فرّ+یاد | فاطمه حجتی
<هوالمصوّر>
۱
ما با داغ زندگی میکنیم. با داغ بزرگ میشویم و قد میکشیم. تاریخ را از زاویهی سوگ میخوانیم. همین دردِ پویا و متعالی، عامل یکدلیِ کمنظیریست که ۴۶ سال در کشورمان حکمفرماست و تهدیدش در چندسال اخیر باعث شده بیشتر قدرش را بدانیم و به آن توجه کنیم. باعث شده دلمان بیشتر برای وحدتی که چشم حسودان را کور میکند، بسوزد.
عمیقترین پیوندهای احساسی، ریشه در اشک و غم دارد. درد، پشتوانهایست که به شادیها هم رنگ میدهد و معنادارشان میکند. زندگی بیدرد، لذت هم ندارد.
خداوند هنگام صحبتش با انسان گفت:"لقد خلقنا الانسان فی کبد.." گفت رنجت را خودت برگزین تا آنچه نمیخواهی ناغافل دامنگیرت نشود. گفت تو ذات دشوار دنیا و حیات ناپایدارش را بپذیر تا من لذت واقعی را بگذارم توی دامنت...
همین شد که انقلابی که رنگ و بوی خدا داشت هم نیامد برای حذفِ ناممکنِ رنج...آمد برای انتخاب و جهت دادن به آن تا صحنههای عجیب و غریبی را خلق کند. درست مثل لحظههای مجلس شادی و غم اهل بیت...که یک وقتها میان روضه و اشک، لبخندی پررنگ و عمیق از یک حس، معنا یا تجربهی خاص توی دل و روی لبت مینشیند؛ گاهی هم در اوج شادی و هلهله، پهنای صورتت خیس از اشک میشود. همین تناقضات جالب میان شادی و غم است که لذتبخشترین و آرامترین سبک زندگی را در طلب بیقراری به ظهور میرساند.
همینجاست که صحنههایی از جنس سادگیِ حضور مردم در کنار هم به وجود میآید که در تاریخ نظیر ندارد. همینجاست که همان مردم سی و پنج سال پیش که توی جمعهای کوچک و بزرگ، گوشه و کنار خیابان مینشستند و برای سلامتیِ نفر اولِ حکومتشان دست به دعا برمیداشتند و کمی بعد، به سوگش نشستند، حالا در یک بازهی چندساله، برای یک ژنرال و بعد برای نفر دوم مملکت، برای رئیس قوهی مجریهشان، یا از دردِ فراق یا بیخبری به خیابان میآیند و با قلبهای مچاله شده، درحالی که همدیگر را تنها در حد "هموطن" بودن میشناسند، با هم "همدرد" شوند.
کجای کار فرق میکند با نقاط و موقعیتهای دیگرِ عالَم؟ منحصر به فرد بودنِ این اتحاد قلبی ریشه در چه دارد؟ در بیمعنا بودنِ همین نفر اول و دوم و مقام و منسب؟ در پیوند قلبی و ندیدن و نبودنِ فاصله میان دولت و ملت؟ در اینکه آن ژنرالِ همهجای دنیا اینجا خودش را به معنای واقعی "سرباز" میداند و آن رئیسجمهورِ جاهای دیگر، اینجا خود را در عمل، "خادم" میبیند؟
گویا همین است. همین است که از دست دادن رجال حکومتی به مردم، از بزرگ تا کوچک، احساس یتیمی میدهد. همین است که هزاران نفر پشت سرِ یک نفر میایستند و از تلخیِ خاطرهی بغض او با رسیدن به یک جملهی خاص، صدای گریهشان بلند میشود. همین است که زخمِ بازِ دلشان با یک جملهی ساده از جنس "نگران نباشید" مرهم پیدا میکند. همین است که پشتشان به کوه محکم میشود با به یاد آوردن یک مکالمهی ساده و عربی...با اطمینان دادنِ مردی که در این مسیر پرپیچ و خم مو سپید کرد و از جان مایه گذاشت. با "یقینا کُله خیر"...همین است که میشود به جای "هموطن" از "همدرد" و "همدل" استفاده کرد.
ما فهمیدهایم این تفاوتها را. ما اشک پدرها را که فقط در روضهها دیده بودیم، در همین سالها و با تجربهی از دست دادنهایی به ظاهر دور و در باطن نزدیک، دیدیم. ما چشیدیم طعم زندگی حماسهسازِ اشک و لبخند را و معنای حقیقی "ما" بودن و آزادگی را. ما فهمیدیم هرکجا -چه در میان جمعیت و چه در متصدیان حکومت- ناخالصی دیده شد در این قرابت و نزدیکی و پیوند قلبی، عنصری خارج از بافت واقعی حقطلبی حضور دارد که دستش دیر یا زود رو میشود. ما میبینیم تلاش دشمن برای شکستن این جمع را و نقش داریم در قبال آن.
ما میان این داغها که حفرههایی عمیق در قلبمان میسازد اما پیوندمان را هم محکمتر میکند، میان سوگی که باید و بابد و باید منجر به حرکتی بیشتر شود، در آزمون شُکر قرار داریم. شکر برای حضور در این عصر، برای تجربهی این زیست، برای حرکتِ افتان و خیزان خودمان به سمت نوری که انقلاب، مسیر غرق شدن در آن را برایمان احیا کرد. ما در آزمون شکریم و روز به روز مطمئنتر میشویم که خدای این مردم و این انقلاب، چه در غم و چه در شادی، مشتیتر از حد تصور است.
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
<هوالمصوّر>
۲
ما با داغ زندگی میکنیم. با داغ بزرگ میشویم و قد میکشیم. تاریخ را از زاویهی سوگ میخوانیم. از همان ساعات اولیهی اعلام رسمی خبر، شاید اولین بار بود که انقدر جدی با این سوال مواجه شدم که آدمِ کدام عرصهام و در چنین مواجهههای ناگهانی، چه واکنشی باید و میتوانم داشته باشم؟
عجیب بود اما حس کردم آدمِ نوشتن نیستم. حداقل، آدمِ سریع و به وقت نوشتن. آن ساعتها حتی آدمِ حرف زدن هم نبودم انگار. ذهنم طبق معمولِ اینجور اتفاقات شوکبرانگیز، یارای هیچ کاری را نمیداد. حتی پاهایم به بلند شدن و رفتن تا دفتر راضی نمیشدند. میگوییم خیلی خب! آدم حقِ کمی مبهوت ماندن، در حال خودش بودن و ایستادن به سوگواری را دارد؛ اما آنچه داشت اتفاق میفتاد سوگواری درستی هم نبود. خلاء بود بیشتر. عاشورا به ما خوب یاد داده که در سختترین سوگها هم باید حرکت جاری باشد.
ماندن و کاری نکردن حس خفگی داشت. به هر سختی که بود بلند شدم و رفتم. آنجا هم اول سکوتِ تمام بودم. بعد آرامآرام، موتور حرکت که روشن شد، نور هم در ذهن و دل جولان یافت.
خانم شین از خودش ناراضیتر بود. میگفت اولین بار که نیست! نمیشود هربار با این توجیه که اتفاقی شوکهکننده بوده، به رخوت راضی شد. راست هم میگفت. من هم دیگر نمیتوانم. حقیقت عمیقی که روح این وقایع را میسازد باید نقشی داشته باشد در شکل دادنِ مواجههی ما با آنها. باید فرقی باشد میانِ -مثلا- روزی که نتایج کنکور آمد و نام رشته و دانشگاه با رنگ سبزشان توی ذهنم ثبت شدند با هفت اکتبر یا سی و یک اردیبهشت. اینجا از پا نشستن حتی برای لحظهای هم معنا نمیدهد. اصلا حالا که فکر میکنم، اگر آن رزمندههایی که روزهای اولِ جنگ، خودشان را به خرمشهر رساندند نا حفظش کنند میخواستند در مواجهه با شروعِ جنگ از این بچهبازیها دربیاورند که دیگر هیچی!
ما با داغ زندگی میکنیم و این داغها برای ما که باید نظارهگرِ رسیدنِ نفر یا عدهای به حیات حقیقی و مقام "عند ربهم یرزقون" شویم، آمیخته با تجربههای تازه است برای برداشتن گامهای بعدی. تجربهها و فرصتهایی که باید آنها را غنیمت دانست برای جا پای عاقبت بخیرشدههای شهید گذاشتن. فرصتهایی که همان ژنرالی که خود را سرباز میدانست، با تجربه درموردشان گفته بود:"میزان فرصتی که در بحرانها وجود دارد در خود فرصتها نیست."
ما با داغ بزرگ میشویم. من هنوز تا باورِ کاملِ این چندروز فاصله دارم. هنوز و هربار وقتی به این اتفاق فکر میکنم یک گوشهی مغزم از خواب بیدار میشود، "هین" میکشید و انکار میکند؛ اما با همهی این تفاسیر، روشن است که باید برای زنده ماندن ذهن خودمان و دیگران، -به معنای عام- "روایت" کرد. باید محکمتر ماند و باید مواظب بود. مواظب چالهها و پرتگاههایی که فقط یکی از آنها رخوت و غفلت است و هرچه به قله نزدیکتر شویم بیشتر و جدیتر خواهند شد. پس بیش از پیش باید به راهکارها و نشانههای صاحب این مسیر و مقصد تمام دویدنهای لازم در طول آن، توجه کرد. "افوض امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد"
صدای خوشحالی که از داخل و بیرونِ خونه با هم ترکیب میشه حقیقتا صحنهی قشنگیه.
ولی اینکه مطلقا هیچ حقیقتی پشتش نیست و بعضا انقد برای آدما مهم و تو اولویته که از چیزای دیگه بابتش هزینه میکنن، داره اذیتم میکنه. خیلی.
بازیای ملی یا اتفاقات مشابه دیگه حقیقتا نعمتن. ولی اینجا، این مرزبندیای بیاساس کمارزشتر از اونه که انقد آدما رو به وجد بیاره.
کاش همین وحدت، همین پویایی، همین لحظههای قشنگ رو اونجاهایی میدیدیم که الان مدتهاست جاشون خالیه. اونجایی که واقعا یه حقیقت به قدر ارزش این خوشحالیا و قشنگیِ رنگارنگ بودن مردم پشت ماجرا باشه...
[امروز ماه نیومده آبجی!
چون رفته سرِ کار
خونهشون آسمونه
آسمون خونهی ما
امروز نیومده...]
نیم ساعت بعد از گفتنِ این حرفا، خودش از پشت پنجره ماه رو شکار کرد. از اتاق اومد بیرون و یه جوری ذوق کرده بود که داشت سعی میکرد بغضش رو کنترل کنه. اشک تو چشماش جمع شده بود و صداش میلرزید از شوق. اومد و برای تکتکمون توضیح داد که بالاخره ماه برگشته و الانم هی پشت ابراست و هی میاد بیرون. هر بار هم که اسم ماه و خبر رؤیتش رو میداد دوباره غرق در اکلیل میشد و دستاش رو بدون تکیهگاه میذاشت زیر چونهش و چشماش رو میبست از خوشحالی.
خانم ماه! دوست دارم یه بارم که شده از دریچهی چشم محمدصالح ببینمتون(:
#جناب_نعمت
Mah Asal 96 ~ Music-Fa.Com - Mohammad Alizade ~ Music-Fa.Com.mp3
زمان:
حجم:
3.1M
من که هیچ جایی بجز تو بغلت گریه نکردم!(=
همه جا پیش اومده بود که عین چی دویده باشم. از مترو تا حتی صحنای امام رضا قربونش برم
فقط کوچه و خیابون خودمون مونده بود که اونم پاس شد🦦
حالا چی میخوام بگم؟
موقع راه افتادن اگه گوشیتون رو هم جا گذاشتید بذارید؛ ولی کیف پول رو نه☺️