فرّ+یاد | فاطمه حجتی
رزق بیهوای امشب اون فیلمی شد که از رو پوسترش فکر میکردم اصلا نمیشه باهاش ارتباط گرفت ولی شما گول پ
و در نهایت از لحظهی روی پوستر...
"بذار ببینم کف دستت چی نوشته..."((:
خلیل کبابی میگفت:"امام رضا آدمو پاگیر میکنه...میری یه ربع بشینی میبینی یه ساعت، دو ساعت گذشته..."
این یه ۸ روزم همینجوری گذشت...
تازه داشتیم به همسایگیتون دل خوش میکردیم...
اما حرف این سفر از اولم همین بود...
جدا از همهی آموزشا، مطالب تازه، تجربیات نو توی "جهاد اکبر۲۲"
برای "تجدید پیمان" و "تجدید قوا" اومدیم...
و اگه این پیمان، این ماموریتای پدرانهای که شما خیلی زود دوباره شروعشون کردبد نبود، حالاحلاها هوای برگشت به سرمون نمیزد...
ما دوباره افتادیم رو دور زندگی تهران...
کمک کن برکت و هوای مشهد از دلمون نره(((:
آغاز دوباره با #ویره ✨
ینی دعاست که من باید به جون آهنگساز موسیقی متن و تیتراژ ابتدایی فیلم و سریالایی که دیدهم بکنم که اکثرا از گشتن بین آهنگلای بیکلام واسه کلیپ و پادکست بینیازم مینمایند🤲🤲🤲
میدونی؟
مسئله اینه که تو وقتی میبینی یه آدم چقدر خوب روشن بودنو به تصویر بکشه یا حتی نقشش رو بازی کنه...
وقتی آدمایی که نور بودن و نور شدن رو میبینی...
دیگه هیچوقت نمیتونی به تاریک "شدن" یه آدم بصورت مطلق عادت کنی...
نه بخاطر اینکه یه سری از خاطرات و تصاویر و ماجراهای قشنگ حک شده توی ذهن و دلت رو ساخته
نه بخاطر استعداد یا حرفهای بودنش
بلکه بخاطر حقی که مثل همهی آدما از نور داره و با این حال، چشم ازش گرفته
بخاطر حقی که از آرامش، از جدا کردن خودش از تاریکی، از تنفس تو یه فضای صاف و سالم داره و کمکم آرش محروم شده...
همین میشه که هرچقدرم پرت بره و مبهوتت کنه، تو باز ته دلت یه حسرت و غمی نمیذاره نگاهتو کامل ازش بگیری...
شاید بخاطر اینکه باور نمیکنی اون، نگاهشو کامل از نور گرفته...
همین میشه که هرچی هم بیمنطق بگه، تند بگه، با نیش بگه...تو اگرم جوابی بهش بدی با یه لبخند تلخه، با بغضه...و با امید...
کاش هیچوقت هيچکس تاریکی مطلق خودش رو، اطرافیانش رو و فضای کار و زندگیش رو، باور نکنه و بتونه جلوی سیاهیایی که دیدشو تغییر دادهن، وایسه...
عجیبترین موقعیتا؟
وقتی که دیگران "یقینا کُلُه خیر" رو بهم یادآوری میکنن، نه من به اونا...
انسان از نسيان خودش بیشتر از هرچیزی حیرت میکنه...(:❤️🩹✨
سکانس اول
ناهارِ عجلهای را نیمهتمام گذاشت. جانماز کوچک را از دستم گرفت و سریع گوشهی اتاق رفت. چادرش را کامل روی صورتش کشید و قامت بست. بیاختیار لبخند زدم. داشتم زیباترین لحظهی ممکن را تماشا میکردم. صحبت با کسی که روز به روز بیشتر در راهش "خرج میشود"..."دوپینگ"ترین نمازِ ممکن!
بعد از چند لحظه، نگاهم به "رحمتِ" روی پایم افتاد. داشتم به این فکر میکردم که چه لطف بزرگی بوده واجب شدنِ نماز! اگر نبود، شاید آدمهایی که اینقدر بیپروا در راهش "خرچ میشوند" هم میان تمام چیزهایی که در این بین از خیرش میگذرند یا فراموش میکنند، این ارتباط خاص با اصل هدف و مقصود و شیرینیِ ذکرش را هم به بعد موکول میکردند. البته این برای آدمهای خیلی غافل بیشتر صدق میکند...آدمهایی مثل من؛ نه او.
-------------
سکانس دوم
"رحمتِ" کوچولو، طبق معمول با ریتم حرکت ماشین به خواب رفته بود. حدس میزدم که چشمان او هم روی هم برود. تا آخر مسیر نه توانستم "رحمت" را از دستانش بگیرم و نه دلم آمد بخاطر گردنش که حتما وقتی بیدار میشد درد میگرفت، صدایش کنم. این خستگی و خواب رفتنهای گاه و بیگاهی که تلاش میکنند تعدیلش کنند، قشنگترین حسهای ممکنند.
چند روز پیش یک جا روایتی شنیدم که حتی اگر روایت نبود هم یقین آفرین بود. مضمونش میگفت از میان افراد مومن و مستحق پاداش در روز قیامت، کسی دوست ندارد به دنیا بازگردد...هیچ کس بجز شهدا! لذتِ "خرج شدنِ" جان که آخرین داشتهشان بود از تمام لذتهای مافوق دنیا و شیرینیهای اخروی بالاتر است و حاضرند بارها دوباره تجربهاش کنند. بارها جان دهند و باز برگردند و دوباره...
حالا با نگاه به این "خرج شدن"های کوچکتر، میتوان پلههایی که آنها بالا رفتند را تشخیص داد. آرام آرام "خرج شدند" و دیدند جایی نظیر این حس پیدا نمیشود. رفتند تا پلهی آخر، تا جان. شاید منظور جناب قاف هم از شهید زیستن همین "خرج شدن"های ریزریز بود...شرح زندگیِ خودش!
چیزی نگفتم...یعنی اصلا از آنجاها بود که چیزی که عیان است چه حاجت به بیان؟...ولی "خرج شدن" های این خانواده خبر از یک مسیر میدهد که یک جا صدایش درمیآید...یک جا یکی پا را از این "خرج شدن"ها فراتر میگذارد...
وقتی داشتم برمیگشتم و هوا همگام با قدمهایم رفته رفته تاریک میشد، یک سوال بزرگ در ذهنم شکل گرفت. چطور کسی میتواند بدحال باشد، سردرگم باشد، گشته باشد...اما نور را پیدا نکرده باشد...حس شیرین "خرج شدن" را پیدا نکرده باشد و پشت به آن حرکت کند....؟!
دلم غبار گرفته بود. مامان دیشب به اعتراض بلند شده بود که:"این حالت را دوست ندارم" و این حال فقط مال وقتیست که آنطور که باید "خرج نشده باشم"...مانده باشم پشت ویترین و خاک گرفته باشم...
آخدا! حیفِ این بندههای قشنگ و از همه رنگت نیست که پشت ویترین بمانند و خرج تو نشوند؟ حیفشان نیست که کل فرصتشان به دنبال آرامش باشند و تو را نبینند؟ هست دیگر نوکرتم! هست. یک لطفی بکن و زودتر کامیون کامیون از انبارها و ویترینها بیاورمان بیرون. نفسهایمان گرفت...
نه اینکه خلاصه بشه؛ ولی...
از اول تا ۳۰م بهمن ۱۴۰۲ رو میشه با اینا به یاد آورد
"راه خیلی خیلی روشن"
"جبر به تعریف میدان"
"مصائب و مکارم فجر"
"دویدن عین چی!"
"ملزومات تشکیلات"
"در جستجوی گوهرشاد"(:
"خاطرات یک گمگشته" قسمت ۳۶۷۴۳
بعضیها رو شاید بعدا تعریف کردیم...
سوت پایان بهمن به همین سرعت و برکت...!
و آغاز یک عالمه مسیر که از بهمن شروع شدن...
✨
Dastamo Begir - Meysam Ebrahimi.mp3
زمان:
حجم:
9.4M
[میخوام و میبخشی بهم
اما بذار خواهش کنم...!]