eitaa logo
جهادگران دانشجویی خراسان شمالی
372 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
196 ویدیو
22 فایل
[ • خدمـــت‌رسانی برای تــحقّق عدالت و پیشــرفت • ] 🔸کانال رسمـی جهادگران دانشجویی خراسان شمالی ✓ ارتباط با ما : @sina_nsh85 🔸|• همراه ما باشید در شبکه های اجتماعی دیگر 👇🏻 📲 https://zil.ink/jahadgaran_bso_nkh
مشاهده در ایتا
دانلود
جهادگران دانشجویی خراسان شمالی
✍🏻 روز دوم  موکب خیمه الاقصی در پارک شهر بجنورد بود.. مرد جوانی با شلوار شیش جیب و پیراهنی که دکمه هایش را باز گذاشته بود، حوالی ما می پلکید. پرسید: فندک دارید؟ فندکی که برای روشن کردن شمع روی میز بود را به او دادیم. سیگاری روشن کرد. با هر پک سیگار، سرتا پای ما و بند و بساط موکب را وارسی می کرد.. اینکه در فکرش چه می گذشت را نمی دانستیم. سیگارش که تمام شد، سمت ما آمد. گفت میخواهد او هم در این موکب سهمی داشته باشد. همه از حرفش جا خوردیم! انتظار شنیدن هرچیزی را داشتیم الا این یکی! انگار غیر از سیگار، چیزهای دیگری هم آن دور و بر روشن شده بود.. تمام آن روز پای کار موکب ایستاد و کمک کرد. هرکاری که از دستش ساخته بود انجام داد. در خریدن آب معدنی برای چای کمک کرد و حتی هزینه آن مقدار آب معدنی را هم خودش داد. مرد جوان، فردای آن روز هم به موکب سر زد.. ▫️جهادگران دانشجویی خراسان شمالی @jahadgaran_bso_nkh |•••
📝بخوانید | تجربه‌های من از یک کار میدانی در جنگ با اسرائیل قرار شد ۱ تا ۳ تیر، تو پارک شهر مراسم داشته باشیم. هدفمون هم این بود که تو این شرایط یه دلگرمی باشیم برای مردم و سعی کنیم صحبت و گفتگو داشته باشیم باهاشون که هم روشنگری صورت بگیره و هم برای آروم کردن اذهان عمومی کاری کرده باشیم. رفتیم تو اجرا، اما کار جوری رقم خورد که بجای ۱ ام، از ۳۱ خرداد شروع شد و تا ۴ تیر ادامه پیدا کرد. روز اول که کلا تجهیزات نداشتیم، مراسم دیرتر از زمان مشخص شده شروع شده بود. بنرها دیر رسید، پوسترها کلا نرسید، خیلی از بچه ها که اومده بودن برای انجام کار، چون چیزی هنوز آماده نبود، بیکار بودن و کلافه شده بودن، چند نفر هی غر میزدن که این چه وضعیه؟ پس چیشد؟ چرا کار رو شروع نمیکنید... تمام سعی بر این بود که بچه‌ها دلسرد نشن و فکر‌ نکنن که قراره کلا همینجوری باشه، باهاشون صحبت می‌کردیم و قانعشون میکردیم که برنامه چون یه روز زودتر از زمان مشخص شروع شده، این اتفاقات افتاده. یکّم صبوری کنن، در تلاشیم حلشون کنیم. هر طور بود اون شب تموم‌ شد، روز بعد رفتیم جلسه و قرار شد جوری باشه که مشکلات شب قبل حل بشه. نشستیم صحبت کردیم، مشکلات رو لیست کردیم و برای کارا برنامه‌ریزی کردیم، رفتیم اجرایِ روز دوم، اما باز هم همه چی کامل نبود! خیلیا میومدن نقد میکردن، اما نقدها به شدت سازنده بود. هر چیزی که میگفتن رو لیست میکردم تا برای شب بعد حل کنیم، روز دوم میگفتن تولید خبر و رسانه‌تون ضعیفه، سازماندهی‌تون ضعیفه، وسیله‌هایی که نیازه دیر میرسه، برای بخش خواهران پذیرایی جدا فراهم کنید و... نیروهایی که برای رسانه داشتیم مبتدی بودن و خیلی حرفه ای نمیتونستن کار کنن، حتی یه بخش، یکی از بچه ها از دستم ناراحت شد که چرا حرف بقیه رو که میگن بچه های رسانه مبتدین رو تأیید کردم؟! اونجا بهش حق دادم. با خودم گفتم همه از یه جا شروع میکنن. همه که از همون اول حرفه ای نیستن، باید بستر براشون فراهم بشه و بهشون میدون داد تا کار کنن و به رشد برسن. یا برخوردها و واکنش‌های مردم عادی خیلی متفاوت بود. بعضیا تشویق می‌کردن و خدا قوت میگفتن، یا حتی یکی دوتا خانم مسن گفتن دوران جنگ دفاع مقدس ما هم مثل شما بودیم، هر کاری از دستمون بر میومد‌ انجام میدادیم برا رزمنده ها. لباس و وسیله آماده می‌کردیم و می‌فرستادیم. الان شماها که جوونید باید تو این زمان جای ما رو پر کنید و کلی تشویقمون کردن، اما بعضی از افراد که البته تعدادشون کم بود و شاید یک یا دو نفر بیشتر نبودن، با تمسخر از کنارمون میگذشتن و شروع میکردن متلک انداختن! اما با خودم میگفتم خب که چی؟ با دوتا حرف قراره پا پس کشید؟! اصل، رضایت خداست. مسلما نمیشه همه رو راضی کرد و ما مامور به انجام تکلیفیم و باید همه سعی‌مونو بکنیم تکلیفی که به عهده‌مون قرار گرفته رو به بهترین نحو انجام بدیم. شب چهارم بعد از کافه گفتگو رفتم سمت غرفه کودک. یه خانومی که حجاب خوبی هم نداشت اومد سمتم، سلام و خداقوت گفت و شروع کرد به صحبت کردن. چون استاد، آقا بود، خجالت کشیده بوده بره سمتش. یکّم باهام درد دل و حتی گریه کرد، یکّم باهاش صحبت کردم و سعی کردم آرومش کنم. گفتم هممون داریم تو همین کشور زندگی میکنیم، این شرایطی که میگید برا همه یکسانه و... بعدش گفت میخوام با استاد صحبت کنم، اما خجالت میکشم. میشه بیاید کنارم باشید تا برم سوالاتمو بپرسم؟ گفتم آره، حتما. استاد اومدن تا به سوالات پاسخ بدن، همراهش رفتم، یکّمم با استاد صحبت کرد و بعد از اینکه آروم شد، کلی تشکر کرد و رفت... ۵ روز کامل با همه فراز و نشیب‌هاش تموم‌ شد، به عنوان کسی که تو دل کار بودم، حس میکردم که هر شب داره بهتر از شب قبل میشه. بچه ها کم کم کار دستشون میومد‌ و میدونستن باید چیکار کنن، واقعا حس خوبی بود وقتی می‌دیدم که بچه ها کامل پای کار بودن، خیلی چیزا میشد از بچه ها یاد گرفت. خستگی‌ناپذیر بودنشون، مسئولیت پذیر بودنشون و اینکه هر کی دنبال این بود یه کاری و از رو زمین برداره و برنامه جلو بره... با وجود اینکه خیلی‌هاشون تجربه نداشتن و دفعه اولشون بود، اما همه سعیشون بر این بود که کار رو به بهترین نحو انجام بدن. علاوه بر بچه ها و نیروها، مسئولیت پذیری مسئول کار ستودنی بود، اینکه تمام و کمال پای کار بودن برامون دلگرمی بود، و همراهی عزیزانی که تو این کار کنارمون بودن هم به شدت قوت قلب بود برامون. هر جا کاری پیش میومد‌ میدونستیم که کنارمونن و میتونیم رو کمکشون حساب کنیم و اینا باعث می‌شد توانمون بیشتر بشه. امیدوارم کارمون مثمر ثمر واقع شده باشه و تونسته باشیم حتی ذره ‌ی تاثیر گذار بوده باشیم و وظیفمون رو به درستی انجام داده باشیم. ان شاالله خدا بهمون لیاقت بده تو این مسیر ثابت قدم باشیم. 🌱 «اُفوض امری الی الله ان الله بصیراً بالعباد»
📝 بخوانید | تجربه نگاری فعالیت جهادی محله محور با تاکید بر کار با کودک متناسب با مسائل جنگ تحمیلی 🔸پس از روزها تلاش و برگزاری جلسات متعدد با اعضای چارت بسیج، سرانجام در سفری جهادی به سوی دانشگاه، همراه با فرمانده پایگاه و دیگر دوستان از شهرستان‌ها گرد هم آمدیم. در ابتدا، ۷ نفر برای این اردو اعلام آمادگی کرده بودند، اما در نهایت پنج نفر از ما راهی این مسیر شدیم. اضطراب و دغدغه بر ما چیره گشته بود و بیم آن داشتیم که با کمبود نیرو، نتوانیم از پسِ مسئولیت‌هایی که بر دوش داریم برآییم و هزینه های صرف شده بیت المال هدر رود. 🔹با وجود نگرانی‌ها و تردیدها، اصرار داشتم که اردو را لغو کنیم، اما با مشورت دوستان، تصمیم بر آن شد که روز اول را آغاز کنیم و پس از آن، در مورد ادامه راه تصمیم‌گیری نماییم. 🔸روز نخست با وجود ناهماهنگی‌ها و عدم همکاری برخی مسئولین، با تلاش جمعی به نتایج خوبی دست یافتیم و از تصمیم به لغو منصرف شدیم. روز دوم، شور و هیجان بیشتری بر ما حاکم بود و با انگیزه‌ای مضاعف، توانستیم کارهایی را به سرانجام برسانیم که باور نمی‌کردیم پنج نفره و با کمبود نیرو قادر به انجامشان باشیم. از بازی "لی‌لی" با پرچم اسرائیل گرفته تا چسباندن برچسب‌هایی با پرچم دشمن بر کف کفش بچه‌ها، راه‌اندازی پویش "سفره حلال" با هدف پرهیز از مصرف کالاهای اسرائیلی، و ساخت موشک‌های کاغذی و پرتاب آن‌ها به سوی عکس نتانیاهو، همگی نشان از همبستگی و اراده‌ی پولادین ما داشت. 🔹این تجربه، گرچه با چالش‌هایی همراه بود، اما درس‌های ارزشمندی از کار گروهی، پشتکار و غلبه بر مشکلات را به ما آموخت. محله حر بجنورد گروه جهادی شوق پرواز ✍ سرکار خانم یوسفی، فعال بسیج دانشجویی دانشکده علوم قرآنی بجنورد جهادگران دانشجویی خراسان شمالی @jahadgaran_bso_nkh |•••
📝بخوانید | تجربه نگاری جهادگران دانشگاه کوثر در اردوی جهادی روستای برج (قاب عکس ماندگار) عصر بود و به سمت ناحیه در حرکت بودم . اولین اردو بود برایم آشنایی نداشت ، نمی‌دانستم چه باید کرد. به سمت روستا حرکت کردیم به محل اسکان که رسیدم غریبانه نشسته بودم اما این حس غریبی ، خیلی زود به جمعی صمیمانه و دوست داشتنی تبدیل شد. با اولین شام این صمیمیت بیشتر شد . این اردو با وجود سختی هایش باز هم لذت بخش بود و این صمیمیت و جهادی کار کردن باعث شده بود شیرین تر شود. روز اول بود ، به طرف کلاس های مدرسه رفتم و بچه هایی را دیدم که با دیدن ما ذوق زده شده بودند ... بچه هایی که امکانات تحصیلی آنها بسیار پایین بود ، به گونه ای که برای بازی شان فقط توپ داشتند و با وجود گرمای شدید وسط ظهر باز هم با اشتیاق فوتبال بازی میکردند.بچه هایی که پر از استعداد های نهفته بودند ولی خالی از حمایت و محبت . علاقهٔ بسیار زیاد آنها به بازی منجر به هیاهو و شادی وصف نشدنی شده بود . گرمای طاقت فرسای این چند روز با دیدن خوشحالی بچه ها برایم قابل تحمل شده بود و گپ و گفت های جذاب و خنده های دوستانهٔ آخر شب ،خستگی را بی معنا می‌کرد. لحظاتی که کنار دانش‌آموزان و دوستان بودم گذر زمان را حس نمیکردم . لحظه ای اما به فکر رفتم ، به فکر اینکه چه باید کرد؟ اینکه کودکان با استعداد با وجود امکانات کم ، امکان شکوفا شدن استعداد هایشان را پیدا خواهند کرد ؟ امیدوارم بودم روزی فرا رسد که این بچه ها را در ارزوی محقق شده شان ببینم ... این اردو اگرچه چالش هایی داشت ولی درسهای ارزشمندی از کار گروهی و غلبه بر مشکلات را به ما آموخت . اینجا بود که میشد با قطعی برق و اینترنت کنارآمد و مهربانی کودکان را در روزآخر از دویدن پشت ماشین هنگام برگشت فهمید. در پایانِ اولین تجربه جهادی یک قاب عکس خاطره انگیز در دستم دارم ، قاب عکسی که زیباترین تجربه ،زیباترین خاطره و زیبا ترین لبخند ها را برایم ثبت کرده ... 📝مریم قوامی جهادگران دانشجویی خراسان شمالی @jahadgaran_bso_nkh |•••