Alireza EftekhariRaghso Joulan.mp3
زمان:
حجم:
3.5M
🎶رقص و جولان
🗣️علیرضا افتخاری
🔸 @jarchy0273
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_هفتم
خیره به صورت آیلار گفت: کجایی خانم؟از روزی که اومدم هر روز صبح رفتم کنار رود اما ازت خبری نبود؟نگاه آیلار دوخته شده بود به سیب سرخ توی دستش و گفت: خبر نداشتم میری اونجا!
سیاوش تن صدایش را پایین تر آورد؛ سرش را به صورت آیلار نزدیک کرد و گفت: دلتنگت بودم؛ خیلی زیاد.
گونه های دخترک گل گون شد؛ درست مثل سیب توی دستش. سیاوش عاشق خجالت کشیدن هایش بود؛ اصلاً این دختر وقتی خجالت می کشید از همیشه زیباتر میشد.
سکوت آیلار را که دید گفت: تو نمیخوای چیزی بگی؟
نگاه آیلار به سمت کفش هایشان کشیده شد؛ می دانست مقصود مرد جوان از سوالش چیست با تن صدای که به سختی به گوش می رسید، گفت: گوشواره ها خیلی قشنگ بودن؛ ممنون.
سیاوش آهسته خندید و گفت: یعنی نمیخوای بگی دلت برام تنگ شده بود؟
آیلار آهسته گفت: چرا شده بود.
سیاوش شیطنت کرد: چی شده بود؟
صورت آیلار از این سرخ تر نمیشد؛ لب زد: دلم تنگ شده بود.
سیاوش کوتاه نیامد؛ نزدیک تر رفت و در چند سانتی آیلار ایستاد و پرسید: دلت تنگ کی شده بود؟
آیلار معترضانه صدایش کرد: سیاوش؟
سیاوش مهربانانه جواب داد: جان؟
جان از تنش رفت با جانی که سیاوش نثارش کرد؛ اصلاً جان او چه ارزشی داشت در برابر جان گفتن مرد روبه رویش؟ همین برایش کافی بود؛ دیگر چه می خواست؟ نامش را بخواند و او بگوید جان...کیف سیاوش حسابی کوک بود؛ مردانه خندید و گفت: عصبانی بشی هم اثر نداره؛ تا جوابم نگیرم نمیرم.آیلار لب زد: پس جوابت نمیدم، تا نری.
سیاوش سر کنار گوشش برد و آهسته گفت: جوابم بدی نمیرم...آه از نفسش که نفس دخترک را برید، وقتی که آن همه گرم به گوشش خورد و وجودش را به آتش کشید.سرش را عقب کشید؛ رو به آیلار که نگاه از زمین نمی کند، ادامه داد: خانم خانما نمیخوای اون چشمهای خوشگلت رو به من نشون بدی؟ والله انقدر که من دلتنگ دیدن چشمهای سیاهت هستم زمین نیستا.آیلار آهسته سر بلند کرد؛ خودش هم بی قرار دیدن چشم های زغال گونهی سیاوش بود.
سیاوش خیره اش شد.
به قول بچه های دانشگاه خدا وقتی آیلار را می آفرید، حسابی سر حوصله بود تا توانست برایش وقت گذاشت. چشمهای درشت سیاهش را زیر سایه آن مژه های بلند و کشیده بود؛ با ابروهای سیاه و بینی کوچک و لبهای چون انار قرمز.
تکهی کوچکی از موهای مشکی اش از زیر روسری توی صورتش افتاده بود و سفیدی پوستش را بیشتر از همیشه نشان میداد. تکه موی آیلار را توی دست گرفت و آهسته لب زد: خدا تو رو آفرید تا هنرش رو به رخ بندهاش بکشه؛ چشم های تو شاهدی برای هنرمندی خدا ست.
آیلار لبخند پر از شرمی زد؛ سیاوش این جمله را چند ماه پیش وقتی از یکی از دختر های دانشگاهش کتابی هدیه گرفته بود خواند. او این جمله را اول کتاب شعری نوشته و به سیاوش هدیه داده بود؛ حالا با تمام وجود درکش می کرد. واقعاً که آیلار نشانه ای از هنرمندی خدا بود.نگاهش را مستقیم به چشم های دختر عمویش دوخت و گفت: تازه الان می فهمم چقدر دلم برات تنگ شده بوده.
لبخند آیلار عمیق تر شد و چال گونه اش نمایان؛ دل مرد جوان پر کشید برای بوسیدن آن چال گونه. هوس بوسیدن گونه دخترک مثل گاز زدن سیب حوا ممنوعه بود؛ میان باغ سیب بود و حسی ممنوعه به جانش افتاد. حالا چه خوب حوا را درک می کرد؛ به خدا قسم که حاضر بود بهشت را به بوسیدن چال گونه آیلار بفروشد. کسی چه می داند شاید حوای بیچاره هم از درد عشق بود که بهشت را به سیبی فروخت؛ شاید آدم برایش شرط گذاشت که میان او و بهشت یکی را انتخاب کند. حوا سیب را گاز زد تا نشان دهد بهشت بی او جهنم است و جهنم با او بهشت.
دوست داشت بی اهمیت به آدم های توی باغ فقط به هوس بوسیدن دخترک و فروختن بهشت به یک بوسه فکر کند اما افسوس که خدا شاید می گذشت و از بهشت نمی راندش ولی چشم های که توی باغ بود محال بود بگذرند از این گناه کبیره.برای اینکه حواس خودش را از آیلار و هوس بوسیدنش پرت کند، چشم هایش را که قفل صورت آیلار شده بود کنَد؛ سری تکان داد و گفت: خسته شدی، بیا کمکت کنم.آیلار فهمید نگاه مرد جوان کلافه شد؛ دلتنگ بودند و یک آغوش حق هردویشان بود که امکانش وجود نداشت. با ناز لبخند زد و گفت: آره خسته شدم؛ کمکم کن.کنار هم مشغول چیدن سیب بودند که آیلار پرسید: راستی سیاوش درمانگاه رو از کی باز می کنی؟سیاوش نگاهش کرد؛ سیب را توی پارچهای که آیلار به کمرش بسته بود انداخت و گفت: از هفته دیگه؛ یک نقشه هایی هم دارم.آیلار پرسید: چه نقشه هایی؟ سیاوش با شیطنت ابرو بالا انداخت گفت: به موقعش می فهمی. ظهر کارگرها که همه از اهالی روستای خودشان یا روستاهای اطراف بودند، دسته دسته دور هم نشسته بودند و غذا میخوردند؛ توی سفره هایشان غذا های ساده ای قرار داشت.
ادامه دارد...
@jarchy0273
♦️با هم دعای فرج را برای سلامتی و فرج آقا امام زمان(عج) میخوانیم
🔹با قرائت دعای فرج به این جمع میلیونی بپیوندیم
ایتای جارچی روبیکای جارچی
روبینوی جارچی. جارچی تلگرام
پیج اینستاگرام
گروه بندی مناطق ونواحی (7).pdf
حجم:
570.3K
گروه بندی مناطق وشهرستانهای استان
صفحه اصلی ایتای جارچی 👇
http://eitaa.com/joinchat/204472353Cbb461f6e3a
👇صفحه اصلی روبیکای جارچی 👇
https://rubika.ir/jarchyO273
صفحه اصلی ایتای جارچی استان👇
https://eitaa.com/joinchat/72941759C00117502d8
#کانال_گیزمیز
درایتا شروع بکار کرد
📣خبر همه جوره😍😂
👇👇👇👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/4293591195C8693346b3a
هدایت شده از جارچی استان سمنان
جداول خاموشی احتمالی شهرستان های شاهرود ، میامی ، دامغان و شهر بسطام
⚡️از همشهریان گرامی تقاضا می شود در طول بازه دو ساعته اعلام شده ، احتمال اعمال خاموشی را مد نظر قرار دهند.
صفحه اصلی ایتای جارچی 👇
http://eitaa.com/joinchat/204472353Cbb461f6e3a
صفحه اصلی روبیکای جارچی 👇
https://rubika.ir/jarchyO273
صفحه اصلی جارچی استان👇
https://eitaa.com/joinchat/72941759C00117502d8
909.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
هرچه هست، نعمت است
و هرچه نیست، حکمت است
پسهمیشهودرهرحالشکرگزارباش
الهی شکرت
صبح تون بخیر
صفحه اصلی ایتای جارچی 👇
@jarchy0273
صفحه اصلی روبیکای جارچی 👇
https://rubika.ir/jarchyO273
صفحه اصلی جارچی استان👇👇
https://eitaa.com/joinchat/72941759C00117502d8
🔴 پیگیری راهاندازی داروخانه داروهای کمیاب هلالاحمر در شاهرود
🔻در نشست مشترک دکتر مسعودی، معاون غذا و دارو دانشگاه علوم پزشکی شاهرود و علی عامریان، رئیس هلالاحمر شاهرود، موضوع اخذ مجوز تأسیس داروخانه داروهای کمیاب و تکنسخهای هلالاحمر در شاهرود بررسی شد.
صفحه اصلی ایتای جارچی 👇
@jarchy0273
👇صفحه اصلی روبیکای جارچی 👇
https://rubika.ir/jarchyO273
صفحه اصلی ایتای جارچی استان👇
https://eitaa.com/joinchat/72941759C00117502d8
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️هواشناسی: از فردا دمای هوا افزایش مییابد
صفحه اصلی ایتای جارچی 👇
@jarchy0273
صفحه اصلی روبیکای جارچی 👇👇
https://rubika.ir/jarchyO273
صفحه اصلی جارچی استان👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/72941759C00117502d8
15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#الو_جارچی
بدون شرح.....
صفحه اصلی جارچی شاهرود 👇
@jarchy0273
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️ در چالوس جلوی یه ۲۰۶ رو گرفتن می خواستن بزننش؛ که یهو اسلحه کشید و یک نفرم نموند
🔹حتی نیسان آبی ها هم فرار کردن
صفحه اصلی ایتای جارچی 👇
@jarchy0273
صفحه اصلی روبیکای جارچی 👇
https://rubika.ir/jarchyO273
صفحه اصلی جارچی استان👇👇
https://eitaa.com/joinchat/72941759C00117502d8