در رفتن ِ جان از بدن گویند هرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم ك جانم میرود .
درتاریخبنویسید ؛
یكعمامهیمشکی ، یكچفیهویكصندلیچوبی
تمامتاجوتختحاکممسلمانیبود ، كباشیطان
بزرگجنگیدوتسلیمنشدوبهپیروزینهایییعنی
شهادترسید !
「جـامانـده」
هنوزم ك هنوزه رفتن ِ شما باورمون نمیشه ( :
زندگی تلخ است از وقتی ك رفتی تلختر
بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر .