eitaa logo
جوانه نور/🇵🇸Javaneh-noor
596 دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
1.8هزار ویدیو
23 فایل
هردرخت تنومندی اول یه جوانه‌‌ی کوچيک بوده🌱 وقتی تونست در مقابل طوفان وحوادث مختلف مقاومت کنه، تبدیل میشه به درخت قوی و مرتفع🌳 برای رسیدن به اون بالاها باید ازجوانه‌ی وجودیت حسااابی مراقبت کنی، درست مثل یه باغبان😉👨‍🌾 ارتباط باما: @admin_javane_noor
مشاهده در ایتا
دانلود
♥️🕊🕊💭💭🕊🕊♥️♥️🕊🕊💭💭🕊🕊♥️ ♥️🕊🕊💭🕊🕊♥️ ♥️🕊🕊💭🕊🕊♥️ ♥️🕊💭🕊♥️ ♥️🕊💭🕊♥️ ♥️💭♥️ ♥️💭♥️ ♥️ ♥️ 💬 یک فنجان قصه☕️ سلام سلاااام 🤗 💢 امروز با یه ماجرا که از امام صادق (علیه السلام) می‌شنویم با سبک زندگی و نگرش اهل بیت بیشتر آشنا می‌شیم.🤩 من که دلم می‌خواد هر کدوم از این احادیث رو که می‌شنوم تمرین کنم و اونا رو تو زندگیم پیاده کنم.😇 تا روز به روز به اهل بیت نزدیکتر بشم.🤲🏻💞 🔹شکایت روزگار🔹 🗯 مفصل بن قیس در فشار زندگی قرار گرفته بود. فقر و تنگدستی، او را آزار می‌داد. یک روز در محضر امام صادق (علیه السلام) شروع به شکایت کرد و بیچارگی‌های خودش را برای حضرت بیان کرد:😩 "فلان مبلغ قرض دارم و نمی‌دانم چگونه پرداخت کنم، بیمار شده‌ام، به هر دری می‌زنم به رویم بسته می‌شود و..." 🙏🏻 در آخر از امام صادق (علیه‌السلام) خواست که برایش دعایی بفرماید و از خداوند بخواهد گره از کارش باز کند. 📍امام دستور داد کیسه پولی آوردند. آن‌گاه به مفضل بن قیس فرمودند: 《در این کیسه ۴۰۰ دینار موجود است و کمکی است برای تو.》 🤲🏻 مفصل گفت: "از آنچه گفتم، منظورم این نبود به من پول بدهید؛ بلکه فقط می‌خواستم در حقم دعا بفرمایید." 📍امام صادق (علیه‌السلام) فرمودند: 《بسیار خوب دعا هم می‌کنم. اما این نکته را به تو می‌گویم که هرگز سختی و بیچارگی‌های خود را برای مردم تشریح نکن! اولین اثرش این است که وانمود می‌شود تو در میدان زندگی زمین خورده‌ای و از روزگار شکست خورده‌ای. در نظرها کوچک می‌شوی و شخصیت و احترامت از میان می‌رود.》 📍همچنین دراین رابطه امام صادق (علیه‌السلام) می‌فرمایند: 《المومن کثیر البلوی، قلیل الشکوی.》 مومن گرفتاریش زیاد و شکایتش اندک است. 📕منبع: اصول کافی(جلد ۳) صفحه ۳۲۲ 🔸 به کانال بپیوندید💫: https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
📖☕️📖☕️📖☕️📖☕️📖☕️📖☕️📖 💬 یک فنجان قصه ☕️ سلام سلاااام🤗😍 موافقین بریم یه داستان جدید بخونیم؟ 🤓 😰 نجات از نیش عقرب 🦀 روزی یک نفر یهودی از پیش روی پیامبر اکرم «صلی الله علیه و آله و سلم» عبور می‌کرد.🚶🏻‍♂ آن حضرت به حاضران فرمود: "به زودی عقرب سیاهی پشت گردن این یهودی را می‌گزد و او به این علت کشته می‌شود."❌ آن یهودی به بیابان رفت و هیزم بسیاری جمع کرد و برای فروش به شهر آورد.💪🏻 یاران پیامبر از این که دیدند او سالم است، تعجب کردند‼️ پیامبر اکرم «صلی الله علیه و آله و سلم» به او فرمودند: "بار هیزم را به زمین بگذار." او آن را به زمین گذاشت. ناگهان عقرب سیاهی در میان هیزم دیده شد که چوبی به دهان گرفته و آن را می گزد.🦀😖 پیامبر اکرم «صلی الله علیه و آله و سلم» به یهودی فرمودند: "امروز چه کار نیکی انجام داده ای؟" 🍃 او گفت: "هیزم را جمع کرده و آوردم و دو قرص نان داشتم که با شیر و شکر و آرد درست شده بود، یکی از آن‌ها را خوردم و دیگری را به فقیری صدقه دادم." 🍞 رسول خدا «صلی الله علیه و آله و سلم» فرمودند: "خداوند به خاطر این صدقه، نیش آن گزنده سیاه را از این شخص دور ساخت. البته صدقه، مرگ ناگوار را از انسان دور می سازد.» 🌱 امام صادق «علیه السلام» می‌فرمایند: « نیکی و صدقه، فقر را برطرف کنند، عمر را بیفزایند و هفتاد مرگ بد را دور کنند. » 🌾 📖☕️📖☕️📖☕️📖☕️📖☕️📖☕️📖 🔸 به کانال بپیوندید💫: https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
🗯🍵🗯🍵🗯🍵🗯🍵🗯🍵🗯🍵🗯🍵 💬 یک فنجان قصه ☕️ سلام سلاااااام 🤗😍 سه شنبه شد و نوبت یه داستان جدید،🎈 امیدوارم خوشتون بیاد... کشیک‌چی فهیم 🖼 در دوره قاجاریان منوچهرخان به عنوان معتمد الدوله حاکم اصفهان بود. در این عصر یک جوان ارمنی پنج حلقه انگشتر طلا را به قیمت بالایی در اصفهان خریده بود.💍💍💍💍💍 او تمام دارایی‌اش را صرف خرید آن پنج انگشتر نموده بود. پس از خرید انگشترها او از اصفهان به جلفا رفت و در آن‌جا فهمید که انگشترهایش گم شده است.🤦🏻‍♂😣 جوان ارمنی به اصفهان برگشت و پس از پرس و جو آن را نیافت. نزد معتمدالدوله رفت و جریان خود را بیان کرد و از او درخواست نمود که دستور بدهد اعلام عمومی کنند که هر کس این انگشترها را پیدا کرده و بیاورد، صد تومان مژدگانی دارد. 💰🎁 روز جمعه به معتمدالدوله خبر دادند که یک نفر کشیک‌چی به بازار آمده و با شما کار دارد. معتمدالدوله اجازه ورود داد و کشیک‌چی وارد شد.🚶🏻‍♂ پس از ادای احترام، گفت: "آن انگشترهای جوان ارمنی را من پیدا کرده‌ام." معتمد الدوله گفت: "از کجا پیدا کرده‌ای؟:🧐 کشیک‌چی گفت: "شبی فانوس دستم بود و در کنار مغازه‌های مردم گردش می‌کردم نگاه می‌کردم که چیزی در بیرون مغازه‌ها نمانده باشد تا دزد‌ها ببرند. به قفل‌ها نیز نگاه می‌کردم تا مبادا اشتباهاً بعضی از آن‌ها باز باشند. در این هنگام چند انگشتر طلا را کنار مغازه‌ای یافتم."😲💍 در آن مجلس یکی از حاضرین از کشیک‌چی پرسید: روزی چه قدر مزد می‌گیری؟ گفت: "یک ریال." سپس ادامه داد: چرا انگشترها را نبردی بفروشی تا ثروت کلانی به دست آوری؟🤑🤩 کشیک‌چی گفت: "من چون می‌دانستم صاحب آن یک ارمنی است، عمدا آن را آوردم بدهم تا مبادا در قیامت حضرت مسیح «علیه السلام» به پیامبر اکرم «صلی الله علیه و آله و سلم» بگوید یکی از افراد امت تو انگشترهای یکی از افراد امت من را یافت و به او باز نگرداند؛ آن وقت پیامبر ما نزد حضرت عیسی «علیه السلام» شرمنده شود! ✅💖 من نخواستم که حضرت عیسی «علیه السلام» چنین مطلبی به پیامبر ما بگوید و پیامبر ما بی‌جواب بماند. من برای حفظ آبروی پیامبر تصمیم گرفتم که انگشترها را به صاحبش برگردانم! 💌😇 امام صادق (علیه السلام) می‌فرمایند: « ای گروه شیعیان، همواره باعث زینت ما باشید و مایه ننگ ما نگردید.»💎 🗯🍵🗯🍵🗯🍵🗯🍵🗯🍵🗯🍵🗯🍵 🔸 به کانال بپیوندید💫: https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
🎈📖🎈📖🎈📖🎈📖🎈📖🎈📖🎈 💬 یک فنجان قصه ☕️ تو آدم نمی شوی! پدری که که از اصلاح پسر نابابش مایوس شده بود با خشم به پسرش گفت: "پسر جان! تو آدم نمی شوی! حیف از آن عمری که به پای تو حرام کردم!"😞 مدتی گذشت و آن پسر شوکت والایی یافت و حاکم یکی از شهرهای کشور شد.🤴🏻 او پدرش را پیش خود فراخواند. وقتی پدرش حاضر شد، پسر با نهایت تکبر به سراپای پدر نگاهی کرده و گفت: "ای پیر مرد! یادت هست به من گفتی تو آدم نمی شوی؟ حالا حشمت و شکوه مرا بنگر!" 👑😎 پدر پیر خندید و سری تکان داد و گفت من نگفتم که تو حاکم نمی‌شوی؛ گفتم آدم نمی‌شوی! برخوردت با من نیز، نشان می‌دهد که هنوز آدم نشده‌ای!😞😏 امام رضا (علیه‌السلام) می‌فرمایند: « بر تو باد اطاعت از پدر و نیز نیکی کردن به او، و در برابرش متواضع و فروتن باش و او را بزرگ و گرامی بدار. »💝 🎈📖🎈📖🎈📖🎈📖🎈📖🎈📖🎈 🔸 به کانال بپیوندید💫: https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
💬 یک فنجان قصه ☕️ "تا عرقش خشک نشده" از گوشه کنار کشور خبرهایی می‌رسد⚠️ 🔺کارگران فلان شرکت، چند ماه است حقوق دریافت نکرده‌اند و برای دریافت مزایای به حقِ خود، در مقابل استانداری تجمع کرده‌اند... داستان این هفته ی ما درباره‌ی همین موضوعه🙂🙃 ببینیم امامان بزرگوار ما چه واکنشی دارند⁉️ چند نفر کارگر برای امام صادق (علیه السلام) کار کردند. تا عصر مشغول کار بودند. وقتی که کارشان تمام شد، منتظر ماندند تا مزدشان را دریافت کنند.💰 🔹امام صادق (علیه السلام) به خدمت‌گزارش فرمود: "این کارگران از صبح تا حالا زحمت کشیده‌اند و عرق ریخته‌اند، می‌خواهند مزدی بگیرند تا آبرویشان محفوظ بماند. سزاوار نیست مزدشان عقب بیفتد. زود باش تا عرقشان خشک نشده، مزدشان را بده." ✔️ 🔸پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: "حق کارگر را پیش از آن‌که عرقش خشک شود به او بدهید."✔️ 🔹در این رابطه پیامبر اکرم (صلي الله علیه وآله و سلم) می‌فرمایند: "مزد و حقوق کارگر را پیش از آن‌که عرقش خشک شود به او بدهید."✔️ 🔸 به کانال بپیوندید💫: https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
📖💎📖💎📖💎📖💎📖💎📖 🙇🏻‍♀🙇🏻‍♂🙇🏻‍♀🙇🏻‍♂🙇🏻‍♀🙇🏻‍♂🙇🏻‍♀🙇🏻‍♂🙇🏻‍♀🙇🏻‍♂🙇🏻‍♀ 💬 یک فنجان قصه ☕️ سلام دوستای من 🤗💝 تو سال جدید می‌ریم با یه داستان جدید همراه بشیم.🤓 ♧ شکمِ سیر ♧ روزی شیطان در حالی که زنجیر و رشته‌هایی در دست داشت، نزد حضرت یحیی بن زکریا ظاهر شد.⛓😈 حضرت یحیی از او سوال کرد: " ای ابلیس این رشته‌ها چیست که در دست توست؟ " شیطان گفت: " این رشته‌ها انواع علایق، امیال و شهوت‌هایی است که من در فرزندان آدم یافته‌ام. "💀🖤 حضرت یحیی فرمود: " آیا برای من نیز از این رشته‌ها چیزی هست؟ "⚠️ ابلیس گفت: "آری، هنگامی که از خوردن غذا سیر می‌شوی، سنگین شده و به همین علت نسبت به نماز، ذکر و مناجات خدای خود بی‌رغبت می‌شوی. " 😟⛔️ حضرت یحیی با شنیدن این سخن فرمود: " به خدا سوگند از این به بعد هرگز شکم خود را از غذا پر نخواهم کرد. " ✅ ابلیس هم گفت: " به خدا سوگند من نیز از این به بعد هرگز کسی را نصیحت نخواهم کرد. "👿 رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرمایند: « از پرخوری حذر کنید. همانا پرخوری به بدن ضرر و آسیب رسانده و موجب بیماری می‌گردد و نیز باعث کسالت در عبادت است. »📿💎 🙇🏻‍♀🙇🏻‍♂🙇🏻‍♀🙇🏻‍♂🙇🏻‍♀🙇🏻‍♂🙇🏻‍♀🙇🏻‍♂🙇🏻‍♀🙇🏻‍♂🙇🏻‍♀ 📖💎📖💎📖💎📖💎📖💎📖 🔸 به کانال بپیوندید💫: https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
🌷📔🌷📕🌷📔🌷📕🌷📔🌷📕🌷 💬 یک فنجان قصه ☕️ سلام دوستای خوبم 🤗😍 این هفته هم می‌خوام شما را به 💬 یک فنجان قصه ☕️ دعوت کنم. 🤓 عنوان قصه: «بگو ان‌شاءالله» شخصی در کوفه از خانه بیرون آمد و مقداری پول 💰 برداشته بود که به محله «کناسه» برود تا الاغی 🐴خریداری کند. مردی به او رسید و گفت: کجا می‌روی؟🧔🏻 پاسخ داد: به محله «کناسه» می‌روم تا الاغی خریداری کنم. 😊 مرد گفت: بگو ان‌شاءالله. 🤲🏻 او گفت پول در جیب دارم و الاغ نیز در آن محله بسیار است. بنابراین همه اسباب کار، فراهم است و نیازی به ان‌شاءالله نیست!🤷🏻‍♂ خریدار الاغ این را گفت و به راهش ادامه داد.🚶🏻‍♂ در بین راه اتفاقاً دزد جیب‌بری پولش را دزدید.🤭 وقتی او به محله کناسه رسید و الاغی را انتخاب کرد، دستش را به جیبش برد تا پول آن را بدهد، اما متوجه شد که پولش را دزدیده‌اند. لذا شرمنده و مایوسانه برگشت.🤦🏻‍♂ در بین راه شخصی به او گفت: از کجا می‌آیی؟ گفت: از محله کناسه می‌آیم ان‌شاءالله و پول‌هایم دزدیده شده ان‌شاءالله! 🙆🏻‍♂🙋🏻‍♂ در این رابطه امام حسین (علیه‌السلام) می‌فرمایند: «کسی که توفیق دعا کردن داشته باشد دعایش مستجاب می‌شود و کسی که (توفیق) شکرگزاری پیدا کند، دارائیش افزون می‌گردد و کسی که توکل (بر خدا) کند (از دیگران) بی‌نیاز می‌شود.» ✅💎 📚منبع: اصول کافی جلد دوم 🌷📔🌷📕🌷📔🌷📕🌷📔🌷📕🌷 🔸 به کانال بپیوندید💫: https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
🕊🌿🕊🌿🕊🌿🕊🌿🕊🌿🕊🌿🕊 سلاااام دوستای خوبم🤗 این هفته هم یک 💬 فنجان قصه ☕️ داریم. 😋 من دلم می‌خواد از هر کدوم از داستان‌هایی که می‌خونم یه چیزی یاد بگیرم و تو زندگیم بهشون عمل کنم. تا سبک زندگیم مورد رضایت اهل بیت باشه. 😇 و اما داستان امروزمون: «فاش کردن راز» مامون وزیری به نام «عجیب» داشت.😯 روزی به او گفت: "رازی را به تو می‌گویم که نباید به کسی بگویی و آن این است که من از برادرم معتصم می‌ترسم که مبادا قصد جانم کند و به خلافت برسد، پس همیشه مراقب او نسبت به من باش. 🧐🤨 پس از مدتی «عجیب» راز مامون را به معتصم گفت 🤭 و معتصم هم از او تشکر کرد. 🙏🏻 بعد از این که معتصم به خلافت رسید روز اول دستور داد «عجیب» را مجازات کنند. 👋🏻 «عجیب» اعتراض کرد و گفت: "قربان من که خیرخواه شما بودم و هواداری شما را می‌کردم! حالا گناهم چیست؟ می‌خواهی مرا مجازات‌ کنی؟! 😵 معتصم گفت: "گناه تو فاش کردن راز برادرم مامون بود. تو که راز او را حفظ نکردی؛ من چگونه به تو اعتماد کنم که راز مرا هم فاش نکنی؟ 😡❌ لذا معتصم دستور داد، عجیب را کشتند...🗡 امام صادق (علیه السلام) می‌فرمایند: ☘ «مردم به دو خصلت مامور شدند ولی آن دو را تباه کردند و از دست دادند و از آن جهت بی‌همه چیز شدند: صبر و راز پوشی.» ☘ 📚 منبع: اصول کافی (جلد ۳) صفحه ۳۱۴ 🕊🌿🕊🌿🕊🌿🕊🌿🕊🌿🕊🌿🕊 🔸 به کانال بپیوندید💫: https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
🌸🐝🌸🐝🌸🐝🌸🐝🌸🐝🌸🐝🌸🐝 💬 یک فنجان قصه ☕️ خدا و پیغمبری هست یا نیست؟! سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما (ناصرالدوله) موقع تصدی ایالت کرمان، چند تن از سرداران بلوچ از جمله ‌سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر، تحت الحفظ روانه کرمان می‌کند.⛓🚶🏻‍♂ پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند. چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می‌شود.🌡😷 سردار بلوچ هرچه التماس و زاری می‌کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد، ولی ترتیب اثر نمی‌دهند.❌ سردار حسین خان به افضل الملک، ندیم فرمانفرما نیز متوسل می‌شود.🙏🏻 افضل الملک نزد فرمانفرما می‌رود و وساطت می‌کند. اما باز هم نتیجه‌ای نمی‌بخشد❗️ سردار حسین خان حاضر می‌شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کنند و افضل الملک این پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می‌کند، اما باز هم فرمانفرما نمی‌پذیرد.💰😧 افضل الملک به فرمانفرما می‌گوید: « قربان آخر خدایی هست، پیغمبری هست، ظلم است که پسری در کنار پدر در زندان بمیرد! اگر پدر گناهکار است، پسر که گناهی ندارد!»🙁 فرمانفرما جواب می‌دهد: « در مورد این مرد چیزی نگو که فرمانفرمای کرمان، انتظام مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی‌فروشد.»😠 همان روز پسر خردسال و بیمار سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر، جان می‌سپارد.😣 دو سه روز بعد از این ماجرا یکی از پسرهای فرمانفرما به دیفتری دچار می‌شود، هرچه پزشکان برای مداوای او تلاش می‌کنند، اثر نمی‌بخشد.💉🚫 به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پی‌در پی قربانی می‌کنند و به فقرا می‌بخشند، اما نتیجه‌ای نمی‌دهد و فرزند فرمانفرما جان می‌دهد و می‌میرد...🐑📛 فرمانفرما در ایام عزای پسر خود، در نهایت حزن و اندوه بسر می‌برد.😭 در همین ایام روزی افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما می‌شود. فرمانفرما باحالی پریشان و اندوهگین به گریه افتاده و با صدای بلند می‌گوید: «افضل الملک! باور کن که نه خدایی هست و نه پیغمبری! و الا اگر من قابل ترحم نبودم و دعاهای من موثر نبوده، لااقل به دعای فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند می‌بایست فرزند من نجات می‌یافت.»😪 افضل الملک در حالی‌که فرمانفرما را دلداری می‌دهد، می‌گوید: «قربان! این فرمایش را نفرمایید، چرا که هم خدایی هست و هم پیغمبری هست. اما می‌دانید که فرمانفرمای جهان نیز انتظام مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه فرمانفرما ناصرالدوله نمی‌فروشد!»☝️🏻 امام صادق (علیه السلام) می‌فرمایند: 🕊《هر که ستم به کسی کند به همان ستم گرفتار شود، در خودش باشد یا در مالش یا در فرزندش.》🕊 🌸🐝🌸🐝🌸🐝🌸🐝🌸🐝🌸🐝🌸🐝 🔸 به کانال بپیوندید💫: https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
💎🔅💎🔅💎🔅💎🔅💎🔅💎🔅 💭 یک فنجان قصه ☕️ 🔅از پیامبر اکرم (ص) نقل شده فضائل امام علی (ع) قابل‌ شمارش نیستند. و بر پایه روایتی دیگر از پیامبر (ص) بازگو کردن، نوشتن، نگاه‌ کردن و گوش‌ دادن به فضائل حضرت علی (ع) نوعی عبادت و باعث آمرزش گناهان می‌شود.🔅 پس برای عمل به این حدیث، داستان این هفته رو، به یکی از داستان‌های حضرت علی (ع) اختصاص دادیم. 🔹نام داستان امروز: 🍃عدالت علی (ع)، مرد مسیحی را مسلمان کرد.🍃   🔰در زمان خلافت امام على (علیه السلام) در کوفه، زره آن حضرت گم شد. پس از چندى در نزد یک مرد مسیحى پیدا شد. ❇️ على (علیه‌السلام) او را به محضر قاضى برد و اقامه دعوى کرد که این زره از آن من است، نه آن را فروخته‏‌ام و نه به کسى بخشیده‏‌ام و اکنون آن را در نزد این مرد یافته‏‌ام. ♻️ قاضى به مسیحى گفت: خلیفه ادعاى خود را اظهار کرد، تو چه مى‏‌گویى؟ ❌ او گفت: این زره مال خود من است و در عین‌ حال گفته مقام خلافت را تکذیب نمى‏‌کنم. (ممکن است خلیفه اشتباه کرده باشد.) ❎ قاضى رو کرد به على (علیه‌السلام) و گفت: تو مدعى هستى و این شخص منکر است، علی‌هذا بر تو است که شاهد بر مدعاى خود بیاورى. 🔆 على (علیه‌السلام) خندید و فرمود: قاضى راست مى‌‏گوید، اکنون مى‌‏بایست که من شاهد بیاورم، ولى من شاهد ندارم. 🔳 قاضى روى این اصل که مدعى شاهد ندارد، به نفع مسیحى حکم کرد و او هم زره را برداشت و روان شد. 🔘 مرد مسیحى که خود بهتر مى‏‌دانست که زره مال کیست، پس‌ از آن‌که چند گامى پیمود. وجدانش مرتعش شد و برگشت، گفت: این طرز حکومت و رفتار از نوع رفتارهاى بشر عادى نیست، از نوع حکومت انبیاست و اقرار کرد که زره از على (علیه‌السلام) است. ✅ طولى نکشید او را دیدند مسلمان شده و با شوق و ایمان در زیر پرچم على (علیه‌السلام) در جنگ نهروان مى‏‌جنگد. 💎🔅💎🔅💎🔅💎🔅💎🔅💎🔅 🌟خط نور، کانالی ویژه نوجوانان🌟: https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
🟥 🟨 🟦 🟨 🟩 🟨 🟪 🟨 🟩 🟨 🟥 💬 یک فنجان قصه ☕️توبه انسان از نظر شیطان 》 💭 از وهب نقل شده که روزی شیطان برای حضرت یحیی (ع) آشکار شد، اظهار داشت می‌خواهم تو را نصیحت کنم❗️ 🔸یحیی (ع) گفت: " من به نصیحت تو تمایل ندارم، ولی از وضع و طبقات مردم مرا اطلاعی بده. " 🔴 شیطان گفت: بنی آدم از نظر ما به سه دسته تقسیم می‌شوند: 1⃣ عده‌ای‌که مانند شما معصومند، چون از آن‌ها مایوسیم، از دستشان راحتیم! می‌دانیم نیرنگ و حیله‌های ما در آن‌ها تاثیر نمی‌کند. ☑️ 2⃣ دسته‌ای هم برعکس در پیش ما شبیه توپی هستند که در دست بچه‌های شما است، به هر طرف بخواهیم آن‌ها را می‌بریم، کاملا در اختیار ما هستند. ❌ 3⃣ طایفه سوم رنج و ناراحتی برای ما از هر دو دسته قبل بیش‌تر دارند. ♨️ یکی از ایشان را در نظر می‌گیریم، جدیت زیاد می‌کنیم تا او را فریب دهیم.😈 همین که فریب خورد و قدمی به میل ما برداشت یک مرتبه متذکر می‌شود و از کرده خود پشیمان می‌گردد. روی به توبه و استغفار می‌آورد، هرچه رنج برای او کشیده‌ایم از بین می‌برد. 💧 باز برای مرتبه دوم در صدد اغواء و گمراهیش بر می‌آییم، این بار نیز پس از موفقیت که به گناه او را می‌کشیم فورا متوجه شده توبه می‌کند.💦 🕸نه از او مایوسیم و نه می‌توانیم مراد خود را از این شخص بگیریم. پیوسته برای اغواء این دسته در رنجیم.🕸 •┈┈••❈•✦✾✦•❈••┈┈• 🕊 پیامبر گرامی اسلام (صلی‌الله علیه و آله و سلم) می فرمایند: " اَلتّائِبُ مِنَ الذّنبِ كَمَن لاذَنْبَ لَهُ. " ♧کسی که از گناه توبه کرده مانند کسی است که گناهی نکرده است.♧   🟥 🟨 🟦 🟨 🟩 🟨 🟪 🟨 🟩 🟨 🟥 🌟خط نور، کانالی ویژه نوجوانان🌟: https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac
▁▂▃▄▅🦋🦋🦋▅▄▃▂▁ 💬یک فنجان قصه☕️ سلام دوستای عزیز😊 سوم خرداد روز آزادسازی خرمشهر بود. 🎊 به همین مناسبت 💬یک فنجان قصه☕️، اختصاص داده شد به خاطره با مزه‌ی یکی از شهدایی که در عملیات آزادسازی خرمشهر شهید شدن.🌷 🗣 این خاطره از زبان همرزم "شهید حسن صفرزاده" معروف به (حسن عراقی) بازگو شده: «حسن عراقی» 🔰 عملیات بیت المقدس بود، آزادسازی خرمشهر. حسن تک‌تیرانداز بود، من هم تیربارچی. اولین روز سقوط شهر بود که وارد خرمشهر شدیم. تک و توک درگیری توی شهر بود. هلیکوپترهای عراقی هم که دیگر محل نیروهای خودشان را نمی‌دانستن، مرتب در حال گشت بودند.🚁 حسن گفت: مجید من برم تو این سنگر ببینم چه خبره! ربع ساعتی گذشت که دیدم، یک عراقی از در سنگر آمد بیرون، تا آمدم ببندمش به رگبار، گفت: نزن بابا، حسنم! 🙌🏻 خودش بود، یک دست لباس نو عراقی پوشیده بود. قیافه سبزه‌اش هم کمک کرده بود تا بشود یک عراقی تمام عیار! به سنگر لجستیک عراقی‌ها تک زده بود. چند‌دقیقه بعد سر‌و‌کله یه هلیکوپتر عراقی پیدا شد. من پناه گرفتم، اما حسن ایستاد و چشم دوخت به هلیکوپتر. 👀 چند لحظه بعد یک بسته بزرگ از هلیکوپتر جلو حسن افتاد. 📦 تا هلیکوپتر چرخید هر دو بستیمش به رگبار!!! هلیکوپتر که فرار کرد، رفتیم سراغ بسته. بازش کردیم، پر آب میوه خنک بود. در آن گرمای خرداد چقدر چسبید.🍹 حسن دیگر آن لباس را بیرون نیاورد و بین بچه‌ها معروف شد به حسن عراقی! ▁▂▃▄▅🦋🦋🦋▅▄▃▂▁ 🌟خط نور، کانالی ویژه نوجوانان🌟: https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac