۲
دیدین میگن طرف زخمش رو با زخمش مرهم میذاره؟...یه اصطلاحی اصلا با این مضمون داریم فکر کنم!
به نظرم راجع به انجام ماموریتها و رسالتها توی تفکری که ریشهش حقیقتِ پرزحمتکسبشدنی باشه، همین قاعده صادقه. خستگی رو با خستگی رفع کردن...فشردگی کاری رو با فشردگی کاری جواب دادن...ننشستن...با نمک چشمها رو باز نگهداشتن....
وقتی روشنترین روایتامون پُره از این حس و حال، نتیجهی امروز هم باید قدمهامونو سفت کنه، نه سست!
۳
توی سال کنکور، غیبت سر کلاسا به دلایل مختلف درسی و غیردرسی کم پیش نمیومد. یه دوشنبهای اما عامدانه نرفتم مدرسه...به خودم که اومدم بهانهای که براش داشتم، در ظاهر حتی احمقانه به نظر میومد!...ولی واسه خودم معنی داشت...گفتم حالا که نشستی پاش، پیشو تا تهش باید بگیری...
همون چیزی که تمام دیشب هم ذهن و چشم و دلم پیش بود...
همون چیزی که ماموریت میسازه...همون شوق "روایت"...
اگه دعامون واسه پیروزی نامزد خاصی بود، یکی از دلایلش این بود که...قوتِ روایت کردنها بتونه بره سمت ناگفتههای قدیمی...سمت کارایی که از قبل زمین موندن...که اونا وصل بشن به زمان حال و روشنتر کنن همه چیزو...نه اینکه زمان حال و روایت و روشن کردنش خودش یه پروسهی عظیمی بشه که مجال نفس کشیدن نده!
ولی...حالا که نگاه میکنم، اینجوری بهتر میشه اون روایتهای قدیمی و دردها و دغدغههای ناتموم رو به حال وصل کرد...اگه سیاهی بازم سودای گسترش داشته باشه، جنسش با همهی سیاهیهای از ازل تا امروز یکیه...روشن کردنشونم نو یه مسیر....
هیچی عوض نشده. کار همون کاره. فقط باید پا رو روی پدال گاز فشرد تا تهدید، تهدید نَمونه و فرصتهای جدید هم از دلش دراد...
این جملههای وصله پینهای بمونه اینجا یادگاری، به حکم اینکه اگه هرجا گیر کردیم و وا دادیم و عقب انداختیم و جور نشد، الان دیگه وقتشه...اتفاقا بیشتر از همیشه...
وقتِ همت.
۰۳.۰۴.۱۶
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
پیتزای ایتالیا؟ نه ممنون؛ اشترودل رضوی میخورم. [سحاب] #فورواردی
نباید اینو میدیدم((((((((((((((:
نمایی از امروز:
کناز سطل آشغال نبش یه خیابون، لباس نارنجی یه مرد رفتگر از دور به چشم میخوره. جاروش رو به جای بالش زیر سرش گذاشته و فارغ از دنیا و شاید هم سخت درگیر دنیا، کف پیادهرو دراز کشیده. ساعدش رو روی صورتش گذاشته و چهرهی پوشونده شدهش، اجازهی تشخیص حدود سنیش رو نمیده. یه موتور هم کنار سطل آشغال و تو چندقدمیِ مرد پارکه...بعیده بهش بیارتباط باشه.
-------------------
جنگ روایتها از ذهن آدما شروع میشه. از درونیترین واگویهها و تصوراتشون.
از این نما چه حسی میگیری و چه معنایی دریافت میکنی؟👇🏻
https://harfino.space/b4a824f44a3fd99
تئوریهایی شبیهِ "حذف آدمای سمی از زندگی" یا "عیسی به دین خود موسی به دین خود" و...، وقتی بیفکر و راحتطلبانه استفاده میشن ، وقتی هر اتفاقی میفته، تجویز میکنیم که اون آدمو بذار کنار، اون نظر رو نادیده بگیر و...، یه فرصتهای عجیب غریبی رو میتونه از آدم دریغ کنه!
نمیگم مطلقا اشتباهنا! یه وقتا رد شدن لازمه اصلا!...ولی اگه همیشه رد شی، فقط رد شی، بدون تلاش رد شی، هیچوقت نمینونی بفهمی گرههایی که سوپر کور(!) به نظر میان میتونن به چه گشایشایی تبدیل بشن...!
👇🏻
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
تئوریهایی شبیهِ "حذف آدمای سمی از زندگی" یا "عیسی به دین خود موسی به دین خود" و...، وقتی بیفکر و ر
عجیبه ولی صحبتی که همیشه برات مایهی نگرانی بوده و آدمی که فکر میکردی هیچوقت قرار نیست باهاش به تفاهم و نقطه مشترک برسی، اگه زمان بدی و سعی کنی خودت برای بهتر شدنِ ماجرا یه کم بری جلو و رویکرد واقعیتو نشونش بدی، میتونه تبدیل بشه به نعمتترین بازخوردی که ممکنه دریافت کنی. طوری که اون حس ناخوشایند جاشو بده به کیف کردن از تکتک کلمات و نکتهها، اونقدر موقع صحبت با مخاطبت ذهنت باز بشه که خودت چیزهایی که مطلقا خاطرت نبوده رو به یاد بیاری، بعد با هم تکمیلترش کنین...و در نهایت عشق کنی از نقد شدن!(:
این ارتباطی که به واسطهی یه داستان، با یه آدمِ فهمیده و دقیق برقرار شده، میتونست منتهی بشه به ناامید شدن از حرف زدن، به دو تا آدم که تصورشون از همدیگه، پر از تک روایت و قضاوته...ولی حرف زدن، بهتر و مستقیمتر حرف زدن، به قصد همراه شدن حرف زدن، همیشه میتونه معادلات رو عوض کنه.
از خدا، از این مخاطب باحوصله و از فانوس ممنونم که یه بار دیگه اینو بهم ثابت کردن((:
پن: سانسورها توی عکس برای اینه که نمکش واسه کسایی که فانوس رو نخوندن و شاید در آینده بخونن نپره، ولی کاش اونایی که توی این جمع دارن منت میذارن و میخونن فانوس رو، بیان و بگن به نظرشون این نکتهی طلایی و قشنگ چیه😁✨☝️🏻
#فاء
#صاد
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
نمایی از امروز: کناز سطل آشغال نبش یه خیابون، لباس نارنجی یه مرد رفتگر از دور به چشم میخوره. جاروش
به این هم جواب بدین، حرف میزنیم راجع بهش✨