همونقدر که با کوچیکترین چیزا خوشحال میشم و ذوق میکنم ،
با کوچیکترین چیزا ناراحت میشم و بهم میریزم .
دلِ من خستهتر از آن است که تاب بیاورد، زخمیتر از آن است که حتی مرهمی درمانش کند.
در سکوت شبها گم می شود، در هیاهوی روزها خاموش، و میان اینهمه ازدحام خودش را گم کرده است.
هر فریادی که میخواهم بزنم در گلوی بستهام می ماند، هر اشکی که میخواهد جاری شود در چشمان خشک شدهام می ماند.
چهقدر این دردها سنگیناند، چهقدر این تنهایی عمیق است، و چهقدر این سکوت آزاردهنده…
هیچکس نمیبیند، هیچکس صدای شکستنهای مداوم این دل را نمیشنود.
دلم هرشب در پیچ و خم خاطراتی که چون سایهای سنگین روی قلبم افتادهاند، سرگردان می شود.
هر روز با لبخندی ساختگی آغاز می شود، اما آخر شب فقط اشکها و غمها هستند که مرا در آغوش میگیرند.
دیگر چیزی از من باقی نمانده…
تکه تکههای شکستهای از خاطرات، آرزوها و رویاهایی که در هیاهوی این دنیا به باد رفته اند.
من ماندهام و سکوتی که از هزار فریاد بلندتر است…
#خانومِصاد
اگه فروختن بلد بودم ؛
اولین چیز همین دلمو میفروختم که اینقدر با همه مهربون نباشه .
هرچهقدرم آدم قوی باشی ، باز ته دلت دوست داری حداقل یه نفر هم که شده از دور حواسش بهت باشه .