🔰رزق حلال پدر ، ثمره فواد مادر
🔹خیلی حواسمان بود که بچه ها حلال و حرام و حق الناس را رعایت کنند، حق الناس فقط در مورد مال نیست، زبان هم هست، آدم نباید با زبان باعث شود حق کسی ضایع شود یا او ناراحت شود، تا آنجایی که یادم می آید هیچ وقت به کسی طعنه نزدم.
🔹یکی از پست های مصطفی معاونت بازرگانی سایت نطنز بود، آنقدر حرام و حلال برایش خوب جا افتاده بود که حتی علاوه بر بیت المال نمی گذاشت به اسم بیت المال، حق و حقوق پیمانکارها پایمال شود، همیشه خیلی دقیق این موارد را رعایت می کرد.
🔹در زندگی ما پایین و بالا زیاد داشتیم، بالاخره حاج آقا کارمند بود هیچ وقت به دارایی کسی حسادت نمی کردیم، مال دنیا برای مان مهم نبود، فقط به بچه ها می گفتم اگر شماها درس نخوانید و بچه های دیگر از شما بالاتر بروند من ناراحت می شوم، تنها چیزی که می توانست باعث رنجشم بشود همین مسئله بود می گفتم چون توانایی دارید نباید از لحاظ علمی از کسی جا بمانید.
🔹همیشه به مصطفی می گفتم اگر ما بتوانیم بفهمیم و قبول کنیم که روزی ما را خدا می دهد و روزی که روزی ما قطع شود، از این دنیا می رویم، حرص دنیا را نمی زنیم البته نمی گویم که دنیاطلبی بد است، آدم خانه و ماشین و همه این ها را می خواهد، مؤمن باید آنقدر دستش باز باشد که بتواند آزاد زندگی کند و زیر بار منت کسی نرود ولی نباید از حد خارج شد.
🔹مصطفی تک پسر بود و من هم خیلی دوستش داشتم ولی او را دعوا هم می کردم.
تابستان اول راهنمایی تا سوم راهنمایی، او را به یک مغازه نزدیک منزلمان بردم تا شاگردی خیاطی کند، مزدش برایم مهم نبود، روزی چند بار آهسته می رفتم او را زیرنظر می گرفتم.
در مقطع دبیرستان دیگر موافق کار کردن او نبودم و تابستان ها برای خودش بود چون احساس کردم دیگر نیاز ندارد جایی برود، آنقدر مرد شده بود که بفهمد زندگی یعنی چی؟!
🔹مصطفی هیچ وقت جرأت نکرد بعد از غروب آفتاب خانه بیاید مگر اینکه مسجد می رفت و در بسیج بود، می دانستم با چه کسانی نشست و برخاست می کند، خیالم راحت بود.
در دوران دانشجویی یک بار ساعت10 به خانه آمد، گفتم اگه تو که پسری دیر بیایی خانه، خواهرهایت هم یاد می گیرند، گفت ببخشید منم اشتباه کردم ولی دلیل موجه دارم، رفته بودم بسیج مسجد و نشستیم به صحبت کردن، یادم رفت.
🔹در روایات داریم؛ کسی که لقمه حرام بخورد، حرف حق به گوشش فرو نمی رود.
با حرام شکمباره می شوند قاتل امام حسین(ع).
مال حلال به خانه آوردن وظیفه پدر است که حاج آقا خیلی حواسش بود.
🔹به نظرم نقش مادر در تربیت فرزند خیلی مهم تر است، چون ارتباط مادر و فرزند خیلی زیاد است ولی پدر هم نقش خودش را ایفا می کند.
در زندگی بالا و پایین زیاد داشتیم ولی هیچ وقت از مسیر حق خارج نشدیم.
گاهی اوقات حاجی می توانست امکانات بیشتری را فرآهم کند، ولی هزینه اضافی نمی کردیم.
#سبک_زندگی
#شهید_احمدیروشن
✅کانال رسمی جامعه بانوان راهبرد اندیش (استراتژیست)
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
#روشنگریِ_اسلامی
🔰مصطفی را دوست دارم !
🔹دو ماه بعد از شهادت مصطفی از حزب الله لبنان به دیدن ما آمده بودند، می گفتند:
سخنرانی شما را شبکه های عربی سوریه و لبنان با زیرنویس عربی پخش کردند، شما از ولایت طرفداری کردید.
شاید به خاطر آن موضع گیری من در تشییع مصطفی بوده، مادر وهب هم گفت ما چیزی را که در راه خدا دادیم پس نمی گیریم.
🔹یکی از دوستان مصطفی گفت سال ۱۳۸۲ که می خواست به سایت نطنز برود –آن موقع هنوز ما تحریم نبودیم- رفتن به آنجا را می سنجیدیم، مصطفی گفت کار که به نتیجه برسد، شک نکن که آمریکا شروع به زدن بچه ها می کند.
یعنی مصطفی با علم به اینکه اگر آنجا کار کند و به نتیجه برسد، احتمال ترور وجود دارد، به آنجا رفت.
🔹دو ، سه سال آخر می دانست که همیشه او را تعقیب می کنند و عاقبت کارش را می دانست ولی آنقدر اهمیت نداشت که به خاطر حفظ جانش، از هدفش کوتاه بیاید.
من یک کم به خاطر خطرات مواد رادیواکتیو دلم می لرزید ولی هیچ وقت فکر نمی کردم کسی را که آنجا می رود، بکشند.
🔹این طور نبود که ندانسته وارد کاری شود و یک دفعه او را بکشند.
مرگ دست خداست، اگر ترسو بود از کارش بیرون می آمد.
شعارش این بود؛
ترسو روزی چند بار می میرد ولی کسی که نمی ترسد مثل همه مردم یک بار می میرد.
مصطفی همه این خطرات را می دانست ولی باز جاخالی نداد، این برایم خیلی مهم بود.
🔹با وجود همه ترسی که داشتم هیچگاه او را به بیرون آمدن تشویق نکردم.
اگر بعد از شهادتش جا خالی نکردم به همین دلیل بود که نترسانده بودمش و همیشه می گفتم بمان.
خیلی نامردی بود که پشتش را خالی کنم.
الآن هم فکر می کنم که مرگ و زندگی دست خداست و روز مرگ از قبل تعیین شده، آدم ها با اعمال و رفتار خودشان، نوع مرگشان را رقم می زنند.
🔹اگر روزی دو، سه بار صدای مصطفی را نمی شنیدم، روزم شب نمی شد.
۷:۳۰ صبح که زنگ می زدم نطنز، پشت میز کارش بود، قبل از همه پرسنل ها می رفت و دیرتر از همه می آمد.
چه تهران و چه نطنز بود اکثرا زودتر از ۱۱ شب خانه نمی آمد.
با این وجود و با همه وابستگی که به او داشتم، اصلا دلم نمی خواست بماند و مثل افرادی که جاخالی دادند، باشد!
همین!
مصطفی را دوست دارم.
#شهید_احمدیروشن
#سبک_زندگی
✅کانال رسمی جامعۀ بانوانِ راهبرد اندیش (استراتژیست)
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
#روشنگریِ_اسلامی