امروز یهو دوباره متوجه این شدم که هرچقدر آدمِ سختی باشم و کوچیکترین حرفامو بعضی وقتا لازم باشه حتی به نزدیک ترین آدما توضیح بدم، یه نفر هست که کوچیکترین اشاره و نگاه و کلمهم و حتی بیمزهترینش واسه خندوندنِ اون، ریسه رفتنش و ترکیدنش از خنده جواب میده...و حداقل فعلا طنزم تمام و کمال توسط یه نفر فهمیده میشه....و همین خنده های از ته دلش ینی دلخوشی...
و جدی جدی انگار خود خود منم ۱۴ سال کوچیکتر....همونقدر شبیهمه و همونقدر از لحظه لحظه کارهاش عشق میکنم و حتی حس پشت اشتباهاشو میفهمم، امروز بیشتر از همیشه از این همه نزدیک بودنش بهم بدون اینکه بدونه عشق کردم و از تصور بزرگ شدنش دلم غنج رفت...ولی همین چنددقیقه پیش با ذهن خسته و اعصابِ خورد حتی نتونستم بهش یه لبخند بزنم....الان فقط میتونم به چرخ گردونِ دنیا لعنت بفرستم ولی در کل خیلی شکر...خیلی شکر که هست و دارمش...و خدا کنه در ادامه شبیهِ بخشهای سبز و روشنِ خواهرش باشه نه همهی خواهرش....خدا کنه حواس خواهرِ حواس پرتش بیشتر بهش باشه....
مینویسم که یادم بمونه...
پن: عکس مال امروز نیست ولی با همه تاریش یکی از شکار لحظههای جالبه، بچه رو هواست(:
#جناب_نعمت
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
این دوره مجددا به زودی تموم میشه💔🙈
ممنون از صبوریِ شما🙏🏻🤧
شلوغیِ خونه و سرسام گرفتن و نرسیدنِ صدا به صدا با وجود اینکه فقط خودمون ۵ نفریم، نعمته(((:✨🦋
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
-هاشم این اخلاقت هست یهو از همه چی ناامید میشی؟ +آره آره! خب؟ -خیلی رو مخه! جمع کن خودتو🗿 #دیالوگ |
هاشم: کارِ احمقانهای نکنیا سهراب!
ترجمه: همیشه منم که باید کارای احمقانه بکنم و تو قبلش بهم هشدار بدی، الانم بذار سر جاهامون بمونیم، من حتی اگه تو زندونم باشم انجامش میدم، غمت نباشه داش😔
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
هاشم: کارِ احمقانهای نکنیا سهراب! ترجمه: همیشه منم که باید کارای احمقانه بکنم و تو قبلش بهم هشدار ب
این شبا دوباره دیدنِ از سرنوشت با دقتِ بیشتر و خاصتر، هنری که همهی عوامل سازنده توی ساختش خرج کردن رو به رخ میکشه و...کشف کردنِ هنر، روح آدمو جلا میده حقیقتا(((:
پن: اینایی که گفتم فقط مثالنا!
فرّ+یاد | فاطمه حجتی
این شبا دوباره دیدنِ از سرنوشت با دقتِ بیشتر و خاصتر، هنری که همهی عوامل سازنده توی ساختش خرج کردن
بعد از این مورد
نمیشه از اشاره به سرخپوست هم گذشت
فکر میکنم وقتی هرکدوم از عواملِ کار دقیقا سر جاشون قرار میگیرن و حق اون کارو تا جایی که میتونن ادا میکنن این اتفاق میفته
ینی کارگردان، "واقعا" کارگردانه و کارگردانی میکنه!
ایضا نویسنده، بازیگر و دیگران
موقعیت:
توی حسینیه اسکانمون که فقط ۱۰ دقیقه با حرم امام رضا فاصله داره و به اسم آیت الله بهجته، روی پلههای طبقهی دوم نشستهم. بهمن ۱۴۰۲ و صبح انتخاب واحد ترم ۲. اکثر بچهها کارشونو تموم کردهن ولی من تازه حس میکنم دارم برمیگردم عقب. به همون اتفاقی که فکر مبکردم قرار نیست دوباره بیفته. همون چیزی که ازش متنفر بودم....
گوشی رو میذارم کنار و همونجا بالای پلهها و کنار آسانسور، دراز میکشم. صدای نویزِ آسانسورِ زواردررفته و جنس پلهها رو یادمه. سبکتر از چیزیام که حتی خودم انتظار دارم. یه واحد هم انتخاب نکردهم ولی یه "هرچی شد، شد ولی اون کار رو نمیکنم." با چاشنی "یقینا کله خیر" ذهنمو احاطه کرده. حالم خوبه. سقوط آزاد نکردهم. واندادم. فقط سپردهم و آرومم.
دلم میخواد همه چیز برگرده به همون صبح. امروز سر انتخاب واحد ترم سه همه چیز فرق میکرد. شاید بهتر بود. شایدم نه. اون گرهِ گندهی لعنتی بالاخره رفت کنار ولی من اصلا به اندازهی وقتی که باهاش دست و پنجه نرم میکردم خوشحال نیستم. ناشکری نیست. ربطی به شرایط محیط نداره. من عوض شدهم. شونههام با یه بارِ بنجل سنگین شده و همه چیز با بهمن فرق داره...
فقط دلم میخواد برگردم به بهمن پارسال. الان، از تغییر کردن متنفرم.