🚩 خیزش مردم اصفهان
ایدههای حضور در اجتماع میدان امام حسین (علیهالسلام) اصفهان
▪️ با نمادهایی مثل پرچم و چفیه و با لباس عزای حسینی در تجمع شرکت کنید.
▪️لباس شیرخوارگان حسینی را بر تن فرزندان خود نمایید.
▪️ کالسکه به همراه عکس کودکان شهید فلسطینی همراه داشته باشید.
▪️به صورت جمعی و همراه با اعضای مجموعه و گروه فرهنگی خود و با دستنوشتههای حماسی در تجمع حاضر شوید.
🔻 امروز ساعت ۱۵:۳۰؛ میدان امام حسین (علیهالسلام)
#غزه
#طوفان_الاقصی
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪
یادواره بانوان شهیده در مدرسه زنده یاد مسعود فروغی 🥀
تا دقایقی دیگر...
رب اشرح لی صدری...
امروز نمیخواستم برم دانشگاه، ولی تا فهمیدم تجمعه نتونستم توی خونه بمونم.
باید میرفتم این داد و بغضی که از دیشب توی گلوم گیر کرده بود رو یه جایی تبدیل به «مرگ بر اسرائیل» میکردم...
#غزه #بیمارستان_المعمدانی #طوفان_الاقصی
http://eitaa.com/istadegi
دانشگاه اصفهان، امروز...🇮🇷🇵🇸
ولی فایده نداره دیگه باید تا خود قدس همینطوری میرفتیم😕😎
בשם אלוהים המשמיד את המדכאים...
بسم الله قاصم الجبارین...
#بیمارستان_المعمدانی #غزه #طوفان_الاقصی
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
یا امام حسین 😭😭😭 حادثه به حادثه، تیترهای سینهسوز... #غزه #فلسطین #مرگ_بر_اسرائیل
دیشب انگار ۱۳ دی ۹۸ بود.
اون روز وقتی برای نماز صبح بیدار شدم و خبر رو روی گوشیم دیدم، دویدم توی هال و درحالی که دستام میلرزید تلویزیون رو روشن کردم و زدم شبکه خبر، بعد خبر رو که دیدم نتونستم وایسم، ول شدم روی زمین. و انقدر خبر سنگین بود که حتی نشد گریه کنم. فقط بهتزده زیرنویس فوری رو میخوندم و انگار نمیفهمیدمش. یه ساعت فقط بهتزده بدون این که گریه کنم خیره بودم به شبکه خبر.
دیشب هم که خبر رو روی گوشیم دیدم، دویدم توی هال و درحالی که دستام میلرزید تلویزیون رو روشن کردم و زدم شبکه خبر، بعد خبر رو که دیدم نتونستم وایسم، ول شدم روی زمین. و انقدر خبر سنگین بود که حتی نشد گریه کنم. فقط بهتزده زیرنویس فوری رو میخوندم و انگار نمیفهمیدمش. یه ساعت فقط بهتزده بدون این که گریه کنم خیره بودم به شبکه خبر.
هنوز بهتزدهم.
راستش من هنوز توی صبح ۱۳ دی ۹۸ مونده بودم. هنوز صبح ۱۳ دی ۹۸ رو هضم نکردم. هنوز توی بهت و شوک ۱۳ دی ۹۸ هستم. بعد اون روز هیچوقت مثل قبل نشدم.
فکر نمیکردم دیگه چیزی توی دنیا باشه که بتونه اینطوری منو بهتزده کنه. فکر میکردم قراره تا آخر عمر با همین شوک زندگی کنم.
ولی الان علاوه بر صبح ۱۳ دی ۹۸، توی شب ۲۵ مهر ۰۲ هم موندم. هنوز دیشب رو هضم نکردم. حتی هنوز گریه هم نتونستم بکنم. فقط بهتزدهم. فقط احساس متلاشی شدن دارم. فقط فکر میکنم دیگه هیچوقت نمیتونم مثل قبل بشم.
فقط دوست دارم برم هرچی بچه توی دنیا هست رو محکم بغل کنم، ببوسم و نوازش کنم.
راستش از نفس کشیدن توی این دنیا خجالت میکشم.
از این که بعد شنیدن خبر شهادت ۸۰۰تا بچه سکته نکردم و نمردم احساس خجالت میکنم.
فکر کنم دیگه هیچ خبری نمیتونه بهتزدهم کنه.
و فکر کنم با هیچ خبری محو کامل اسرائیل از زمین آروم نشم.
نه نه اونم کمه...
الان فقط خبر ظهور آرومم میکنه...
#غزه #بیمارستان_المعمدانی #طوفان_الاقصی
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 11
بیحوصلگی از رفتار گالیا میبارید. چهره مربعی و استخوانیاش درهم رفته و با چشمان ریز و طلبکارش به مئیر خیره بود. یک طره از موهایش را پشت گوشش انداخت و در دل گفت: داره خرفت میشه... معلوم نیست برای چی تا الان نگهش داشتن.
خرفت بودن مئیر به خودی خود چیز بدی نبود؛ اگر گالیا میتوانست توانایی و برتریاش را ثابت کند. صدای مئیر لرزید.
-کار کی بوده؟
گالیا دست به سینه زد: نمیدونیم. فکر میکردیم کار ایرانیها باشه، ولی در با کلید باز شده. محافظها هم مقاومت نکردن. ممکنه یکی از خودمون باشه.
چشمان مئیر گرد شد و مثل برقگرفتهها از جا پرید: مطمئنی کار ایرانیا نیست؟
-آره... اونها هم نمیدونن کی بوده.
-از کجا میدونی؟
-صحنه قتل دستکاری شده. یکی قبل ما اومده توی خونه و همهچیو بررسی کرده. حتی از زیر ناخن یکی از محافظها نمونهبرداشته.
-چرا؟
-اون محافظ وقتی داشته خفه میشده، به قاتل چنگ زده. ممکنه دیانای قاتل زیر ناخنش مونده باشه و اون کسی که نمونه زیر ناخن رو برداشته، حتما یکی از عوامل ایران بوده. شاید اونام میخواستن رونن رو بکشن. بعید نیست.
-دوربینا چی؟
-برق رفته بوده. ممکنه اینم کار قاتل باشه. داریم بیشتر بررسی میکنیم.
مئیر سرش را در دست گرفت و فشار داد. شرمآور بود.
***
باید از روشن شدن شرایطم خوشحال باشم یا از رسیدن کسی که مرا زندانی کرده ناراحت؟ کسی که اسلحه دارد... کسی که من را خوب میشناسد... دانیال! شاید دانیال باشد... یا شاید دانیال من را تا اینجا آورده و تحویل رفقایش در موساد داده.
از جا بلند میشوم و مثل مرغ سرکنده، دنبال یک وسیله دفاعی میگردم؛ چیزی غیر از آن سلاح کمری. یکی از کتابهای سنگین و جلد سخت کتابخانه را برمیدارم؛ بینوایان ویکتور هوگو. از این بهتر نمیشد. خودم را میچسبانم به دیوار کنار در و کتاب را با دست سالمم بالا میگیرم. تختههای چوبی زیر پای آن ناشناس ناله میکنند. صدای پایش کمکم بلندتر میشود و بلندتر؛ نزدیک و نزدیکتر. ضربان قلب من هم بالاتر میرود. به پشت در میرسد و صدای پایش قطع میشود. کلید را میچرخاند و در با صدای تیک آرامی باز میشود. غریزه بقایم داد میکشد: بزنش!
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-بدی ماما... وین ماما؟😭
(مامانمو میخوام... مامانم کجاست؟)
کاش یکی محکم بغلش میکرد، بهش یه لیوان آب میداد و دائم در گوشش میگفت: "نترس عزیزم هیچی نیست."، انقدر میگفت که آروم بشه.
یاد این قسمت رمان افتادم:
"دخترک یکسره جیغ میکشد و میدود. بدون توجه به دست و پا زدنها و جیغهای ممتدش، از روی زمین بلندش میکنم و میدوم به سمت دیوار. دختر جیغ میکشد و به لباسم چنگ میاندازد. کنار دیوار بر زمین میگذارمش. دیگر نایی برای جیغ زدن ندارد و آرام ناله میکند. مقابلش زانو میزنم. بدنش میلرزد و دندانهایش از ترس بهم میخورند. چهار، پنج سال بیشتر ندارد.
موهای روشنش درهم ریخته و اشک روی صورتش رد انداخته. سرتا پایش خاکی ست و با چشمانی لبریز از ترس، به من نگاه میکند. شاید بخاطر لباس نظامیام ترسیده. با دستپاچگی دنبال قمقمهام میگردم و آن را مقابل لبان دخترک میگیرم: مای! (آب!)
دهانش را برای نوشیدن آب باز میکند. کمی آب در دهانش میریزم و مینشانمش روی پایم، با آب قمقمه صورتش را میشویم. موهای خاکآلودش را نوازش میکنم و میگویم: اهدئی روحی. نحنا اصدقا. جئنا لمساعدۀ. لاتخافی عزیزتی.(آروم باش جانم. ما دوستیم. اومدیم کمک کنیم. نترس عزیزم.)
نفسنفس میزند. با دستان کوچکش پیراهنم را میگیرد و خودش را به سینهام میچسباند. میپرسم: شو اسمک روحی؟(اسمت چیه جانم؟)
جواب نمیدهد. میپرسم: وین ماما؟(مامانت کجاست؟)
بازهم جواب نمیدهد. سرش را محکمتر به سینه من میچسباند..."
📚بریدهای از رمان خط قرمز، فاطمه شکیبا
#غزه #طوفان_الاقصی #مرگ_بر_اسرائیل
https://eitaa.com/istadegi