هدایت شده از رکنا نیوز🚨
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨 لحظه شلیک موشکهای عماد، قدر، خیبر شکن و فتاح در موج ۳۳ عملیات وعده صادق۴
🔹برای انتقام خون رهبرم سید علی ...
#اخبارریزودرشت جنگ
https://eitaa.com/joinchat/1405878433C23ac8d49ee
تعویض پلاک شاهرود تا اطلاع ثانوی تعطیل همشهریان محترمی که اعتبار رو به پایان وکالت نامه دارند به مرکز تعویض پلاک سمنان پس از اخذ نوبت اینترنتی مراجعه کنند.
صفحه رسمی ایتای جارچی👇
@jarchy0273
صفحه رسمی جارچی بانوان👇
@jarchybanovan
صفحه رسمی روبیکای جارچی👇
https://rubika.ir/jarchyO273
صفحه رسمی جارچی استان👇
https://eitaa.com/joinchat/72941759C00117502d8
16.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ببینید/ صحنه های زیبا از پناه گرفتن مردم شاهرود زیر چتر قرآن در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان
صفحه رسمی ایتای جارچی👇
@jarchy0273
صفحه رسمی جارچی بانوان👇
@jarchybanovan
صفحه رسمی روبیکای جارچی👇
https://rubika.ir/jarchyO273
صفحه رسمی جارچی استان👇
https://eitaa.com/joinchat/72941759C00117502d8
@Maddahionlinمداحی آنلاین - شب قدر و شب وصل و شب دیدار یار آمد - میثم مطیعی.mp3
زمان:
حجم:
8.2M
🔳 #شهادت_امام_علی(علیه السلام)
🌴 #شب_قدر و شب وصل
🌴 شب دیدار یار آمد
🎙 #میثم_مطیعی
⏯ #زمینه
@Jarchy0273
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوچهار
سالم ماند تا همه حواس ایلار را برای تا انتها با موفقیت انجام دادن کارش به خودش معطوف کندخیره سیاوش شد دست خودشان نبود که نگاهشان در هم گره خورد سیاوش انگار فقط داشت برای آیلار توضیح میدادخیره چشمان او گفت نمیدونم چندسال می مونیم و کی بر می گردیم ولی رفتن برای زندگی هر دومون لازمه آیلار با دقت در چشمانش نگاه می کرد انگار می خواست معنی حرفش را از چشمانش بیابد منظورش دقیقا از زندگی هردویشان چه کسی بود؟ خودش و سحر باهم ؟ یا خودش و آیلار بدون هم؟سیاوش یکباره متوجه موقعیتش شدنگاهش را از آیلار کند و به شعله داد و گفت میخوام تخصص بگیرم باید برم تا بتونم توی درسم پیشرفت کنم.شعله سر تکان داد و گفت ان شاءالله که موفق میشی زنعموسرش را پایین انداخت.بدون اینکه به صورت شخص خاصی نگاه کند دردمندانه گفت :برامون دعا کن زنعمو .دعا کن بتونیم زندگیمون و بسازیم.دستانش به سمت انار دیگری رفت و آن را از توی ظرف برداشت.خشمش را باید سر انار خالی می کرد.مشغول آب لمو کردن میوه توی دستش شد آنقدر فشارش داد تا انار میان دستانش ترکیددستان سیاوش با خون انار قرمز شد.آن شب باز هم جمیله تنها بود آیلار تصمیم داشت پیشش بماند روز گذشته عاطفه و رضا هم رفته بودندبانو و شعله در خانه خودشان و آیلار هم قرار بود
شب را کنار جمیله باشدزمان خواب به اتاق مازار پناه برداولین چیزی که در اتاق حس کرد بوی ضعیفی از ادکلن او بود که در اتاق به جا مانده بوددلتنگی که شاخ و دم نداشت.همین که با بوی ادکلن کسی اشک به چشمانت برسد یعنی دلتنگی اصلا خدا لعنت کند امروز راروز خوبی را نگذرانده بود دلش کمی آرامش می خواست شاید خواب می توانست آرامش از دست رفته امروز را برگرداند.چشمانش داشت گرم خواب میشد که تلفن زنگ خورد چند لحظه بعد صدای جمیله به گوش رسید :الو صدایش رنگ ذوق گرفت :سلام عزیز دلم خوبی ؟خوبم مادر به فدات رسیدی ؟امید هم خوبه .کی رسیدین؟ نه فدات بشم تنها نیستم خانوم
خوشکلت پیشمه ....آره امشب هم آیلار اومد که تنهانباشم ....رفته توی اتاقت بخوابه میخوای صداش کنم باهاش حرف بزنی ؟نه مامانم فکر نکنم خواب باشه تازه رفته توی اتاق ....باشه صبر کن صداش کنم .سر چرخاند تا نام عروسش را بخواند بی خبر از اینکه آیلار همانجا کنارش ایستاده بودتا فهمید مازار است از جا بلند شد و خودش را به سالن رساندجمیله لبخند زد و گفت اِ،آیلار جان اینجایی .مازاره سراغتو می گیره بیا باهاش حرف بزن .گوشی را روی گوشش گذاشت و گفت مازار جان بیا با آیلار صحبت کن.از من خداحافظ مادر شبت بخیرآیلار گوشی را گرفت.جمیله از جا بلند شد وگفت من دارم میرم بخوابم .گوشی بردار ببر توی اتاقت اونجا گرمتره راحت حرف بزن کنار بخاری پریز هست.آیلار سر تکان داد :باشه ممنون و گوشی را از پریز کشید و به اتاق رفت روی تشکشان نشست و گوشی را روی گوشش گذاشت و گفت :الو سلام
صدای مهربان مازار در گوشی پیچید :سلااااااام خانوم خودم .خوبی ؟آیلار که با شنیدن صدای مازار بیشتر به هم ریخته شده بودراستش را گفت :نه مگر نگفته بود نازکش داردخوب باید نازش را می کشیدمازار پرسید چرا خوب نیستی ؟آیلار نالید نمیدونم یک جوری ام مازار پرسید:میشه اسم یک جوری بودنت رو دلتنگی هم گذاشت ؟آیلار هم به بالش پشت سرش تکیه داد و گفت فکر کنم آره .البته از وقتی پا به اتاقت گذاشتم بیشتر .دروغ نگفته بوداز وقتی پا به اتاق گذاشت ذهنش از هر چیزی جز شوهرش خالی شدفقط خودش بود و مازار و آرامش و دلتنگی حالا که مازار کنارش نبود وبه چشمانش نگاه نمی کرد می توانست راحتتر حرف بزند.مثل دختر بچه ها بهانه گیری کرد حالا که تو نیستی موهامو نوازش کنی من چطوری بخوابم ؟مازار آرام خندیدبهانه گیری های آیلار به دلش نشسته بود گفت شما خبر داری من خودم دل تنگ
و بی قرارم و اینجوری بهانه گیری می کنی ؟آیلار ساکت شده بودشاید باید صبر می کرد تا مازار حرف بزند و هر دویشان را آرام کند.مازار گفت یک اعترافی بکنم ؟ آیلار آهسته گفت بکن مازار گفت من عاشق شیرازم .هیچ جای دنیا برام شهر خودم شیراز نمیشه اما امشب توی این یک ساعتی که رسیدم حس غریبی دارم ،انگار متعلق به یک جای دیگه بودم حالا توی این شهر غریبم .این سه شبی که با هم بودیم زیاد طولانی نبوداما نمیدونم چی بهم گذشته که امشب توی شهر خودم توی اتاق خودم غریبم .عجیب بود اگر چیزی در دل آیلار تکان میخورد ؟یا چیزی در قلبش جوانه میزد مثل یک شکوفه گیلاس ؟عجیب بود که مازار از بی او بودن و غربت می گفت و او حس می کرد حال کرم ابریشمی را دارد که در حال پروانه شدن است ؟برای اولین بار در طول امروز لبخندی نرم روی لبهایش نشست وگفت پس تو هم یک جوری هستی ؟مازار با جدیت و صراحت گفت نه حال امشب من از یک جوری بودن گذشته .من دلتنگ و غریبم.
ادامه دارد....
@jarchy0273
♦️با هم دعای فرج را برای سلامتی و فرج آقا امام زمان(عج) میخوانیم
🔹با قرائت دعای فرج به این جمع میلیونی بپیوندیم
ایتای جارچی روبیکای جارچی
روبینوی جارچی. جارچی تلگرام
پیج اینستاگرام
🌙 اوقات شرعی روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان به افق شهرستان های #استان_سمنان
#میامی #شاهرود #دامغان
#ماه_رمضان
صفحه رسمی جارچی شاهرود👇
@jarchy0273
صفحه رسمی روبیکای جارچی👇
https://rubika.ir/jarchyO273
صفحه رسمی جارچی استان👇
https://eitaa.com/joinchat/72941759C00117502d8
17.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽لحظاتی از دومین شب قدر انقلاب اسلامی در شاهرود ، قاب هایی ماندگار از مردمی که حماسه میآفرینند. ❤️🩹
مردمی که خانوادگی زیر سایه بیرق امیرالمومنین علی علیه السلام جمع میشوند و عزاداری میکنند و احیاداری میکنند که بگویند زنده اند ، زنده اند و ادامه دارند🌱🕯
📍#شـــــــاهـــــرود
صفحه رسمی جارچی شاهرود👇
@jarchy0273
صفحه رسمی روبیکای جارچی👇
https://rubika.ir/jarchyO273
صفحه رسمی جارچی استان👇
https://eitaa.com/joinchat/72941759C00117502d8