#معین_های_خوب_حسنا
#داستان_های_حسنا
عزیز ما
معین مادربارداری بودم که هم شهریم بود.
روزهای تلخ وشیرین زیادی راکنارهم سپری کردیم چون علاوه برفقرمالی، درگیرمسائل خانوادگی سختی هم بودند
خداراشکر،آقامحمدصدرا،گل پسرحسنایی مابه سلامت به دنیاآمد.
پدر خانواده کارپرورش جوجه را شروع کرده بود.اوضاع زندگی داشت بهترمی شد که جوجه هابه علت یک بیماری مردند و صاحبخانه هم جوابشان کرده بود.
می گفتم تامیتوانی توسل به اهل بیت داشته باش.
به مادربزرگم که دنبال مستاجر بودند گفتم:
عزیز!خونه رو می دیدبه یه خانواده که شرایط سختی که دارن؟
گفتند:اگه ازنوه های خودته، باشه مادر.
باورم نمی شد.بااین که به پول خانه برای جراحی کمرشان نیازداشتند باحداقل کرایه،آن هم برای حفظ عزت نفسشان، خانه را به آنها کرایه دادند.
حیاط دوباره بامشارکت مادربزرگ شدمحل نگهداری پنجاه تاجوجه.
به پیشنهاد عزیز ،از تولیدی ای که می شناخت، به اعتبار مادربزرگ لباس گرفتند برای فروش دربازارروز.
قرارشد در منزل قدیمی مادربزرگ روضه خانگی برگزار کنیم.
مادرحسنایی ما باوجود گرمای هوا در این منطقه، تمام قدایستاد و همراهی کرد
و پیشنهاد داد که میزوبلندگو توی خیابان بگذاریم تا ازمردمی که راهی زیارت امام رضاهستند با شربت خنک پذیرایی کند.
حالا عزیزما عزیز آن هاهم شده محمدصدرای ۶ماهه رانگه می دارد تاپدر و مادرش راحت تر به کارهایشان برسند.
بچه های این خانواده مادربزرگم را عزیز صدا می کنند
و موقع سفرعزیز به تهران گریه می کنندو بهانه اش رامی گیرند
خدا سایه عزیزرا روی سرمان نگه دارد.
پ.ن:معین های حسنایی نوزادان حسنایی را نوه هایشان می دانند😍
@jahadi_hosna
#داستان_های_حسنا
#مادران_باردارحسنایی
یکی از مامان های قدیمی حسنایی بهمون پیام داده:
"دوسال پیش روزتاسوعافهمیدم برای بار سوم باردارم
۲۱سالم بود و تو یه اتاق ۱۶متری سرایداربودیم
دنیابرام کوچیک شده بود.حالم خیلی بدبود.
همسرم باهام قهرکرد وچون نرفتم سقط کنم حتی هزینه دکترروهم بهم نداد. کالسکه دخترم روفروختم ورفتم دکتر.
خیلی شرایط بدی بود.
دخترم شیرمی خوردخودم باردارودختراولم ۳ساله بود.
همسرم کاردرست وحسابی نداشتندوحقوقشون بشدت پایین بود.
خیلی روزهاخوراکم گریه بود.
نمیدونستم که به کدوم گناه دارم اینطورزجرمیکشم؟ چراهمسرم اینطوری میکنه باهام؟
تااینکه استادم باهام تماس گرفت،متوجه شدحالم خوب نیست بهم امیدواری داد وگفت نگران نباش...
چندروزبعد مشاور گروه حسنا باهام تماس گرفت. وبعد معینم ،خانم... .
خداخیرشون بده خیلی کمکم کردن.
بعدهم همسرم آروم شد.
یه رزق بودآشنایی من بامجموعه حسنا.
الآن آتناسادات ماداره ۱۸ماهه میشه نورچشم پدرش شده
هنوزهم با معینم ،خانم...، درارتباطم حتی برای پول پیش منزلمون برامون وام جورکردن.
الهی بحق حضرت رباب عاقبت تک تک عزیزان بخیروعافیت کامل بدرقه زندگیشون باشه🌼
🥹اینم سادات خانوم ماکه به لطف خداواهل بیت علیهم السلام وبعدهم تلاشهاوحمایتهای عزیزان حسنایی داریم ازوجودش لذت میبریم 🥰 "
😍 این مامان قشنگ حالا خودش یه پا خیِّر حسناییه
لباس های تمیز و گهواره آتنا سادات رو هدیه دادن به حسنا
هر از گاهی هم چیزهای قیمت مناسب رو برای سیسمونی نوزادان حسنایی به ما معرفی میکنن
🤲 برای عاقبت بخیری آتناسادات و خانواده اش دعا کنید
@jahadi_hosna
#داستان_های_حسنا
#مادران_باردارحسنایی
#دلنوشته
مامان حسنایی مون که دو هفته از زایمانش گذشته برامون نوشته:
هروقت که خیره میشم به زهرا خانم یاد اون روزهای کذایی میافتم.هی نگاهش میکنم و میگم یعنی من میخواستم تورو بکشم ؟😭😭😭😭
از ته دلم از خدا میخوام اون روزها و برای هیچ کس نیاره.
تا آخر عمرم یادم می مونه که خدا چه آدم حسابی هایی سر راهم قرار داد.تا با حضورشون سبب بشن من به این قله برسم.قربون خدا برم که امتحانم کرد ولی بزرگترین کمک و تو امتحان خودش بهم کرد اونم وجود شما و دوستانتون بود.
واقعا واقعا واقعا زهرا برام با بقیه بچه ها فرق داره .هیچ وقت حرف شما یادم نمیره که گفتین از خدا خواستین بچه هایی که قرار سربازی امام زمانشون رو بکنن سر راهتون قرار بده 😊
من به آینده ی زهرا خیلی امیدوارم .از شمام میخوام دعا کنید بتونم از پس مادری کردن و تربیت سرباز واسه امامم بر بیام.
خدا به جانتون به مالتون به قدم هاتون در راه خیر برکت بده.
اگر قابل باشم تا آخر عمرم دعاگوتون هستم .❤️
✅️همه کسایی که با نیت های پاکشون قدمی در راه نجات این شیعه کوچولوها برمی دارن در ثواب دادن حال خوب به این مادرها شریکن .
✅️کسایی که کمک مالی کردن
✅️کسایی که برای پیدا کردن کار برای باباهاشون کمک کردن
✅️کسایی که از آبرو یا امکانات یا مهارت هاشون برای حل مشکلات این خانواده ها مایه گذاشتن
✅️کسایی که بقیه رو تشویق کردن به مشارکت در این کار خیر...
💕همه در دعاهای از ته دل این مادرا جا دارن و تلاششون ان شالله به عنوان قدمی در راه پرورش نسل ظهور ثبت و ضبط می شه.
❤️شما هم می تونید با انفاق هاتون به جمع این جهادگران و خیرین بپیوندید
💳 شماره کارت جهت مخارج مادران باردار و خانواده هایشان :
۵۸۹۲۱۰۷۰۴۵۲۰۹۱۶۳
گروه جهادی حسنا
💳 شماره کارت جهت ذبح قربانی برای مادران باردار نیازمند در سراسر ایران
۵۸۵۹۸۳۱۰۱۲۳۵۲۱۳۳
مهران سرمد
🌟 به امید گسترش #نسل_منتظران_ظهور
#انصراف_ازقتل_جنین_معصوم
@jahadi_hosna
#داستان_های_حسنا
از صبح چندین بار به او زنگ زده بودم هر بار آخرش همین حرفها را تکرار می کرد.
صدایش از عصبانیت می لرزید:
_ توی کار من دخالت نکنید به خودم مربوط است!
درددلهایش را شنیده بودم.با تمام وجود می خواستم سنگ صبورش باشم. اما بیفایده بودنوبت به من که رسید، نمیخواست حرف هایم را بشنود.
هر چه بیشتر میگفتم کمتر می شنید:
_مگر این بچه توی شکمت با آن یکی بچهات چه فرقی میکند که تصمیم گرفته این یکی را بکشی؟!
راه حل مشکلاتت ظلم در حق این جنین مظلوم که رگ حیاتش به دست توست،نیست.
خدا بودن این بچه را خواسته...
احساسات مادرانهاش انگار زیربار تلی از مشکلات و غصه ها مدفون شده بود
باید آخرین تیر ترکشم را رها میکردم شاید به هدف میخورد. گفتم:
_ فقط دو دقیقه ...فقط دو دقیقه سکوت کن و حرفهایم را بشنو!
صدای فریادش بلندتر شد:
_نمیخواهم ،چرا دست از سرم برنمی داری؟!
باز هم خواهش کردم
_اگر یک ثانیه از دو دقیقه بیشتر شد گوشی را قطع کن.
بالاخره هر طور بود راضی اش کردم به شنیدن.
صدای نفسهای هیجان زدهاش از آن طرف خط میآمد هنوز.
_من هر روز صبح که از خواب بیدار میشوم برای کارهایم نیت میکنم . به امام زمان میگویم آنهایی را که قرار است قدمی در راه ظهورت بردارند سر راهم قرار بده .برای همین مطمئنم بچه تو قرار است نقشی در ظهور ایفا کند هرچند نه من بدانم آن نقش چیست نه تو .ایمان دارم این بچه را امام زمان سر راهم قرار داده ....
دو دقیقه تمام شده بود اما دیگر صدای نفسهایش نمیآمد
_الو صدای من را میشنوی؟
حالا هقهق گریهاش بند نمیآمد
صدایش می لرزید این بار از بغض:
_همین چند ماه پیش که مشکلات کمرم را خم کرده بود،داشتم به امام زمان گلایه میکردم که چرا من را فراموش کرده است؟ و چرا من را نمیبیند؟ خدای من یعنی این بچه...
میان اشک و لبخندهایمان به رشته محبتی که بین دلهایمان از آن روستای دور تا اینجا بسته شده بود فکر میکردم.به صاحب دل هایمان فکر می کردم که ندای قلب هر سه تایمان را شنیده بود...قلب من،قلب مادری دلشکسته و قلب کوچک جنینی بی پناه ...
حالا این شیعه کوچک چندمین فرزند حسنایی مان می شد؟
❤️شما هم می توانید با انفاق های خود قدمی در راه پرورش نسل منتظران ظهور بردارید
💳 شماره کارت جهت مخارج مادران باردار و خانواده هایشان :
۵۸۹۲۱۰۷۰۴۵۲۰۹۱۶۳گروه جهادی حسنا 💳 شماره کارت جهت ذبح قربانی برای مادران باردار نیازمند در سراسر ایران
۵۸۵۹۸۳۱۰۱۲۳۵۲۱۳۳مهران سرمد 🌟 به امید گسترش #نسل_منتظران_ظهور #انصراف_ازقتل_جنین_معصوم @jahadi_hosna
#داستان_های_حسنا
#معین_های_خوب_حسنا
تواین روزها که خیلی ها دنبال زیبایی ها تواینستا ودنیای مجازی وبرندها می گردن
خداروشکر ما لحظه های نابی از انسانیت رادرک می کنیم.
😍 خیلی اوقات اطرافیان تو پروپیمون کردن ارزاق خانواده هام مشارکت می کنن.
این بارموقع دریافت ارزاق خودم تهران نبودم.
تلفنی گفتن: برای خانواده های شهرستانی مون نفرستادن.
احساس کردم ارزاق ،برعکس همیشه، یه کم سبک تره
گفتم: یه هفته صبرمی کنم ان شاالله حضرت زهراس روزی میفرسته
❤️سه روزبعدش
بابام اومدن خونمون بادست پر.
گفتن:نرگس، ماکه داشتیم ارزاق بچه های ایتام رو می دادیم
🥹 چندتا ازبچه ها گفتن: حاج اقا بسته های تغذیه مون رومی خواهیم بدیم به اون خانواده هایی که خداداره بهشون خواهروبرادرای فرشته ای میده ،حسنا !
🥹بابا با بغض تعریف کرد:
بعدازحرف بچه ها، چندتا ازمامان ها هم ازتوسبداشون
روغن وماکارونی وقند دادن برای خانواده های حسنایی
💕یه خیِّر هم که اونجابود گفت: به نرگس خانم بگید انار هم بخره برای چندتاخانواده ای که داره
😍 حضرت مادر(س) رزق مادرامونو فرستاده بودند
❤️شما هم می تونید با انفاق های خودتون بانی ایجاد حال خوب تو خانواده های حسنایی باشید
💳 شماره کارت جهت مخارج مادران باردار و خانواده هایشان :
۵۸۹۲۱۰۷۰۴۵۲۰۹۱۶۳
گروه جهادی حسنا
💳 شماره کارت جهت ذبح قربانی برای مادران باردار نیازمند در سراسر ایران
۵۸۵۹۸۳۱۰۱۲۳۵۲۱۳۳
مهران سرمد
🌟 به امید گسترش #نسل_منتظران_ظهور
#انصراف_ازقتل_جنین_معصوم
@jahadi_hosna
#داستان_های_حسنا
بسته مادرانهی حسنا تازه به دستشان رسیده بود. به جز ارزاقِ معمول همیشه،برنج و گوشت وحبوبات...، کیک روز عید و هدیه روز پدر را هم برایشان فرستاده بودند.
وسط شوق و ذوقشان یک دفعه
حمید و محبوبه درجا میخکوب شدند. چیز دیگری هم همراه هدایا بود.
با ناباوری همدیگر را نگاه کردند...خاطره آن شبِ ایام فاطمیه، مثل برق از ذهنشان گذشت...
محبوبه از خواب پریده بود.
دلش می خواست باز بخوابد وبقیه خواب را ببیند.
شیرینی رویا تمام ذهنش را تسخیر کرده بود و حتی از چشمهایش هم خودش را سرریز کرده بود.
نمی دانست چندبار جزئیات خواب را در ذهنش مرور و مزه مزه کرده است.
- من کجا و نجف کجا؟!
اشک امانش نمی داد.
با صدای حمید به خودش آمد:
- چرا بیداری این موقع شب؟ چرا نمیخوابی؟
صدایش می لرزید:
- خواب دیدم...
حمید چراغ خواب را روشن کرد و با تعجب به صورت خیس محبوبه خیره شد:
- خوابِ چی؟
- خوابِ حضرت زهرا(س) رو دیدم، تو حرم امیرالمومنین(ع) بودم !
دستش را بی اختیار گذاشت روی شکمش.می خواست از سلامتی بچه اش مطمئن شود.
- دنیا هم با اومدن این بچه مخالف باشن، من نگهش می دارم .روزی شو با خودش میاره مطمئنم.... حضرت زهرا (س) تو خواب یه قالیچه بهمون هدیه دادن. نمیدونی چقدر قشنگ بود.نمی دونی چقدر نورانی بود...
سجاده اش را پهن کرد تا سجده شکر به جا بیاورد به خاطرِ هدیه ی خداخواسته شان..
صدای اذان صبح سکوت کوچه را سرشار کرده بود.
حالا باز ،مثل همان سَحَرِ سِحرآمیز، شانههای هر دویشان میلرزید.
جانمازی از فرش حرم حضرت ابوالفضل توی بسته مادرانه بود...خواب محبوبه تعبیر شده بود
@jahadi_hosna
#داستان_های_حسنا
تولدی دوباره
قسمت اول
تو رو خدا واسا... برگرد...
گوشه چارقد را روی شانه میاندازد و چادر محلی را رویش میکشد. سرآسیمه پلههای آجری جلوی خانه را پایین میرود و پابرهنه توی کوچههای خاکی میدود. نفسزنان چپ و راست کوچهها را نگاه میکند:
-- فرار کرد... فرار کرد... بچم... بچهم نیست!
دهانش مزه خون میدهد. کمرش مثل پیرزنی چروکیده، خم میشود و دستش را روی زانوها تکیه میدهد.
همسایهها بیرون آمده و چشم میگردانند. بچههای قدونیمقد دنبالش راه افتادهاند. نوزادش در آغوش بچه بزرگتر زجه میزند. مینشیند زمین، روی سرش خاک میریزد. پسر همسایه با موتور میرود دنبال بچه و خانمهای همسایه زیر بغلش را میگیرند تا برش گردانند خانه:
-- پیداش میشه، فکر این طفل معصوم توی شکمت باش.
چشم به در دوخته، به نخل خشکیده توی حیاط تکیه میدهد. مثل برگهای بیجان درخت، روی ریگهای داغ باغچه میافتد. همسرش با پایی که به زور عصا دنبال خود میکشد، سرش را زیر انداخته، میآید. عرق شرم کنج پیشانیاش راه گرفته. بعد از چند عمل جراحی، مدتی است خانه مادرش مانده تا آنها پرستاریش کنند و زن هم از پس کلافهای به هم پیچیده زندگیشان برآید.
دو ساعت بعد بچه را بین نخلستانها پیدا میکنند و کشانکشان به خانه برمیگردانند. خبر به خانواده زن رسیده. زنگ میزنند و طبق معمول، سرزنشها شروع میشود:
-- با این شوهر تو جا افتاده و بچه مریض روانی، یه بچه دیگه واسه چی آوردی؟
گوشی را رها میکند. موهای شقیقهاش را با دست میکشد. توی سرش صدای سوت زودپز میپیچد. صورتش مثل آتشفشان گداخته شده و دهانش مثل رودی خشک، تشنه است.
شیطان دست دور گردنش میاندازد: «کاش خودم و این بچه رو خلاص کنم...» شیشه شیر را دست بچه دوم میدهد. سیبزمینیهای آبپز را توی سینی روحی جلوی بچهها میگذارد. خانه و پنج بچه قدونیمقد را به فرزند بزرگتر میسپارد و بیرون میزند.
پاهایش را تا داروخانه روی زمین میکشد. آستینهای لباس حنایی بلوچی را تا مچ پایین میآورد. چادرش را روی چارقد تا چشم و جلوی دهان میکشد و با گوشه دندان نگه میدارد. مردد یک قدم جلو میرود. سرش را نزدیک دکتر میکند:
-- ببخشید برای...
نگاهش را پایین انداخته، دودل، این پا و آن پا میکند. دکتر پیگیر میشود:
-- داروی خاصی میخواین؟
ضربان قلبش با نبض شقیقهها مثل اره برقی توی سرش میپیچد:
-- دوایی... برای س...سقط....
ادامه دارد...
ادامه روایت را در #نشریه_شماره_سه همقلم؛
روایت شماره ۲ خواهید خواند
🖊به قلم:خانم معصومه حسین مالکی عضو گروه دورهمگرام (شبکه زنان روایتگر)؛ فرصتی برای ثبت لحظات گوارای زندگی🌱
@jahadi_hosna
#داستان_های_حسنا
#معین_های_خوب_حسنا
از تهران که حرکت کردیم به قصد کرمان،دو دل بودم که برم پیش مامان حسنایی مون یانه؟
وقتی باصدای الله اکبر غروب عیدفطر چشمم به هلال ماه نوافتاد
بغضم ترکیدازدرد دلتنگی و بیماری و...ودلهره های مادران حسنا.
دستم که نشست روی سنگ مزار حاج قاسم، حال روز تشیعش راپیداکردم.
صدایی راشنیدم که ازخدام ادرس مزارکاپشن صورتی را گرفت
پسرم محکم دراغوشم گرفت وگفت واییییی مثل عروسک بوده این کاپشن صورتی!
به حاج قاسم قول می دادیم که با حسنا تمام تلاشمان را بکنیم که جنینی قلبش مثل کاپشن صورتی خاموش نشود.
چه بسا قتل به دست پدرومادر زجراورتر باشد.
باگریه گفتم میروم دیدن فاطمه.
همسرم باعشق میوه ومرغ خرید، بابا یک جعبه کیک وارزاق
و مامان چنددست لباس اماده کرده بودند.
برادرم گفت:
آبجی یه چیز دیگه هم بخریم
اخه میری دیدن دخملت.
رسیدیم جلوی درب چهارم کوچه
بارها این ادرس راروی بسته های مادرانه نوشته بودم.
به مامان حسنایی گفته بودم
دوستم می آیدوهدایایی می اورد.
وقتی در رابازکرد
سلامش کردم
اول معمولی نگاهم کرد
وقتی گفتم:
مامان قشنگمون چطوره؟
دختر بزرگترشان جیغ زدکه مامان
خانم جعفرابادی اومده.
دراغوش هم گریستیم.
فاطمه شیرین کاری میکرد
ومن و خواهرش بانگاه کلی حرف زدیم
از حاج قاسم خواستم شاهد موفقیت های دختران این سرزمین باشیم
@jahadi_hosna
#داستان_های_حسنا
درفارس بخوانید:
زنی که به جای قاتل شدن، مادر شد
داستان بیم و امیدهای یکی از مادران حسنایی
❌️«مثل دیوونهها نه، که یه دیوونه واقعی شده بودم. باورم نمیشد این همه بلا با هم سرم اومده باشه. حتی چند بار فکر خودکشی به سرم زد اما چشمم که به چشمای معصوم پسرام گره خورد پشیمون شدم. ولی اون روز تنها تصمیمی که به نظرم منطقی میومد کشتن این بچه توی شکمم بود. نمیخواستم یه گرسنه دیگه به گرسنههای جهان اضافه کنم و تمام هوش و حواسم شده بود سقطش!»
🌐پیوند این خبر:
https://farsnews.ir/Hanansalemi/1745238907949847020
@jahadi_hosna
#داستان_های_حسنا
درفارس بخوانید:
ممنون که من را نکُشتی مامان!
داستان بیم و امیدهای یکی از مادران حسنایی
✅️میگفتند: تولد چهارمین فرزندشان دیوانگیست!
اما چرا هیچکس نمیگفت که کشتن این طفل معصوم دیوونگیتره؟ فکر میکنن من قاتلم که ازم میخوان بکشمش؟ من مادرشم. مادر همون جنین که اسمش رو گذاشتم راحیل. دخترم که مثل معنی اسم قشنگش پاک و بیگناه و روی برگردونده از هر پلیدیه. دخترم که انگار نوره.نور.
🌐پیوند این خبر:
https://farsnews.ir/Hanansalemi/1745681782027161752
@jahadi_hosna
#داستان_های_حسنا
درفارس بخوانید:
*این بچه آبرویمان را میبَرَد!*
داستان بیم و امیدهای یکی از مادران حسنایی
✅️گوشی را قطع کرد و بعد از آن تماس، هزار بار دیگر با نرگس خانم حرف زد. از زندگی پرسید و جانی که الآن تا کجا در وجود جنینش دمیده شده. از اینکه اگر در این سن و سال شکمش جلو آمد جواب پسرهایش را چه بدهد. و حتی از اینکه، سرنوشت این بچه ناخواسته بین برادرهایش که او را نمیخواهند چه میشود؟ اما نرگس خانم خندید و فقط یک جمله گفت: «نگو ناخواسته، بگو خداخواسته. اینجوری همیشه یادت میمونه که خدایی بزرگتر از تو و باباش مواظبشه.»
🌐پیوند این خبر:
https://farsnews.ir/Hanansalemi/1746345721432120434
@jahadi_hosna
#داستان_های_حسنا
درفارس بخوانید:
وقتی دعاهای مادرانه خطرناک میشوند
داستان بیم و امیدهای یکی از مادران حسنایی
❌️ناهید بغضش ترکید. باورش نمیشد که با یک پسر تازه دیپلم گرفته و دختر کلاس دومی، حالا باید خبر سومیِ توی راهی را بدهد. شوهرش با کلافگی سه بار انگشتهایش را توی موهای سفیدش فشار داد و بالا و پایین کرد: «میدونم مردم چی میگن! اولین جملهشون اینه که مردی سر پیری هوس زنگوله پا تابوت کرده!»
🌐پیوند این خبر:
https://farsnews.ir/Hanansalemi/1747249449590153727
@jahadi_hosna