فرّ+یاد | فاطمه حجتی
کاش داستان زیر پای مادر تو همین سکانس تموم میشد ولی پایانش تغییر نمیکرد...
این حرفم رو فردای اون شب میخواستم پس بگیرم...چون یکی از اتفاقای اصلی این بود که صدرا یه سری حرفا رو بشنوه...از رخساره...از ستاره...
سرِ اشتباهاش، سر همون نادونیای که بابا بیژن گفت ریشهی یه خونواده رو خشک میکنه، سر غیرتی که غیرت نبود و به قول خودش تعصب خشک بود
صدرا باید بعضی حرفا رو میشنید، رخساره باید خلیل رو بیشتر میشناخت...خیلی اتفاقا باید میفتاد
ولی دیشب که آنچه خواهید دید رفت رو آنتن با یه لبخند ملیحی گفتم: ولی کاش پخش نکنن قسمت آخرو =)
بابام: این پایانو کسی دوست نداره...ها؟
من: چون پایانِ خودش نیست =)
تا ابد حیف.
"آزادگان عالم در خیمهی حسیناند"
در خیمهی حسینی جایی برای ما هست؟
#استقبال
تهِ کلاس نشستن واقعا نه توانِ گوش دادن میده به آدم نه جزوه نوشتن نه مشارکت کردن
حالا دارم راجع به کلاس تدبر با اون سطح از جذابيت حرف میزنما!
بعد بگین چرا تو دانشگاه میری تو حلق استاد میشینی...درستش همینه😔
از ترم بعد باید برم روی اون پله کنار میز استاد😔
پن: مدرسه قرآن میدون انقلاب کاملا خوش مسیر بدون هزینه بدون درد و خونریزی، شنبهی هرهفته نظرتون رو راجع به قرآن و سورههاش و آیههایی که فکر میکنیم حفظیم، زیر و رو میکنه(:
دوست داشتید پاشید بیاید با هم کیف کنیم✨
دو تا بریدهی از شانه
دو تا خجول و دیوانه
منم دو دست که میخواهم
بغل بگیرمت ای جنگل!🌻
تفقدی
نظری
چیزی
به این دو ساقهی کمرو کن...🌱
پروانه: من پروانهت میشم اگر شمع راه من بشی، روشنایی خونهم بشی.
چمران: در پروانگی تو تردیدی ندارم؛ باید برای شمع شدنِ خودم تلاش کنم (:
#مرد_رویاها