eitaa logo
جهاد انتظار
2.5هزار دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
831 ویدیو
54 فایل
✍️ هرکس بمیرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است 👥️ درجهت آشنایی مخاطبین عزیز با امام زمان و زمینه سازی برای ظهور قدم برمی‌داریم. برگزاری موکب هفتگی در مسیر حرم تا جمکران و مسابقات هفتگی 👤 ادمین: @admin_jahadeentezar ☎️ تماس: 09010189844
مشاهده در ایتا
دانلود
🟣حاج به فرزندش می گوید: ایامی که در اشرف بودم، مشغول به جهاد اکبر و های شرعی از قبیل روزه و نماز و ادعیه و... بودم. چند روزی برای زیارت مخصوصه امام (علیه السلام) در عید فطر به کربلای معلّی مشرّف شدم و در مدرسه در حجره بعضی از رفقا نمودم.. روزی رفقا از من زمان برگشتم به نجف را نمودند. گفتم: من قصد ندارم و امسال می خواهم پیاده به مشرف شوم و زیر گنبد مقدس سالار حضرت ابا عبدالله الحسین(علیه السلام) از خداوند متعال این مطلب را خواسته ام و امید اجابت آن را دارم. رفقا ازگفتند: از بس ریاضت کشیده ای عیب کرده است. چطور پیاده به حج رفتن برای تو بی زاد و توشه و مرکب و با وجود مزاج ممکن است! خلاصه آنقدر مرا کردند که سینه ام تنگ شد و با حزن و اندوه فراوانی از حجره خارج شدم و به مطهر رفتم. زیارت مختصری کردم و متوجه سمت بالای سر مقدس شدم و با حزن تمام به سیّدالشهداء(علیه السلام) شدم. به ناگاه دستی بر کتف من گذاشته شد. وقتی رو برگرداندم، دیدم است که ظاهراً از بود. امّا با من تکلّم نمود و مرا به اسم نام برد و فرمود: آیا می خواهی پیاده به حجّ شوی. گفتم: آری. فرمود: من هم حج دارم آیا با من می آیی؟ گفتم: بلی. فرمود: پس مقداری خشک که یک هفته را کفایت کند، مهیّا کن و و را بردار و فلان روز در فلان ساعت به همین جا بیا و زیارت وداع را بخوان تا به حجّ برویم. گفتم: سمعاً وطاعةً. چون روز شد، وسائل را برداشته و به حرم مطهّر مشرف شدم و زیارت را خواندم. آن مرد در همان وقت مقرّر آمد و با هم از حرم مطهّر و صحن مقدس و از شهر کربلا بیرون رفتیم و تقریباً یک ساعت راه پیمودیم. در بین راه نه او با من می کرد و نه من به او چیزی می گفتم تا به برکه آبی رسیدیم. ایشان کشید و فرمود: این خط، قبله است و این هم آب اینجا بمان، غذا بخور و نماز بخوان. همین که شد، می آیم. بعد از من جدا شد و دیگر او را ندیدم غذا خوردم و گرفتم و نماز خواندم و آن جا بودم. ایشان عصر آمد و فرمود: برویم. هفت روز به این شکل گذشت. صبح روز فرمود: اینجا برای احرام مثل من غسل کن و احرامت را بپوش و مثل من بگو. من هم حسب الامر ایشان اعمال را به جا آوردم آنگاه کمی که رفتیم، ناگاه صدایی شنیدیم مثل صدایی که در بین ها ایجاد می شود. سؤال کردم: این صدا چیست؟ فرمود: از این کوه که بالا رفتی، شهری را می بینی. داخل آن شهر شو. این را گفت و از نزد من رفت. من هم تنها بالای کوه رفتم و شهر عظیمی را دیدم. از کوه فرود آمده و داخل آن شهر شدم و از اهل آن پرسیدم: اینجا کجاست؟ گفتند: معظّمه. آن وقت متوجه حال خود شده و از غفلت بیدار شدم و دانستم که به خاطر نشناختن آن مرد، فیض عظیمی از من شده است همراهی درجوار حجت ابن الحسن العسکری. لذا پشیمان شدم اما چه سود 📚برگرفته از کتاب ملاقات در میقات 🌸اللهم عجل لوليك الفرج🌸 📱کانال مهدوی جهاد انتظار https://eitaa.com/jahadeentezar
💠تشرف علامه رضوان الله علیه 🔰در سرداب مطهر و تصحیح دعای ندبه ایشان فرمودند: شب جمعه ای، در حرم مطهر سلام الله علیهما بسیار دعا کرده و زیارت و تشرف خدمت مولایم حضرت الامر روحی فداه را خواستار شدم، پس از خواندن نماز صبح به سرداب مقدس شدم و چون هنوز نزده و هوا تاریک بود، در دست گرفته از پله های سرداب پایین میرفتم. وقتی به عرصه رسیدم آنجا بدون چراغ روشن بود و آقای بزرگواری نزدیک صفه مخصوص نشسته و مشغول گفتن بودند، از جلوی ایشان گذشتم، کردم و در جلوی ایستادم و زیارت آل یاسین را خواندم سپس همانجا ایستاده و نماز خواندم در حالیکه بر ایشان بودم؛ پس از نماز شروع به خواندن دعای کردم و چون رسیدم به جمله: و "عرجت بروحه" الی سمائک آن بزرگوار فرمودند: «این جمله از ما نرسیده»، بگویید:و "عرجت به" الی ، سپس فرمودند: «در نماز بر امام معصوم جایز نیست.» را تمام کردم و ناگهان متوجه این آیات و بیانات شدم. ۱. روشن بودن سرداب بدون . ۲. اصلاح جمله ی دعای که گفتند از ما نرسیده! ۳. تذکر اینکه چرا در بر امام مقدم شده ای! فهمیدم به چه دست یافتم و به درخواست خود رسیده ام؛ فورا سر از برداشتم که دیدم تاریک است و هیچ کس در آنجا نیست. 📚پرواز در ملکوت/ص١٣۶ 🌸اللهم عجل لوليك الفرج🌸 📱کانال مهدوی جهاد انتظار https://eitaa.com/jahadeentezar
💠تشرف ابو راجح حمامى در حله به صغير, كه حاكمى بود, خبر دادند ابو راجح , پيوسته را سب و سرزنش مى كند.دستور داد كه او را حاضر كنند. وقتى حاضر شد, آن بى دينان به قدرى او را زدند كه به هلاكت شد و تمام بدن او خرد گرديد, حتى آن قدر به صورتش زدند كه دندانهايش ريخت. بعد هم زبان او را بيرون آوردند و با زنجير آهنى بستند. بينى اش را هم سوراخ كردند و ريسمانى از مو داخل سوراخ بينى او كردند. سپس حاكم آن را به ريسمان ديگرى بست و به دست چند نفر از سپرد و دستورداد او را با همان حال , در كوچه هاى حله بگردانند و بزنند.آنها هم همين كار را كردند, به طورى كه بر زمين افتاد و نزديك به هلاكت رسيد. او را به حاكم ملعون خبر دادند.آن خبيث دستور قتلش را صادر كرد.حاضران گفتند: او بيش نيست و آن قدر جراحت ديده كه همان جراحتها او را از پاى در مى آورد و به اعدام ندارد, لذا خود را مسئول خون او نكن.خلاصه آن قدربا او صحبت كردند, تا دستور رهايى ابوراجح را داد. او را به خانه بردند و شك نداشتند كه در همان خواهد مرد. صبح ,مردم سراغ او رفتند, ولى با كمال تعجب ديدند سالم ايستاده و مشغول نماز است ودندانهاى ريخته او برگشته و خوب شده است , به طورى كه اثرى از آنهانيست. تعجب كنان را از او پرسيدند.گفت: من به حالى رسيدم كه را به چشم ديدم.زبانى برايم نمانده بود كه از خداچيزى بخواهم , لذا در دل با حق تعالى مناجات و به مولايم حضرت الزمان (علیه السلام ) كردم. ناگاه ديدم حضرتش دست شريف خود را به روى من كشيد, وفرمود: از خارج شو و براى زن و بچه ات كار كن , چون حق تعالى به تو مرحمت كرده است.پس از آن به اين حالت كه مى بينيد, رسيدم. شيخ الدين محمد بن قارون (ناقل قضيه ) مى گويد به خدا قسم ابوراجح مردى ضعيف اندام و زرد رنگ و و كوسج (مردى كه محاسن نداشته باشد) بود ومن هميشه براى نظافت به مى رفتم.خوش هيكل شده بود در ديدم.ريش او بلند و رويش سرخ ,به طورى كه مثل جوان بيست ساله اى ديده مى شد.و به همين هيئت و جوانى بود, تاوقتى كه از رفت.بعد از شفا يافتن , خبر به حاكم رسيد. او هم را احضار كرد و وقتى را نسبت به قبل مشاهده كرد, رعب و وحشتى به او دست داد. از طرفى قبل از اين جريان , حاكم هميشه وقتى كه در خود مى نشست , پشت خود را به طرف قبله و حضرت مهدى (علیه السلام ) كه در است مى كرد, ولى بعد از اين قضيه , روى خودرا به سمت آن مقام كرده و با اهل حله , نيكى و مى نمود و بعد از چند وقتى به واصل شد, در حالى كه چنين روشنى در آن خبيث تاثيرى نداشت. 📚برگرفته از کتاب میر مهراثر استاد پورسید آقایی 🌸اللهم عجل لوليك الفرج🌸 📱کانال مهدوی جهاد انتظار https://eitaa.com/jahadeentezar
💠 علامه محمد تقی مجلسی می فرماید: 🔸در اوایل بلوغ در پی کسب رضایت الهی بودم و همیشه به خاطر این مسئله نا آرام بودم، تا آنکه بین خواب و بیداری حضرت (عجل الله فرجه) را دیدم که در مسجد جامع اصفهان تشریف دارند. 🔸سلام کردم و خواستم پای مبارکشان را ببوسم، ولی حضرت اجازه ندادند. دست حضرت را بوسیدم و مشکلاتم را از ایشان پرسيدم، تا اینکه عرض کردم: مولاجان برایم امکان ندارد که همیشه به حضورتان شوم، لذا تقاضا دارم کتابی که همیشه بتوانم به آن عمل کنم به من عطا فرمایید. 🔸فرمودند: کتابی به تو عطا کردم و آن را به مولا محمد تاج داده ام، برو و آن را از او بگیر. 🔸در همان حال به سمت محله ای از محله های اصفهان رفتم وقتی به آنجا رسیدم، مولا محمد تاج مرا دید و گفت:حضرت صاحب الزمان (عجل الله فرجه) تو را فرستاده اند؟ 🔸گفتم: بله، او از بغل خود کتاب کهنه ای بیرون آورد و آن را بوسیدم و بر چشم خود گذاشتم. در همین وقت به حال طبیعی برگشتم و دیدم کتاب در دستم نیست به همین خاطر تا مدتی مشفول و گریه بودم 🔸فردا صبح در دلم افتاد به آن سمتی که در دیده بودم بروم، به آنجا رفتم و وقتی به آن محله رسیدم، مرد صالحی را که اسمش آقا حسن تاج بود دیدم. او گفت: کتاب ها نزد من است. به هرکس می دهم به شروطش عمل نمی کند،ولی تو عمل می کنی. 🔸با او به کتاب خانه اش رفتم،اولین کتابی که به من داد همان بود که در خواب دیده بودم! کتاب را گرفتم، بود. گریه ام گرفت، از او تشکر کردم و گفتم همین برایم کافی است. 📚نجم الثاقب،ص 590 💠جهادانتظار 🌸___♤♤♤♤♤♤♤___🌺 👀@jahadeentezar 🌸___°°°°°°°°°°°°°___🌺