مادریش صحبت کرده یعنی عربی. دیگه بقیه‌ش رو خدا داند🙄
محسن عباسی ولدی14020717 طوفان الاقصی.mp3
زمان: حجم: 9.4M
سخنان بسیار مهم و استاد محسن عباسی ولدی دربارۀ عملیات جواب این سوالات توی صوت هست 👇 مهم‌ترین اتفاق امروز چیه؟ چه ترفندهایی به کار می‌برند که جای ظالم و مظلوم عوض بشه؟ این فیلم‌هایی که پخش میشه رو چیکار کنیم؟ مردم و غیر نظامی‌هاشون چرا باید کشته بشن؟ مگه ما با مردم هم سر جنگ داریم؟ الان وظیفه ما چیه؟ جواب شبهه‌های مربوطه رو چی بدیم؟ اصلا ما با فلسطین چیکار داریم؟
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 9 از کمد و کشوها چیزی به دست نمی‌آورم، جز این که با کسی طرفم که مرا خوب می‌شناسد و می‌خواهد اینجا ماندگارم کند؛ یا شاید می‌خواهد هشدار بدهد که بیش از آنچه فکر کنم بر افکارم مسلط است. به جان کتاب‌های کتابخانه می‌افتم. جلو و عقبشان می‌کنم، ورقشان می‌زنم، همه را دقیق می‌کاوم. بیشترشان ادبیات کهن فارسی و رمان‌های معروف جهان‌اند؛ کتاب‌هایی که اگر در موقعیت بهتری بودم، ازشان دل نمی‌کندم. باز هم کسی که این اتاق را چیده، شناختش را از من به رخ کشیده است. می‌ترسم. چه کسی من را انقدر خوب می‌شناسد و می‌تواند بیاوردم به چنین ناکجاآبادی؟ میز تحریر را می‌گردم. کشوهایش خالی‌اند و روی میز، بجز یک چراغ مطالعه و یک کتاب چیز دیگری نیست. کتاب روی میز را برمی‌دارم: هری پاتر و یادگاران مرگ. زیر لب تکرار می‌کنم: هری پاتر و یادگاران مرگ... یعنی چی؟ کسی که من را انقدر دقیق می‌شناسد، حتما برای گذاشتن کتاب روی میز هدفی داشته. سعی می‌کنم روزهای نوجوانی‌ام و رمان هری پاتر را به یاد بیاورم. ماجرایش چی بود؟ کتاب را باز می‌کنم. روی یکی از صفحات اوایل داستان نشانک گذاشته‌اند؛ همان قسمتی که هری و دوستانش از دست مرگ‌خوارها در خانه شماره دوازده میدان گریمولد پنهان شده بودند. خانه‌ای که از بیرون دیده نمی‌شد، افسون‌های حفاظتی شدیدی داشت و هری که تحت تعقیب بود باید آنجا می‌ماند. اختفا... تهدید... ماندن در خانه... من گیر نیفتاده‌ام؛ ولی در خطرم. باید در خانه بمانم. باید مخفی شوم... ولی از کجا معلوم کلک نباشد؟ باز هم می‌گردم. کشوهای پاتختی را هم باز می‌کنم؛ اما هیچ دستم را نمی‌گیرد. روتختی و تشکش را زیر و رو می‌کنم. زیر بالش، دستم می‌خورد به یک جسم سخت و سرد. خشکم می‌زند. بالش را برمی‌دارم با یک سلاح کمری مواجه می‌شوم؛ سلاحی با سوپرسور داخلی یکپارچه. مغزم یک لحظه از تحلیل کردن باز می‌ایستد. بوی خطر مثل بوی مردار در مشامم می‌پیچد. هرجا سلاح باشد، یعنی قاتلی هم هست؛ خطر هم هست. مطمئن می‌شوم که در دنیای زنده‌ها هستم؛ چون وجود آلت قتاله در دنیای مردگان بی‌معنی ست. دومین چیزی که می‌فهمم، این است که در خانه آرسن نیستم و ماجرا ربطی به آرسن ندارد. آرسن بی‌دست‌وپا را چه به اسلحه؟ -بهش دست نزن. نباید اثر انگشتت روش بمونه. شاید تله باشه. این را غریزه بقای درونم می‌گوید. می‌ترسم به اسلحه دست بزنم. بالش را سر جایش می‌گذارم و می‌دوم به سمت پنجره. پرده سنگین و کلفتش را کنار می‌زنم و بخار شیشه را با دست پاک می‌کنم. طبقه دوم یک خانه هستم. بیرون، هوا گرگ و میش است و رو به تاریکی. دارد شب می‌شود یا صبح؟ با ساعت دوازده و نیم جور درنمی‌آید؛ نه دوازده و نیم صبح نه شب. ردیفی از خانه‌های شیروانی‌دار آن سوی خیابان مقابلم صف کشیده‌اند؛ خانه‌هایی با دیوارهای زرد و قرمز و آبی و سبز؛ همه رنگ‌های تند. سرتاسر زمین و سقف خانه‌ها و لبه پنجره‌ها پوشیده از برف است. کسی از خیابان گذر نمی‌کند و آخرین رد به‌جا مانده از لاستیک ماشین هم با برف کم‌رنگ شده است. دماسنج دیجیتالی کنار پنجره، دمای داخل را مثبت هجده درجه و دمای بیرون را بیست و دو درجه زیر صفر نشان می‌دهد. لرز می‌کنم. اینجا باید جایی در شمال غرب ایران باشد. آذربایجان شرقی یا غربی... ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 10 برای باز کردن پنجره تلاش می‌کنم؛ قفل است. دوباره چرخی در اتاق می‌زنم. روی تمام دیوارها دست می‌کشم و کمد و کشوها را یک دور دیگر می‌گردم؛ به امید یافتن راهی به بیرون یا وسیله‌ای برای شکستن در و پنجره... اما نه. کسی که من را آورده اینجا، فکر همه‌چیز را کرده. خسته از تقلا، روی قالیچه وسط اتاق می‌نشینم و با دست سالمم، سرم را در آغوش می‌گیرم. چشمانم را می‌بندم و نفس عمیق می‌کشم. حس می‌کنم لبه پرتگاه پنیک ایستاده‌ام. گوش‌هایم زنگ می‌زنند. دستم را روی گوشم می‌گذارم و به خودم می‌گویم: آروم باش دختر... باید خودتو نجات بدی. کف زمین دراز می‌کشم و بدنم را رها می‌کنم. دستِ آسیب دیده‌ام زق‌زق می‌کند. به نفس‌های عمیق ادامه می‌دهم و از انقباض عضلاتم کم می‌کنم. لرزش بدنم کم می‌شود. به سقف شیروانی خیره می‌شوم. - از نو فکر کن. هر اتاقی یه سوراخ برای فرار کردن داره. اصلا فکر کن یه اتاق فراره. فکر کن یه معماست که باید حلش کنی... یه بازیه. غریزه بقا از درونم جواب می‌دهد: کجا می‌خوای فرار کنی وقتی جایی برای رفتن نداری؟ صدای باز و بسته شدن دری از طبقه پایین، گوشم را تیز می‌کند. روی زمین گوش می‌خوابانم و چشم می‌بندم تا بفهمم آن پایین چه خبر است. یک نفر دارد قدم می‌زند؛ روی زمینی چوبی. روی تخته‌های چوب. کفش‌هاش صدای بمی دارند. ضربان قلبم با صدای قدم زدنش هماهنگ می‌شود. چندتا در دیگر را باز و بسته می‌کند؛ نمی‌دانم در اتاق است یا کمد. صدای گفت و گو نمی‌آید و صدای پا متعلق به یک نفر است. تنهاست... *** -رونن بار مُرده. این را گالیا گفت؛ بدون هیچ کنش احساسی مشهودی در صدا و صورتش. پرونده را مقابل مئیر گذاشت و روی پاشنه چرخید. لازم نبود توضیح اضافه‌ای بدهد. صدای تق‌تق پاشنه‌های بلندش در اتاق پیچید و مئیر را با بهت و حیرتش تنها گذاشت. مئیر با دهان باز و چشمان گیج، چند ثانیه به در اتاقش نگاه کرد. انگار که گالیا هنوز هم آنجا باشد. نبود. مثل یک روح محو شده بود. مئیر مانده بود و یک پرونده و یک خبر کوتاه و تکان‌دهنده: رونن بار مُرده! چند دقیقه طول کشید تا یادش بیاید به دستانش فرمان حرکت بدهد و پرونده را بردارد. آن را باز کرد؛ شاید اگر مدارک را می‌دید می‌توانست باور کند که رونن مُرده. و باور کرد؛ وقتی تصویر رونن را دید که در میان خون و شراب به زمین غلتیده بود. ذهنش انقدر آشفته بود که هیچ‌چیز از حروف عبری مقابلش را نمی‌فهمید. انگار که زبان بیگانه بودند. فقط عکس‌ها را می‌دید. سه تا جنازه. رونن و دو محافظش. با دست لرزان، پیجر تلفن را فشار داد و از گالیا خواست برگردد. ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi