#تشرفات
🟣حاج #سید_عزیزالله_تهرانی به فرزندش می گوید:
ایامی که در #نجف اشرف بودم، مشغول به جهاد اکبر و #ریاضت های شرعی از قبیل روزه و نماز و ادعیه و... بودم.
چند روزی برای زیارت مخصوصه امام #حسین(علیه السلام) در عید فطر به کربلای معلّی مشرّف شدم و در مدرسه #صدر در حجره بعضی از رفقا #منزل نمودم.. روزی رفقا از من زمان برگشتم به نجف را #سؤال نمودند.
گفتم: من قصد #مراجعت ندارم و امسال می خواهم پیاده به #حجّ مشرف شوم و زیر گنبد مقدس سالار #شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین(علیه السلام) از خداوند متعال این مطلب را خواسته ام و امید اجابت آن را دارم.
رفقا ازگفتند: از بس ریاضت کشیده ای #مغزت عیب کرده است. چطور پیاده به حج رفتن برای تو بی زاد و توشه و مرکب و با وجود #ضعف مزاج ممکن است!
خلاصه آنقدر مرا #مسخره کردند که سینه ام تنگ شد و با حزن و اندوه فراوانی از حجره خارج شدم و به #حرم مطهر رفتم. زیارت مختصری کردم و متوجه سمت بالای سر مقدس شدم و با حزن تمام #متوسّل به سیّدالشهداء(علیه السلام) شدم.
به ناگاه دستی بر کتف من گذاشته شد. وقتی رو برگرداندم، دیدم #مردی است که ظاهراً از #اعراب بود. امّا با من #فارسی تکلّم نمود و مرا به اسم نام برد و فرمود: آیا می خواهی پیاده به حجّ #مشرف شوی.
گفتم: آری. فرمود: من هم #اراده حج دارم آیا با من می آیی؟
گفتم: بلی. فرمود: پس مقداری #نان خشک که یک هفته را کفایت کند، مهیّا کن و و #احرامت را بردار و فلان روز در فلان ساعت به همین جا بیا و زیارت وداع را بخوان تا به حجّ برویم.
گفتم: سمعاً وطاعةً.
چون روز #موعود شد، وسائل را برداشته و به حرم مطهّر مشرف شدم و زیارت #وداع را خواندم.
آن مرد در همان وقت مقرّر آمد و با هم از حرم مطهّر و صحن مقدس و از شهر کربلا بیرون رفتیم و تقریباً یک ساعت راه پیمودیم.
در بین راه نه او با من #صحبت می کرد و نه من به او چیزی می گفتم تا به برکه آبی رسیدیم. ایشان #خطیّ کشید و فرمود: این خط، قبله است و این هم آب اینجا بمان، غذا بخور و نماز بخوان. همین که #عصر شد، می آیم. بعد از من جدا شد و دیگر او را ندیدم غذا خوردم و #وضو گرفتم و نماز خواندم و آن جا بودم. ایشان عصر آمد و فرمود: #برخیز برویم. هفت روز به این شکل گذشت. صبح روز #هفتم فرمود: اینجا برای احرام مثل من غسل کن و احرامت را بپوش و مثل من #تلبیه بگو. من هم حسب الامر ایشان اعمال را به جا آوردم آنگاه کمی که رفتیم، ناگاه صدایی شنیدیم مثل صدایی که در بین #کوه ها ایجاد می شود. سؤال کردم: این صدا چیست؟
فرمود: از این کوه که بالا رفتی، شهری را می بینی. داخل آن شهر شو.
این را گفت و از نزد من رفت. من هم تنها بالای کوه رفتم و شهر عظیمی را دیدم. از کوه فرود آمده و داخل آن شهر شدم و از اهل آن پرسیدم: اینجا کجاست؟
گفتند: #مکه معظّمه. آن وقت متوجه حال خود شده و از #خواب غفلت بیدار شدم و دانستم که به خاطر نشناختن آن مرد، فیض عظیمی از من #فوت شده است همراهی درجوار حجت ابن الحسن العسکری. لذا پشیمان شدم اما #پشیمانی چه سود
📚برگرفته از کتاب ملاقات در میقات
🌸اللهم عجل لوليك الفرج🌸
📱کانال مهدوی جهاد انتظار
https://eitaa.com/jahadeentezar
#تشرفات
💠تشرف علامه #میرجهانی رضوان الله علیه 🔰در سرداب مطهر و تصحیح دعای ندبه
ایشان فرمودند: شب جمعه ای، در حرم مطهر #عسکریین سلام الله علیهما بسیار دعا کرده و زیارت و تشرف خدمت مولایم حضرت #صاحب الامر روحی فداه را خواستار شدم، پس از خواندن نماز صبح به سرداب مقدس #مشرف شدم و چون هنوز #آفتاب نزده و هوا تاریک بود، #شمعی در دست گرفته از پله های سرداب پایین میرفتم.
وقتی به عرصه #سرداب رسیدم آنجا بدون چراغ روشن بود و آقای بزرگواری نزدیک صفه مخصوص نشسته و مشغول #ذکر گفتن بودند، از جلوی ایشان گذشتم، #سلام کردم و در جلوی #صفّه ایستادم و زیارت آل یاسین را خواندم سپس همانجا ایستاده و نماز #زیارت خواندم در حالیکه #مقدم بر ایشان بودم؛ پس از نماز شروع به خواندن دعای #ندبه کردم و چون رسیدم به جمله: و "عرجت بروحه" الی سمائک آن بزرگوار فرمودند: «این جمله از ما نرسیده»، بگویید:و "عرجت به" الی #سمائک، سپس فرمودند: «در نماز #تقدم بر امام معصوم جایز نیست.»
#دعا را تمام کردم و ناگهان متوجه این آیات و بیانات شدم.
۱. روشن بودن سرداب بدون #چراغ.
۲. اصلاح جمله ی دعای #ندبه که گفتند از ما نرسیده!
۳. تذکر اینکه چرا در #نماز بر امام مقدم شده ای!
فهمیدم به چه #توفیقی دست یافتم و به درخواست خود رسیده ام؛ فورا سر از #سجده برداشتم که دیدم #سرداب تاریک است و هیچ کس در آنجا نیست.
📚پرواز در ملکوت/ص١٣۶
🌸اللهم عجل لوليك الفرج🌸
📱کانال مهدوی جهاد انتظار
https://eitaa.com/jahadeentezar
#تشرفات
💠تشرف ابو راجح حمامى
در حله به #مرجان صغير, كه حاكمى #ناصبى بود, خبر دادند ابو راجح , پيوسته #صحابه را سب و سرزنش مى كند.دستور داد كه او را حاضر كنند.
وقتى حاضر شد, آن بى دينان به قدرى او را زدند كه #مشرف به هلاكت شد و تمام بدن او خرد گرديد, حتى آن قدر به صورتش زدند كه دندانهايش ريخت.
بعد هم زبان او را بيرون آوردند و با زنجير آهنى بستند.
بينى اش را هم سوراخ كردند و ريسمانى از مو داخل سوراخ بينى او كردند.
سپس حاكم آن #ريسمان را به ريسمان ديگرى بست و به دست چند نفر از #مامورانش سپرد و دستورداد او را با همان حال , در كوچه هاى حله بگردانند و بزنند.آنها هم همين كار را كردند, به طورى كه بر زمين افتاد و نزديك به هلاكت رسيد. #وضع او را به حاكم ملعون خبر دادند.آن خبيث دستور قتلش را صادر كرد.حاضران گفتند:
او #پيرمردى بيش نيست و آن قدر جراحت ديده كه همان جراحتها او را از پاى در مى آورد و #احتياج به اعدام ندارد, لذا خود را مسئول خون او نكن.خلاصه آن قدربا او صحبت كردند, تا دستور رهايى ابوراجح را داد.
#بستگانش او را به خانه بردند و شك نداشتند كه در همان #شب خواهد مرد.
صبح ,مردم سراغ او رفتند, ولى با كمال تعجب ديدند سالم ايستاده و مشغول نماز است ودندانهاى ريخته او برگشته و #جراحتهايش خوب شده است , به طورى كه اثرى از آنهانيست.
تعجب كنان #قضيه را از او پرسيدند.گفت: من به حالى رسيدم كه #مرگ را به چشم ديدم.زبانى برايم نمانده بود كه از خداچيزى بخواهم , لذا در دل با حق تعالى مناجات و به مولايم حضرت #صاحب الزمان (علیه السلام ) #استغاثه كردم.
ناگاه ديدم حضرتش دست شريف خود را به روى من كشيد, وفرمود: از #خانه خارج شو و براى زن و بچه ات كار كن , چون حق تعالى به تو #عافيت مرحمت كرده است.پس از آن به اين حالت كه مى بينيد, رسيدم.
شيخ #شمس الدين محمد بن قارون (ناقل قضيه ) مى گويد
به خدا قسم ابوراجح مردى ضعيف اندام و زرد رنگ و #بدصورت و كوسج (مردى كه محاسن نداشته باشد) بود ومن هميشه براى نظافت به #حمامش مى رفتم.خوش هيكل شده بود در #منزلش ديدم.ريش او بلند و رويش سرخ ,به طورى كه مثل جوان بيست ساله اى ديده مى شد.و به همين هيئت و جوانى بود, تاوقتى كه از #دنيا رفت.بعد از شفا يافتن , خبر به حاكم رسيد.
او هم #ابوراجح را احضار كرد و وقتى #وضعيتش را نسبت به قبل مشاهده كرد, رعب و وحشتى به او دست داد.
از طرفى قبل از اين جريان , حاكم هميشه وقتى كه در #مجلس خود مى نشست , پشت خود را به طرف قبله و #مقام حضرت مهدى (علیه السلام ) كه در #حله است مى كرد, ولى بعد از اين قضيه , روى خودرا به سمت آن مقام كرده و با اهل حله , نيكى و #مدارا مى نمود و بعد از چند وقتى به #درك واصل شد, در حالى كه چنين #معجزه روشنى در آن خبيث تاثيرى نداشت.
📚برگرفته از کتاب میر مهراثر استاد پورسید آقایی
🌸اللهم عجل لوليك الفرج🌸
📱کانال مهدوی جهاد انتظار
https://eitaa.com/jahadeentezar
#تشرفات
💠 علامه محمد تقی مجلسی می فرماید:
🔸در اوایل بلوغ در پی کسب رضایت الهی بودم و همیشه به خاطر این مسئله نا آرام بودم، تا آنکه بین خواب و بیداری حضرت #صاحب_الزمان (عجل الله فرجه) را دیدم که در مسجد جامع اصفهان تشریف دارند.
🔸سلام کردم و خواستم پای مبارکشان را ببوسم، ولی حضرت اجازه ندادند. دست حضرت را بوسیدم و مشکلاتم را از ایشان پرسيدم، تا اینکه عرض کردم: مولاجان برایم امکان ندارد که همیشه به حضورتان #مشرف شوم، لذا تقاضا دارم کتابی که همیشه بتوانم به آن عمل کنم به من عطا فرمایید.
🔸فرمودند: کتابی به تو عطا کردم و آن را به مولا محمد تاج داده ام، برو و آن را از او بگیر.
🔸در همان حال به سمت محله ای از محله های اصفهان رفتم وقتی به آنجا رسیدم، مولا محمد تاج مرا دید و گفت:حضرت صاحب الزمان (عجل الله فرجه) تو را فرستاده اند؟
🔸گفتم: بله، او از بغل خود کتاب کهنه ای بیرون آورد و آن را بوسیدم و بر چشم خود گذاشتم. در همین وقت به حال طبیعی برگشتم و دیدم کتاب در دستم نیست به همین خاطر تا مدتی مشفول #تضرع و گریه بودم
🔸فردا صبح در دلم افتاد به آن سمتی که در #خواب دیده بودم بروم، به آنجا رفتم و وقتی به آن محله رسیدم، مرد صالحی را که اسمش آقا حسن تاج بود دیدم. او گفت: کتاب ها نزد من است. به هرکس می دهم به شروطش عمل نمی کند،ولی تو عمل می کنی.
🔸با او به کتاب خانه اش رفتم،اولین کتابی که به من داد همان بود که در خواب دیده بودم! کتاب را گرفتم، #صحیفه_سجادیه بود. گریه ام گرفت، از او تشکر کردم و گفتم همین برایم کافی است.
📚نجم الثاقب،ص 590
💠جهادانتظار
🌸___♤♤♤♤♤♤♤___🌺
👀@jahadeentezar
🌸___°°°°°°°°°°°°°___🌺