eitaa logo
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
66 دنبال‌کننده
518 عکس
29 ویدیو
5 فایل
«فَاستَقمِ کَما اُمِرت» فر+یاد فر:شکوه، اون آنِ خاصی که توی قصه‌های باستانی و افسانه‌ای باید افراد برگزیده داشته باشنش + یاد:مرور، ذکر، معنا اینجا؟ رزق‌سنجِ واژه و قلم و اندیشه! ناشناس: https://6w9.ir/Harf_10579115
مشاهده در ایتا
دانلود
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
<هوالمصوّر>
۲ ما با داغ زندگی می‌کنیم. با داغ بزرگ می‌شویم و قد می‌کشیم. تاریخ را از زاویه‌ی سوگ می‌خوانیم. از همان ساعات اولیه‌ی اعلام رسمی خبر، شاید اولین بار بود که انقدر جدی با این سوال مواجه شدم که آدمِ کدام عرصه‌ام و در چنین مواجهه‌های ناگهانی، چه واکنشی باید و می‌توانم داشته باشم؟ عجیب بود اما حس کردم آدمِ نوشتن نیستم. حداقل، آدمِ سریع و به وقت نوشتن. آن ساعت‌ها حتی آدمِ حرف زدن هم نبودم انگار. ذهنم طبق معمولِ اینجور اتفاقات شوک‌برانگیز، یارای هیچ کاری را نمی‌داد. حتی پاهایم به بلند شدن و رفتن تا دفتر راضی نمی‌شدند. می‌گوییم خیلی خب! آدم حقِ کمی مبهوت ماندن، در حال خودش بودن و ایستادن به سوگواری را دارد؛ اما آنچه داشت اتفاق میفتاد سوگواری درستی هم نبود. خلاء بود بیشتر. عاشورا به ما خوب یاد داده که در سخت‌ترین سوگ‌ها هم باید حرکت جاری باشد. ماندن و کاری نکردن حس خفگی داشت. به هر سختی که بود بلند شدم و رفتم. آنجا هم اول سکوتِ تمام بودم. بعد آرام‌آرام، موتور حرکت که روشن شد، نور هم در ذهن و دل جولان یافت. خانم شین از خودش ناراضی‌تر بود. می‌گفت اولین بار که نیست! نمی‌شود هربار با این توجیه که اتفاقی شوکه‌کننده بوده، به رخوت راضی شد. راست هم می‌گفت. من هم دیگر نمی‌توانم. حقیقت عمیقی که روح این وقایع را می‌سازد باید نقشی داشته باشد در شکل دادنِ مواجهه‌ی ما با آنها. باید فرقی باشد میانِ -مثلا- روزی که نتایج کنکور آمد و نام رشته و دانشگاه با رنگ سبزشان توی ذهنم ثبت شدند با هفت اکتبر یا سی و یک اردیبهشت. اینجا از پا نشستن حتی برای لحظه‌ای هم معنا نمی‌دهد. اصلا حالا که فکر می‌کنم، اگر آن رزمنده‌هایی که روزهای اولِ جنگ، خودشان را به خرمشهر رساندند نا حفظش کنند می‌خواستند در مواجهه با شروعِ جنگ از این بچه‌بازی‌ها دربیاورند که دیگر هیچی! ما با داغ زندگی می‌کنیم و این داغ‌ها برای ما که باید نظاره‌گرِ رسیدنِ نفر یا عده‌ای به حیات حقیقی و مقام "عند ربهم یرزقون" شویم، آمیخته با تجربه‌های تازه است برای برداشتن گام‌های بعدی. تجربه‌ها و فرصت‌هایی که باید آنها را غنیمت دانست برای جا پای عاقبت بخیرشده‌های شهید گذاشتن. فرصت‌هایی که همان ژنرالی که خود را سرباز می‌دانست، با تجربه درموردشان گفته بود:"میزان فرصتی که در بحران‌ها وجود دارد در خود فرصت‌ها نیست." ما با داغ بزرگ می‌شویم. من هنوز تا باورِ کاملِ این چندروز فاصله دارم. هنوز و هربار وقتی به این اتفاق فکر می‌کنم یک گوشه‌ی مغزم از خواب بیدار می‌شود، "هین" می‌کشید و انکار می‌کند؛ اما با همه‌ی این تفاسیر، روشن است که باید برای زنده ماندن ذهن خودمان و دیگران، -به معنای عام- "روایت" کرد. باید محکم‌تر ماند و باید مواظب بود. مواظب چاله‌ها و پرتگاه‌هایی که فقط یکی از آنها رخوت و غفلت است و هرچه به قله نزدیک‌تر شویم بیشتر و جدی‌تر خواهند شد. پس بیش از پیش باید به راهکارها و نشانه‌های صاحب این مسیر و مقصد تمام دویدن‌های لازم در طول آن، توجه کرد. "افوض امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد"
[مرز بین آرامش و بیخیالی کجاست؟]
[همه چیز یا به روضه‌ی عباس(ع) ختم میشه یا به علی اصغر(ع)]
دو سال گذشت و تو همچنان غریبی...
صدای خوشحالی که از داخل و بیرونِ خونه با هم ترکیب می‌شه حقیقتا صحنه‌ی قشنگیه. ولی اینکه مطلقا هیچ حقیقتی پشتش نیست و بعضا انقد برای آدما مهم و تو اولویته که از چیزای دیگه بابتش هزینه می‌کنن، داره اذیتم میکنه. خیلی. بازیای ملی یا اتفاقات مشابه دیگه حقیقتا نعمتن. ولی اینجا، این مرزبندیای بی‌اساس کم‌ارزش‌تر از اونه که انقد آدما رو به وجد بیاره. کاش همین وحدت، همین پویایی، همین لحظه‌های قشنگ رو اونجاهایی می‌دیدیم که الان مدت‌هاست جاشون خالیه. اونجایی که واقعا یه حقیقت به قدر ارزش این خوشحالیا و قشنگیِ رنگارنگ بودن مردم پشت ماجرا باشه...
[امروز ماه نیومده آبجی! چون رفته سرِ کار خونه‌شون آسمونه آسمون خونه‌ی ما امروز نیومده...] نیم ساعت بعد از گفتنِ این حرفا، خودش از پشت پنجره ماه رو شکار کرد. از اتاق اومد بیرون و یه جوری ذوق کرده بود که داشت سعی می‌کرد بغضش رو کنترل کنه. اشک تو چشماش جمع شده بود و صداش می‌لرزید از شوق. اومد و برای تک‌تک‌مون توضیح داد که بالاخره ماه برگشته و الانم هی پشت ابراست و هی میاد بیرون. هر بار هم که اسم ماه و خبر رؤیتش رو می‌داد دوباره غرق در اکلیل می‌شد و دستاش رو بدون تکیه‌گاه می‌ذاشت زیر چونه‌ش و چشماش رو می‌بست از خوشحالی. خانم ماه! دوست دارم یه بارم که شده از دریچه‌ی چشم محمدصالح ببینمتون(:
همه جا پیش اومده بود که عین چی دویده باشم. از مترو تا حتی صحنای امام رضا قربونش برم فقط کوچه و خیابون خودمون مونده بود که اونم پاس شد🦦 حالا چی میخوام بگم؟ موقع راه افتادن اگه گوشیتون رو هم جا گذاشتید بذارید؛ ولی کیف پول رو نه☺️
ولی دویدن و تاخیرِ ارزشمندی شد(((((: بِه از صدتا تاخیر دیگه به دلایل غیر قابل توجیه🙄
آدم‌های غریبه‌ی غریبه توی یه مواجهه‌ی خیلی خیلی کوتاه در حد یه جمله و یه برخورد یا حتی یه نگاه، که بعدش هم قرار نیست مواجهه‌ی دیگه‌ای با هم داشته باشن، میتونن توی همون یک مواجهه با لحن، انرژی و حالشون روی هم تاثیر بذارن و نور تولید کنن یا نکنن...و اگه بکنن یه حال خوب زنجیره‌وار با اثراتی که حتی میتونه طولانی مدت باشه می‌سازه... یه لحظه‌ست!...یه لحظه‌ای که میتونه نور باشه یا تاریکی...و دم آدمایی که قدر این لحظه‌ها رو میدونن و برای خودشون و دیگران نور میشن گرم((: خدا کنه ازشون یاد بگیریم.