#لحظه_های_انقلاب 💥
🗓 ۱۳ بهمن ۱۳۵۷ ...
خیابان ایران پر بود از این ور تا آبسردار و ژاله و بهارستان و از آن ور تا سه راه امین حضور و سرچشمه کیپ تا کیپ آدم بود. من پیمان بر دوش روی هوا و زمین بودم و با مردم و همراه مردم میرفتم تا از آن تنگه دهانه در آهنی وقتی رسیدیم.
نزدیک حیاط پیمان ناگهان گوشهای مرا گرفت و بیاختیار کشید و جیغ زد: «آقا آقا آقا بابا، آقا». جای سرک کشیدن نبود توان دید من تا حد پشت گردن و موهای سر نفر جلویی بود و این فاصله هم بیشتر از یک وجب نبود.
حالا همهمه بود و قیل و قال بود و صلوات بود که پشت صلوات فرستاده میشد وقتی رسیدیم به حیاط، ناگهان چشمم افتاد به آقا.
#دهه_فجر 🎉
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
✳️ @jannatolhosain
#لحظه_های_انقلاب 💥
۱۴ بهمن ۱۳۵۷
توی کوچه های تنگ قدیمی کاه گلی پیچ در پیچ که میرفتم، با خودم میگفتم: «آنهایی که این مرد را ندیده اند تصورش را هم نمیتوانند بکنند که این مرد چه چهره ای دارد. اگر هزاران پروژکتور نور بپاشد و دهها دوربین مسلح به سلاح آخرین لنزهای حاصل تکنولوژی قرن بیستم هم از دهها زاویه با ضابطههای مشخص مردان صاحب سبک نشسته و ایستاده و خوابیده و خمیده فیلم بگیرند، غیر ممکن است بتوانند آن جذبه و هیبت و صلابت و ابهتش را ضبط کنند.»
#دهه_فجر 🎉
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
✳️ @jannatolhosain
#لحظه_های_انقلاب 💥
مرد بلندقد چهارشانه سیبیلوی درشتی آمد و گفت: «از این ور میرن پیش آقا؟» گفتم: «آره. ولی مردا صُب میرن.» مرد دست کرد توی جیبش و کیفی درآورد و تصدیق پایه یکش را نشانم داد و گفت میخوام برم به آقا نشون بدم. میدونی شیش ماهه، درست شیش ماهه یه کله بیکارم. هر چه پساُفت داشتم خوردم. دیگه روم نمیشه دست خالی برم خونه. گفتم: «همۀ اینا که میبینی این جا ولن عین خودتن.» به ارتشیها نگاه کرد و گفت: «وضع من ولی خیلی خرابه.»
گفتم: «پس اونایی که شوهراشون و پسراشون و نون آوراشون کشته شدن چی بگن داداش؟ اونایی که تو نهاوند و تو نجف آباد و جاهای دیگه خونه و زندگی و دکون و مغازه و همهٔ هستیشونو به آتیش کشیدن چی بگن؟
#دهه_فجر 🎉
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
✳️ @jannatolhosain