وقتی دستت به چیزی میرسد که روزی باید بر نوک انگشتان میایستادی،
و درمییابی که دیگر نیازی به آن قامت کشیده نیست...
این بلند شدنِ قامت نیست که خبر میدهد؛
این رسیدنِ خاموشِ زمان است.
وقتی چیزی را دریابی که پیشتر بیدرنگ از کنارش میگذشتی،
چون جملهای که در کودکی تنها آوایش را میشنیدی
و اکنون معنایش در استخوانهایت مینشیند...
وقتی حوصلهی برخی کارها را نداری،
نه از تنبلی، نه از فرسودگی؛
از آن است که دیگر آنها را برای خویش نمیکنی،
برای عادت میکنی.
و اینجاست که درمییابی:
زمان همواره آرام نمیگذرد،
ما در جاهایی از آن بازمیمانیم،
و ناگهان میبینیم دیر زمانی است که گذشته