eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
691 ویدیو
84 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
سلام درباره زبان، توی این رمان برعکس خط قرمز تمام مکالمات رو به فارسی نوشتم تا خوندنش راحت‌تر باشه، ولی قطعا به زبان مادریش صحبت کرده یعنی عربی. دیگه بقیه‌ش رو خدا داند🙄
محسن عباسی ولدی14020717 طوفان الاقصی.mp3
زمان: حجم: 9.4M
سخنان بسیار مهم و استاد محسن عباسی ولدی دربارۀ عملیات جواب این سوالات توی صوت هست 👇 مهم‌ترین اتفاق امروز چیه؟ چه ترفندهایی به کار می‌برند که جای ظالم و مظلوم عوض بشه؟ این فیلم‌هایی که پخش میشه رو چیکار کنیم؟ مردم و غیر نظامی‌هاشون چرا باید کشته بشن؟ مگه ما با مردم هم سر جنگ داریم؟ الان وظیفه ما چیه؟ جواب شبهه‌های مربوطه رو چی بدیم؟ اصلا ما با فلسطین چیکار داریم؟
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 9 از کمد و کشوها چیزی به دست نمی‌آورم، جز این که با کسی طرفم که مرا خوب می‌شناسد و می‌خواهد اینجا ماندگارم کند؛ یا شاید می‌خواهد هشدار بدهد که بیش از آنچه فکر کنم بر افکارم مسلط است. به جان کتاب‌های کتابخانه می‌افتم. جلو و عقبشان می‌کنم، ورقشان می‌زنم، همه را دقیق می‌کاوم. بیشترشان ادبیات کهن فارسی و رمان‌های معروف جهان‌اند؛ کتاب‌هایی که اگر در موقعیت بهتری بودم، ازشان دل نمی‌کندم. باز هم کسی که این اتاق را چیده، شناختش را از من به رخ کشیده است. می‌ترسم. چه کسی من را انقدر خوب می‌شناسد و می‌تواند بیاوردم به چنین ناکجاآبادی؟ میز تحریر را می‌گردم. کشوهایش خالی‌اند و روی میز، بجز یک چراغ مطالعه و یک کتاب چیز دیگری نیست. کتاب روی میز را برمی‌دارم: هری پاتر و یادگاران مرگ. زیر لب تکرار می‌کنم: هری پاتر و یادگاران مرگ... یعنی چی؟ کسی که من را انقدر دقیق می‌شناسد، حتما برای گذاشتن کتاب روی میز هدفی داشته. سعی می‌کنم روزهای نوجوانی‌ام و رمان هری پاتر را به یاد بیاورم. ماجرایش چی بود؟ کتاب را باز می‌کنم. روی یکی از صفحات اوایل داستان نشانک گذاشته‌اند؛ همان قسمتی که هری و دوستانش از دست مرگ‌خوارها در خانه شماره دوازده میدان گریمولد پنهان شده بودند. خانه‌ای که از بیرون دیده نمی‌شد، افسون‌های حفاظتی شدیدی داشت و هری که تحت تعقیب بود باید آنجا می‌ماند. اختفا... تهدید... ماندن در خانه... من گیر نیفتاده‌ام؛ ولی در خطرم. باید در خانه بمانم. باید مخفی شوم... ولی از کجا معلوم کلک نباشد؟ باز هم می‌گردم. کشوهای پاتختی را هم باز می‌کنم؛ اما هیچ دستم را نمی‌گیرد. روتختی و تشکش را زیر و رو می‌کنم. زیر بالش، دستم می‌خورد به یک جسم سخت و سرد. خشکم می‌زند. بالش را برمی‌دارم با یک سلاح کمری مواجه می‌شوم؛ سلاحی با سوپرسور داخلی یکپارچه. مغزم یک لحظه از تحلیل کردن باز می‌ایستد. بوی خطر مثل بوی مردار در مشامم می‌پیچد. هرجا سلاح باشد، یعنی قاتلی هم هست؛ خطر هم هست. مطمئن می‌شوم که در دنیای زنده‌ها هستم؛ چون وجود آلت قتاله در دنیای مردگان بی‌معنی ست. دومین چیزی که می‌فهمم، این است که در خانه آرسن نیستم و ماجرا ربطی به آرسن ندارد. آرسن بی‌دست‌وپا را چه به اسلحه؟ -بهش دست نزن. نباید اثر انگشتت روش بمونه. شاید تله باشه. این را غریزه بقای درونم می‌گوید. می‌ترسم به اسلحه دست بزنم. بالش را سر جایش می‌گذارم و می‌دوم به سمت پنجره. پرده سنگین و کلفتش را کنار می‌زنم و بخار شیشه را با دست پاک می‌کنم. طبقه دوم یک خانه هستم. بیرون، هوا گرگ و میش است و رو به تاریکی. دارد شب می‌شود یا صبح؟ با ساعت دوازده و نیم جور درنمی‌آید؛ نه دوازده و نیم صبح نه شب. ردیفی از خانه‌های شیروانی‌دار آن سوی خیابان مقابلم صف کشیده‌اند؛ خانه‌هایی با دیوارهای زرد و قرمز و آبی و سبز؛ همه رنگ‌های تند. سرتاسر زمین و سقف خانه‌ها و لبه پنجره‌ها پوشیده از برف است. کسی از خیابان گذر نمی‌کند و آخرین رد به‌جا مانده از لاستیک ماشین هم با برف کم‌رنگ شده است. دماسنج دیجیتالی کنار پنجره، دمای داخل را مثبت هجده درجه و دمای بیرون را بیست و دو درجه زیر صفر نشان می‌دهد. لرز می‌کنم. اینجا باید جایی در شمال غرب ایران باشد. آذربایجان شرقی یا غربی... ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 10 برای باز کردن پنجره تلاش می‌کنم؛ قفل است. دوباره چرخی در اتاق می‌زنم. روی تمام دیوارها دست می‌کشم و کمد و کشوها را یک دور دیگر می‌گردم؛ به امید یافتن راهی به بیرون یا وسیله‌ای برای شکستن در و پنجره... اما نه. کسی که من را آورده اینجا، فکر همه‌چیز را کرده. خسته از تقلا، روی قالیچه وسط اتاق می‌نشینم و با دست سالمم، سرم را در آغوش می‌گیرم. چشمانم را می‌بندم و نفس عمیق می‌کشم. حس می‌کنم لبه پرتگاه پنیک ایستاده‌ام. گوش‌هایم زنگ می‌زنند. دستم را روی گوشم می‌گذارم و به خودم می‌گویم: آروم باش دختر... باید خودتو نجات بدی. کف زمین دراز می‌کشم و بدنم را رها می‌کنم. دستِ آسیب دیده‌ام زق‌زق می‌کند. به نفس‌های عمیق ادامه می‌دهم و از انقباض عضلاتم کم می‌کنم. لرزش بدنم کم می‌شود. به سقف شیروانی خیره می‌شوم. - از نو فکر کن. هر اتاقی یه سوراخ برای فرار کردن داره. اصلا فکر کن یه اتاق فراره. فکر کن یه معماست که باید حلش کنی... یه بازیه. غریزه بقا از درونم جواب می‌دهد: کجا می‌خوای فرار کنی وقتی جایی برای رفتن نداری؟ صدای باز و بسته شدن دری از طبقه پایین، گوشم را تیز می‌کند. روی زمین گوش می‌خوابانم و چشم می‌بندم تا بفهمم آن پایین چه خبر است. یک نفر دارد قدم می‌زند؛ روی زمینی چوبی. روی تخته‌های چوب. کفش‌هاش صدای بمی دارند. ضربان قلبم با صدای قدم زدنش هماهنگ می‌شود. چندتا در دیگر را باز و بسته می‌کند؛ نمی‌دانم در اتاق است یا کمد. صدای گفت و گو نمی‌آید و صدای پا متعلق به یک نفر است. تنهاست... *** -رونن بار مُرده. این را گالیا گفت؛ بدون هیچ کنش احساسی مشهودی در صدا و صورتش. پرونده را مقابل مئیر گذاشت و روی پاشنه چرخید. لازم نبود توضیح اضافه‌ای بدهد. صدای تق‌تق پاشنه‌های بلندش در اتاق پیچید و مئیر را با بهت و حیرتش تنها گذاشت. مئیر با دهان باز و چشمان گیج، چند ثانیه به در اتاقش نگاه کرد. انگار که گالیا هنوز هم آنجا باشد. نبود. مثل یک روح محو شده بود. مئیر مانده بود و یک پرونده و یک خبر کوتاه و تکان‌دهنده: رونن بار مُرده! چند دقیقه طول کشید تا یادش بیاید به دستانش فرمان حرکت بدهد و پرونده را بردارد. آن را باز کرد؛ شاید اگر مدارک را می‌دید می‌توانست باور کند که رونن مُرده. و باور کرد؛ وقتی تصویر رونن را دید که در میان خون و شراب به زمین غلتیده بود. ذهنش انقدر آشفته بود که هیچ‌چیز از حروف عبری مقابلش را نمی‌فهمید. انگار که زبان بیگانه بودند. فقط عکس‌ها را می‌دید. سه تا جنازه. رونن و دو محافظش. با دست لرزان، پیجر تلفن را فشار داد و از گالیا خواست برگردد. ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
رونن بار رو که توی شهریور ۲ به درک واصل کردیم🙄 شاباک یا شین‌بت، سازمان اطلاعات و امنیت داخلی اسرائیله. از مسئولیت‌های مهمش هم رصد دقیق گروه‌های مقاومت فلسطینی و خنثی‌سازی عملیات‌های گروه‌های مقاومته، از جمله این که حواسشون باشه یه وقت عملیاتی مثل طوفان الاقصی یا عملیات‌های کوچک‌تر از اون انجام نشه! به عبارتی، این جناب رونن بار و سازمان زیردستش گند زدن! چندین سال جلوی چشم‌شون حماس برای عملیات آماده می‌شد و آخرش غافلگیر شدند. راستش رو بخواید موقع نوشتن خورشید نیمه‌شب، نمی‌دونستم ایشون چنین گندی در این ابعاد وسیع می‌زنن، وگرنه یکی دیگه رو انتخاب می‌کردم. چون ممکنه -تاکید می‌کنم ممکنه- این بنده خدا زودتر از اینا سرش زیر آب بشه!! پ.ن: موساد سازمان اطلاعات خارجی اسرائیله و مأموریتش خارج از مرزهای سرزمین‌های اشغالی تعریف شده. موساد، شین‌بت و آمان(اطلاعات ارتش اسرائیل) درکنار هم جامعه اطلاعاتی اسرائیل رو تشکیل می‌دن.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
کلا حس می‌کنم لازمه بشینم از نو بعضی قسمت‌های خورشید نیمه‌شب و حتی شهریور رو بر اساس تحولات اخیر فلسطین تغییر بدم😕 (هرچند توی شهریور اشاره کردم که بخشی از خاک فلسطین آزاد و تعدادی از شهرک‌ها تخلیه شدند) فقط نمی‌دونم آخرش چی می‌شه و دقیقا باید چه تغییراتی بدم 😐😕 خب چرا حماس و حزب‌الله با من هماهنگ نمی‌کنن؟ ☹️😒 این چه وضعیه؟😅
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔸 #لشگر_فرشتگان 🔸 🌷 شهید راشل آلین کوری 🌷 🔸تولد: ۱۰ آوریل ۱۹۷۹، اولمپیا، واشنگتن، ایالات متحده ام
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در مسئله فلسطین زن و مرد بودن مطرح نیست و حتی مسلمان بودن هم. مسئله انسانیت است. هرکسی، هرجای جهان، اگر انسان باشد، دلش مثل سیر و سرکه می‌جوشد که یک کاری بکند. مثلا یک دختر امریکایی از اولمپیای واشنگتن ممکن است کیلومترها راه بیاید تا غزه و سپر انسانی مردم بی‌گناه بشود. راشل کوری که معرف حضورتان هست؟ سال دوهزار و سه آمد غزه، نه تنها تلاش کرد جلوی حمله اسرائیلی‌ها به خانه‌ها و مزارع مردم غزه را بگیرد، رسانه مظلومان هم شد. آنچه می‌دید را ثبت کرد و برای مادرش فرستاد. آخرش هم وقتی سپر انسانیِ یک خانه شده بود، اسرائیلی‌ها به عمد زیر بولدوزر شصت تنی لهش کردند و شهید شد. 🌿راستی ما برای مهم‌ترین مسئله جهان اسلام چکار کرده‌ایم؟ خدا نکند روزی به خودمان بیاییم و ببینیم نام مسلمان را یدک می‌کشیم اما از آن دختر مسیحی امریکایی عقب مانده‌‌ایم... 🥀ماجرای کامل شهید راشل کوری: https://vrgl.ir/MOF2z
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
در مسئله فلسطین زن و مرد بودن مطرح نیست و حتی مسلمان بودن هم. مسئله انسانیت است. هرکسی، هرجای جهان،
نامه‌هایی که راشل در زمان اقامتش در غزه برای مادرش نوشته، بسیار محتوای جالبی داره و نشون میده این دختر چقدر عمیق و ریزبینانه به مسائل نگاه می‌کرده. این روایتیه که راشل کوری، از جنایات رژیم صهیونیستی در غزه نوشته: ۲۷ فوریه ۲۰۰۳: دوستت دارم! دلم واقعا برایت تنگ شده! شب‌ها کابوس‌های وحشتناکی می‌بینم، تانک‌ها و بولدوزرها را می‌بینم که دور خانه را گرفته‌اند و من و تو هم داخل خانه هستیم. گاه، آدرنالین نقش بی‌حس کننده بازی می‌کند. در چند هفته اخیر، غروب‌ها یا در طول شب، اوضاع را در ذهنم مرور می‌کنم. من حقیقتا برای این مردم نگرانم! دیروز، پدری دست دو بچه‌اش را گرفته بود و در تیررس تانک‌ها، تفنگچیان، بولدوزرها و جیپ‌های ارتشی[اسرائیلی] به این طرف و آن طرف می‌رفت و می‌خواست آن‌ها را از آنجا دور کند؛ چون فکر می‌کرد خانه‌اش را با دینامیت منفجر می‌کنند. من و جنی، همراه چند زن و دو بچه کوچک داخل خانه ماندیم... روز یکشنبه، حدود ۱۵۰ مرد فلسطینی را در یک جا جمع کرده بودند و در حالی که تفنگ‌های سربازان اسرائیلی بالای سرشان آماده شلیک بود، تانک‌ها و بولدوزرها ۲۵ گلخانه و مخزن پرورش گل را خراب کردند، یعنی جایی را که منبع تامین معاش ۳۰۰ نفر بود، نابود کردند! مادرم! من از دیدن آن مرد که فکر می‌کرد اگر با دو بچه‌اش از خانه خارج شود و آنطور در تیررس تانک‌ها بچرخد بیشتر در امان است، وحشت کرده بودم. من واقعا می‌ترسیدم که آن‌ها کشته شوند، و برای همین سعی کردم خودم را بین آن‌ها و تانک حایل کنم! این مسایل هر روز پیش می‌آید؛ اما دیدن آن پدر که با دوتا بچه کوچولویش در بیرون سرگردان بود و بی‌نهایت غمگین به نظر می‌رسید، برایم لحظه عجیب و تجربه نشده‌ای را به وجود آورد... مادر! من خیلی روی حرف‌هایی که شما در تلفن گفتی، درباره این که "خشونت‌های فلسطینی‌ها کمکی به حل قضیه نمی‌کند"، فکر کردم. دو سال قبل شش هزار نفر از اهالی رفح در اسرائیل کار می‌کردند، این کارگران، امروز فقط ۶۰۰ نفرند. و بسیاری از این ۶۰۰ نفر هم، از اینجا رفته‌اند؛ چون سه پست بازرسی بین اینجا و اشکلون (نزدیکترین شهر اسرائیل) دایر کرده‌اند که یک فاصله ۴۰ دقیقه‌ای را که راه هر روزه کارگران بوده، به یک مسافرت ۱۲ ساعته و در واقع غیرممکن تبدیل کرده است... [اسرائیلی‌ها] از شروع انتفاضه تاکنون ۶۰۰ خانه در رفح خراب کرده‌اند، اکثریت ساکنان این خانه‌ها هیچ ارتباطی با مبارزان نداشتند و فقط، در نزدیکی مرز زندگی می‌کردند. اخیرا شواهدی به دست آورده‌ایم که در گذشته، کشتی‌هایی که می‌باید گل‌های غزه را به سمت بازارهای اروپا ببرند، هفته‌ها برای کنترل امنیتی در معبر “ارض” منتظر می‌ماندند. به راحتی می‌توانی تصور کنی که شاخه‌های گل که بعد از دو هفته معطلی در کشتی به بازار می‌رسند چه حالی دارند و چه بازاری می‌توانند پیدا کنند. سرانجام هم، بولدوزرها آمدند و این مردم را از باغ و باغچه‌شان جدا کردند. چه چیز برای این مردم مانده؟ اگر پاسخی داری به من بگو! من ندارم. اگر هرکدام از ما زندگی آن‌‌ها را می‌دیدیم؛ می‌فهمیدیم که چطور آسایش و رفاه از آن‌ها سلب شده، می‌دیدیم که چطور با فرزندان‌شان در جاهایی شبیه انبار و پستو زندگی می‌کنند؛ اگر این چیزها برای خودمان پیش می‌آمد و می‌دانستیم که سربازها، تانک‌ها و بولدوزرها می‌توانند هر لحظه برسند و تمام گلخانه‌هایی را که مدت‌ها ساخته‌ایم خراب کنند، خودمان را بزنند و همراه ۱۴۹ نفر دیگر، ساعتها و ساعت‌ها بازداشت کنند، فکر کن، آیا برای دفاع از خودمان و از چیزهای اندکی که برایمان مانده، از هر وسیله‌ای، حتی خشونت‌آمیز، استفاده نمی‌کردیم؟ به نظر من چرا! معتقدم در شرایط مشابه، اکثریت انسان‌ها، هر طور که بتوانند، از خود دفاع می‌کنند. فکر می‌کنم عمو گریچ همین کار را می‌کند؛ فکر می‌کنم مادربزرگ هم همین کار را می‌کند؛ فکر می‌کنم خودم هم همین کار را خواهم کرد... از من می‌خواهی که از مقاومت بدون خشونت حرف بزنم؟ دیروز، وقتی آن تله، منفجر شد، شیشه‌های تمام خانه‌های مسکونی اطراف فرو ریخت. ما داشتیم چای می‌نوشیدیم و من می‌خواستم با آن دوتا کوچولو بازی کنم! تا الان، اوقات سختی را گذرانده‌ام! تحمل این همه محبت و مهربانی برایم بسیار دشوار است، آن هم از جانب مردمی که مستقیما با مرگ رو در رو هستند. می‌دانم که در آمریکا، همه مسائل اینجا، اغراق آمیز به نظر می‌رسد. صادقانه بگویم، گاه، عطوفت مطلق این مردم که حتی در همان زمان که خانه و زندگی‌شان درهم کوبیده می‌شود، مشهود است، برای من سوررئالیستی است.