توی بلوار کشاورز یه گربه روی نیمکت وسط بلوار خواب بود. ینی خواباااا! خواب! هرچی انگولکش کردیم و بالاسرش از اکلیل جیغجیغ کردیم هم چشماشو باز نکرد(دمش رو گاهی تکون میداد و زنده بود🦦)
منم همینطور گربه جانِ خسته! منم همینطور
چه میدونم، مثلا یه قوری چایی بهار نارنج دم کن بیار بگو برا تو کردم😔
از این ادایی بازیا
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
نصف لذت دنیا دست چاییه
شای عراقی((((: سیاه! لب سوز! آخ آخ(((((:❤️🩹
داشت تعریف میکرد که خوراکیای شیرین رو خیلی دوست داره. گفتم تو خودت شیرینی که شیرینیا رو هم دوست داری. و بعد کلی توضیح دادم که این یه اصطلاحه و معنيش این نیست که یه لقمه ازت خوردهم و میدونم شیرین هستی! حرفات، چشمات، وجودت شیرینه.
بعد پرسیدم: حالا من چه مزهایام؟
یه کم فکر کرد و گفت: تو....نستافهای هستی!(:
بنظرم انتخابش دقیق بود(:
#جناب_نعمت
Ey Hes Khob Man ~ UpMusicEy Hes Khob Man (320).mp3
زمان:
حجم:
3.8M
روایتگری علقمه با اون حال غریب و سنگین و کربلاییش تموم شده، لحظهها و فرصتهای آخره، هرکی تو حال خودشه ولی مقصد نگاه همه، آخرین نقطهایه که چشم کار میکنه و رود ادامه داره، رودی که میرسه به اونجایی که همه دلتنگشیم...
روی خاکی نشستیم که روضهها رو، مخصوصا روضهی عباس رو میشه توش به جای شنیدن، چشید و لمس کرد، میشه از همهی سنگینیا و اشتباها و ناامیدیا و خستگیای دنیا جدا شد، وضعیت غریبی که توی کلمهها جا نمیشه و فقط کسی که از بین اون نیزار و روی پلهای شناور و کنار تابلوهای کوچیک و بزرگ رد شده و به یادمان رسیده باشه میتونه تجربهش کنه...
حالا راوی میکروفون رو کنار گذاشته و باند، داره این نوا رو پخش میکنه، یه وقت سینه میزنیم و یه وقت نمیزنیم، بعضیا اشک دارن و بعضیا مبهوتن، ولی قراره تا همیشه حال و هوای اون دقیقههای علقمه با این شعر تو ذهنمون حک شه
آی آدما بیحسین
مگه میشه زنده موند؟(:
اسفند ۴۰۳...
معمولا روابط پسرا بین خودشون، خیلی دارکتر از استانداردهای دختراست.
الان من مدتیه درتلاشم باهاش کنار بیام و قبول کنم که شیطنتهای #جناب_نعمت و #جناب_نعمت_ارشد باهم و درگیریهای فیزیکی و دستی شدیدشون کاملا عادیه و این دوتا در اثرِ کنار هم بودن دچار مشکل روحی و روانی نمیشن.
نمیتونم که، نگرانم🙂😂💔
جان جدتون تو ذهنتون حرفهاتون رو به کسی نزنید.
خیلی سخته ولی نزنید. شده غمباد بشه تو گلوتون ولی نزنید.
اگه تو ذهنتون حرف بزنید، بعد باید جون بکَنید تا اون حرفها تبدیل بشن به کلمه...تازه اگه بشن! اگه مثل بار اول که توی ذهن گفتیدشون، همهشون بتونن با همون جملهها به زبون بیان!
اگه تو ذهنتون حرف بزنید اونوقت ناخودآگاه از اون حرفها عبور میکنید و فکر میکنید طرف مقابل اونا رو شنیده. با همون شدت! دفعهی بعد، با این پیشفرض که خیلی چیزا رو میدونه باهاش صحبت میکنید و همه چیز پیچیدهتر میشه.
بعد ناخودآگاه از اون حرفها که شاید یه تیکه از وجودتون توش جا بمونه میگذرید و واسه همیشه دفن میشن. در حالی که مخاطب بیچارهتون حتی روحش هم خبر نداره چی تو ذهن شماست؛ و دلیل نگاههاتون، برخوردهانون، چیه...
جان جدتون تو ذهنتون با کسی حرف نزنید. به موقع و تو اولین فرصت، تو روش بزنید. هرچقدر هم تلخ و سخت.
#صاد