من به اندازه تنهایی خود میفهمم
که چرا پنجره ها میلرزد...
و چرا در دل شب،ماه به فکر من و تنهایی من میافتد....
من به اندازه تنهایی خود میفهمم
که چه اندازه غریب است غم خوشبختی ها
سهراب سپهری
در عمق زمستان سر انجام یافتم
که در وجودم تابستانی شکست ناپذیر وجود دارد
آلبر کامو
روی زیبای تابستان
وقتی از خیابانها میگذرم،چشمانم فقط باد و غبار و گرما را میبیند؛آیا تابستان اینگونه خواهد بود؟پر از باد و غبار و گرما؟
چشمانم را میبندم و آرام با خودم زمزمه میکنم:(ای کاش میتوانستم قشنگیهایت را نیز ببینم.)ناگهان صدای رعد و برقی به گوش میرسد و قطرهای از باران روی عینکم مینشیند.
باران به صورت نم نم میبارید و من کمی قدمهایم را بلندتر میکردم تا زودتر به خانه برسم.
در همان حال و هوا هم نگاهم به دانهای میافتد که در روزهای پیش آن را در گلدان کاشته بودم.انگار دانه با هر قطره باران رشدش بیشتر و بیشتر میشد و دیگر تفاوتی با یک درخت زردآلو خندان نداشت.
آن لحظه چنان زیبا و تماشایی شده بود که به گمانم هیچگاه به فراموشی نسپارم! آخه فهمیدم تابستان هم قشنگیهایش را همراه دارد:)