eitaa logo
کنگره شهدای مازندران
3.5هزار دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
872 ویدیو
19 فایل
🌹محفل شهدایی کنگره ملی ۱۴۵۰۰شهید استان مازندران ⏏️ #سایت کنگره شهدای مازندران👇 jangoderang.ir ⏏️ #کانال محتوای گرافیکی👇 https://eitaa.com/kongrehmazandaran ارتباط‌ با ادمین👇 @adminjangoderang #مازندران_دیار_علویان_خط_شکن
مشاهده در ایتا
دانلود
﷽|    💢اســـراف در مدرســــه!!! 🥀شهید محســن پلنگــــی✨ :) «شهرستان جویبار؛ شهادت ۱۲ اسفند ۱۳۶۵» 🔖همه بر روی نیمکت نشسته بودیم و منتظر آمدن معلم. از روی بیکاری و بی حوصلگی کاغذی را بر روی میز گذاشتم و شروع کردم به خط خطی کردن آن. محسن با دیدن این صحنه رو به من گفت : جعفر جان! به نظر تو این صحیح است که برگه ی سفیدی را این طور خط خطی کنی، در حالی که می توانی استفاده ی بهتری از آن داشته باشی؟ گفتم : مگر می شود؟! با مهربانی پاسخ داد :این کار اسراف است و خدا اسراف کاران را دوست ندارد... ✍راوی سید جعفر سجادی ✅ کنگره ملی شهدای مازندران 🆔 @jangoderang_ir
﷽|    💢التمــــــاس فـرمانــــــده! ✍خاطره‌ای خواندنی از 🥀سردارشهید سبزعلی خداداد✨ 🔖"تابستان ۶۳ فرماندهی گردان مسلم را در جنگل بیگلو بر عهده داشت. یه روز بچه های گردان را جمع کرد یه نظر به چپ و راست گردان انداخت و گفت:(میخوام کاری انجام بدم، اگر کسی از شما حرکتی کرد و دست از پا خطا کرد از گردان اخراجه...!!!) بچه ها کپ کردند، یعنی میخواد چکار کنه، دل تو دل مون نبود. من تو صف اول ایستاده بودم بچه های دیگه همه توی صف. دست و پامون می‌لرزید؛ يک دفعه دیدم از سمت راست خودش شروع کرد نشست روی زمین و زانو زد. صورت مبارکش رو روی پوتین و خاک پوتین بچه ها می‌مالید و التماس می‌کرد:(بچه ها دعا کنید من شهید بشم...) چندنفری را رد کرد رسید به من لرزش بدنم زیاد شد نمیدونستم باید چکار کنم گردان همه زدند زیر گریه... چند نفری را رد کرد تا اینکه پیرمردی که بعدها به شهادت رسید به خودش اجازه داد اومد جلو. فرمانده را بلند کرد، بغلش کرد، بوسه بارانش کرد. بچه ها هم بلندش کردند روی دوششون، بردنش توی چادر فرماندهی و همه بچه ها براش دعای شهادت کردند..." ✍به روایت همرزم شهید ✅ کنگره ملی شهدای مازندران 🆔 @jangoderangir
﷽|    💢 ماجرای تـــــازه دامــــــاد شهیــــــد! ✍️ روایتی از شهدای انقلاب 🥀 شهید سید حسن تاجداران ✨ 🌷ولادت: ۱۳۳۴/۰۲/۰۱ بابل 🌷شهادت: ۱۳۵۷/۰۷/۱۶ بابل 🇮🇷 🇮🇷 🔖"در روز دامادی لباسی که برایش تهیه کرده بودن خیلی بزرگ بود ولی پوشید و گفت اشکال ندارد؛ با اصرار ما رفت خیاطی تا لباس خودش را درست کند. دید مردم دارند راهپیمایی میکنند ایشان نیز باآنها همراه شد ،بعد که دستگیرش میکنند اورا خیلی مورد ضرب وشتم قرار دادندو با قنداق وسر نیزه تفنگ زده بودند... او زیر شکنجه به شهادت رسید. وقتی جنازه را آوردند نه می توانستیم گریه نکنیم و نه می توانستیم حتی آهسته گریه کنیم؛ نمی‌گذاشتند هیچ حرکتی انجام بدیم. آنها می خواستند به صورت مخفی ایشان را دفن کنیم تا کسی متوجه نشود. ولی مراسم روز هفت شهید همه مردم متوجه شده بودند و آمدند خیلی شلوغ شده بود. پدرم نگران بود که مبادا مامورین بیایند و دوباره با مردم درگیر شوند و باز خون عده ای را بریزند خیلی نگران بودیم." ✍️به روایت خواهر شهید ✅ کنگره ملی شهدای مازندران 🆔 @jangoderangir
📝 💢طلـــبـــه چریــــک بابلــــی!! 🥀سردار شهید ابوالقاسم بزاز✨ 🌷ولادت: ۱۳۳۱/۰۷/۲۰ بابل 🌷شهادت: ۱۳۵۹/۰۳/۱۰ سنندج 🔖همکارانش به او می گفتند: از اين مأموريتها خسته نمی‌شوی!؟ ‌گفت: چيزی كه می خواهم به من نگوييد این كلمه “خسته شـدن ” است و من هرگـزخسته نمی‌شوم! مخصوصاً دركار برای اسلام و برای رضای خدا. ✅ کنگره ملی شهدای مازندران 🆔 @jangoderang_ir
﷽| 💢بـــدون خداحافظــــــے!!! 🥀شهید نصرت‌الله اسفندیاری کلائے ✨ :) 🔖به خاطر علاقه شدید پدر و مادر به او، در یکی از اعزام‌هایش به منطقه، به آن‌ها گفت که می‌خواهد به قم برود اما به جبهه رفت. از آن‌جا نامه فرستاد: «من در جبهه هستم!؛ مادر، مرا ببخش که ناگهانی و بدون خداحافظی، به منطقه آمدم! زیرا می‌ترسیدم که عطوفت مادری‌ات مانع رسیدنم به این فوز الهی شود.» پدر كه متوجه رفتنش شد، به او گفت: پسرم! دفعه قبل كه از جبهه برگشتی، خدا را شكر گفتم و گوسفند قربانی كردم. چرا دوباره به جبهه رفتی؟ گفت: شما برايم قربانی كردی كه خونم را در راه خدا نريزم!؟ شما لياقت شهادت را از من می گيريد. من مي­خواهم مانند مولايم ‌امام‌حسين(ع)، با خون خود از اسلام و قرآن دفاع كنم.» در نهايت سال ۱۳۶۱، در حين انجام مأموريت در تهران به‌ دست منافقين، به فيض شهادت نائل آمد... ✍راوی: خواهر شهید ✅ کنگره ملی شهدای مازندران 🆔 @jangoderang_ir
﷽| 💢آرزوی خلبــان شهیـد!!! 🥀 سرلشکرخلبان شهید حسین خلعتبرے✨ :) 🌷ولادت: ۱۳۲۷/۰۷/۲۷ رامسر 🌷شهادت: ۱۳۶۴/۰۱/۰۱ سنقر 🔖یکی از دوستان و همرزمان ایشان شهید شدند. می گفت فقط یک انگشت ایشان را پیدا کردیم. به او گفتم: «خلبان ها چه مرگ و شهادت بدی دارند، بعد از رفتن چیزی از آنها باقی نمی ماند.» شهید رو به من گفت: «من دوست دارم وقتی می میرم بدن من به اندازه ی تعداد مردم وطنم تکه تکه شود و اصلا دوست ندارم که هیچ چیزی از من به شما برسد...» ✍راوی: خواهر شهید ✅ کنگره ملی شهدای مازندران 🆔 @jangoderangir
﷽|    💢مـــرغ همسایــــه!!! 🥀شهید ادریس خزائـی ✨ :) «شهرستان نوشهر؛ شهادت ۵ اسفند ۱۳۶۲» 🔖وقتى كه بچه بود از ديوار راست می‌رفت بالا، مرغ و خروس همسايه‌ها ازدستش درامان نبودند... آخرين بارى كه مى‌خواست بره جبهه، تـا دم در بدرقه اش كردم. چنـد قدمى رفته بود كه ايستاد و گفت: «راستى مادر! چند سال پيش، مرغ همسايه رو با تيركمون هدف گرفتم، بيچاره! پاش شكست، می‌شه پول اون رو با صاحبش حساب كنى؟» با تعجب برای آخرین بار نگاهش کردم و گفتم باشه... ✍به روایت مادر شهید ✅ کنگره ملی شهدای مازندران 🆔 @jangoderang_ir
﷽|    💢حجـــــــابِ خواهــــــــر!!! 🥀سردار شهید یاسر غریاق زنـدی ✨ :) «شهرستان کلاردشت؛ شهادت ۲۱ دی ۱۳۶۵» 🔖برای ثبت نام در کلاس پنجم؛ نیاز به عکس ۳ در ۴ داشتم. داداش یاسر و همسرش زحمت کشیدند و من را به عکاسی بردند. در عکاسی روسری را مرتب کردم و آماده عکس گرفتن شدم...، ناگهان داداش یاسر مانع عکس گرفتن شد و دستش را جلوی صورتم آورد!!! طوری که از رفتارش تعجب کردم. با کمی تأمل متوجه شدم که می‌خواهد روسری‌ام را درست کند؛ چون بخشی از موی سرم پیدا بود. آن را پوشاند و حجابم را کامل کرد.... بعد از آن، طوری که عکاس نفهمد، آرام زیر گوشم گفت: «حالا خوب شد☺️» سپس به عکاس گفت:«لطفا عکس بگیرید.» ✍به روایت خواهر شهید ✅ کنگره ملی شهدای مازندران 🆔 @jangoderang_ir
﷽| حداقل این ساک رو عوض کن...‼️ 🔖تا وقتی که مبارزات انقلابی بود،‌ نمی‌شد به این راحتی‌ها او را دید؛ صبح زود از خانه بیرون می‌زد و بعضی شب‌ها حتی به خانه نمی‌آمد. انقلاب که به پیروزی رسید دل نگرانی‌های مادر کمتر شد ولی او سودای دیگری داشت. رفتن به گنبد و آمل برای سرکوب منافقین و ضدانقلاب باعث شده بود تا مادر همچنان دل نگرانش باشد. با آغاز جنگ تحمیلی، او هم به جبهه‌ ها شتافت. مادر هرگاه ساک دستی او را بر روی سکو می‌دید می‌فهیمد که او عازم است. با نگرانی خاصی می‌گفت: «عابدین جان! میشه چند روز استراحت کنی بعد بری؟ آخه خیلی ضعیف شدی....😔» و طبق معمول با انکار پسرش مواجه می‌شد. این بود که هیچوقت دوست نداشت ساک را روی سکو ببیند. یکبار مادر گفت: «عابدین جان! حداقل این ساک رو عوض کن. یه ساک نو تر برات بگیرم؟! این ساک داغونه؛ آبروی ما می‌ره...» عابدین لبخندی زد و گفت: «مادرجان! اونجایی که من میرم، اصلا این چیزا مطرح نیست. تازه این ساک سالمه؛ میشه زیپشو عوض کرد.😊» 🥀 شهید سیدعابدین حسینے✨ :) سال ۱۳۳۶ در روستای «متکازین» از شهرستان بهشهر متولد و ۱۳۶۱، در «عملیات محرم» به شهادت رسید. ✅ کنگره ملی شهدای مازندران 🆔 @jangoderang_ir
﷽|    💢برایـــم تعریــــف کـــــن!! 🥀سردار شهید نورعلی یونسی✨ 🌷ولادت: ۱۳۳۷/۰۳/۰۷ قائم‌شهر 🌷شهادت: ۱۳۶۴/۱۱/۲۶ فاو 🔖يادم می آيد آن زمانی كه در جبهه بودند و يا حتی زمانی كه به مرخصی می آمدند كتاب های دانشگاهی همراه شان بود، و از كوچك ترين فرصت برای مطالعه استفاده می كردند. اوايل زندگی مشتركمان كتاب های متعدد و متنوعی را تهيه كرده بودند، هم خودشان اين كتاب ها رامی خواندند و هم من را به خواندن اين كتاب ها تشويق می كردند. حتی بعضی از كتاب ها را صبح به من می دادند و می گفتند: ( غروب که از سر كار برگشتم شما خلاصه ای از اين كتاب را برای من تعريف كن! ) بعضی از اوقات زمانی اگر غذايشان آماده نبود هيچ اعتراضی به بنده نمی كردند چون بلافاصله خودشان رابا خواندن كتاب سرگرم می نمودند... ✍به روایت همسر شهید 📚انتشار به مناسبت روز کتاب و کتابخوانی ✅ کنگره ملی شهدای مازندران 🆔 @jangoderang_ir
﷽|    💢باید بــــه جبهــــــه بـــــروم‼️ 🥀شهید اسفندیار خادملو ✨ 🌷ولادت: ۱۳۳۶/۰۳/۰۱ گلوگاه 🌷شهادت: ۱۳۶۶/۰۸/۲۵ فاو 🔖یک هفته بعد از ازدواج ناراحت بود. وقتی علت را از او پرسیدم، چیزی نگفت. تا این‌که یک روز همین‌طور که سرش پایین بود گفت: «حرفی می‌گویم، ناراحت نشو. من اشتباه کردم و قبل از عقد، مسئله‌ای را به تو نگفتم. من یک روز باید به جبهه بروم و در راه هدفم جان‌فشانی کنم.» گفتم: «آقا، من شرایط پاسدارها را می‌دانم؛ سرنوشت‌شان یا شهادت است یا اسارت یا جراحت.» تا این را گفتم، اشک را از چشمانم پاک و با خوشحالی تحسینم کرد. وقتی پـیشمان بود، خیلی خوشحال بودیم اما می‌دانستیم که دوباره باید برود،چون او جبهه را فراموش نمی‌کند. می‌گفت:« تا زمانی که جنگ ادامه دارد، باید برای اسلام خدمت کنم.» میدانستم بالاخره روزي شهيد مي‌شود، كم‌كم خودم را آماده كرده بودم. خودش هميشه مي‌گفت: «اگر يك روز شهيد شوم، چه‌كار مي‌كني؟» مي‌گفتم: «من هم مثل بقيه همسران شهدا! آن‌ها چه كردند؛ من هم همان کار را مي‌كنم.» ✍به روایت همسر شهید ✅ کنگره ملی شهدای مازندران 🆔 @jangoderang_ir
﷽ | 💢مهــنــدس‌ِ شهـــیـــــد!!! 🌷سردارشهید یوسف قناعت ✨ :) انتشار به مناسبت سالگرد ولادت... 🔖چهارم آذر سال ۱۳۳۷ در آمل به دنیا اومد. پس از اخذ دیپلم در دانشگاه تکنولوژی صنعتی مجتع عالی سمنان ادامه تحصیل داد و با آغاز انقلاب اسلامی به مبارزه پرداخت. پس از انقلاب تلاش گسترده‌ای را در جهاد سازنگی با حضور مداوم در روستاها برای کار فرهنگی آغاز کرد و در سال ۱۳۶۰ به عضویت سپاه درآمد. فعالیت‌هایش در تبلیغات سپاه منجر به برگزاری دو نمایشگاه باشکوه و بزرگ هفته دولت در دو سال متوالی شد. در سال ۶۵ با پشتکاری عجیب توانست در رشته مهندسی عمران دانشگاه علم و صنعت تهران پذیرفته شود و... 🔹مطالعه کامل مطلب در 👇 📎 https://jangoderang.ir/?p=4933 ✅ کنگره ملی شهدای مازندران 🆔 @jangoderang_ir