در عمق زمستان سر انجام یافتم
که در وجودم تابستانی شکست ناپذیر وجود دارد
آلبر کامو
روی زیبای تابستان
وقتی از خیابانها میگذرم،چشمانم فقط باد و غبار و گرما را میبیند؛آیا تابستان اینگونه خواهد بود؟پر از باد و غبار و گرما؟
چشمانم را میبندم و آرام با خودم زمزمه میکنم:(ای کاش میتوانستم قشنگیهایت را نیز ببینم.)ناگهان صدای رعد و برقی به گوش میرسد و قطرهای از باران روی عینکم مینشیند.
باران به صورت نم نم میبارید و من کمی قدمهایم را بلندتر میکردم تا زودتر به خانه برسم.
در همان حال و هوا هم نگاهم به دانهای میافتد که در روزهای پیش آن را در گلدان کاشته بودم.انگار دانه با هر قطره باران رشدش بیشتر و بیشتر میشد و دیگر تفاوتی با یک درخت زردآلو خندان نداشت.
آن لحظه چنان زیبا و تماشایی شده بود که به گمانم هیچگاه به فراموشی نسپارم! آخه فهمیدم تابستان هم قشنگیهایش را همراه دارد:)
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟
از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
مولانا،جلال الدین