سکوت میشکند
مگر میشود چرخ زمان را از حرکت باز داشت ؟
منظورم از بازداشتن زمان چوب لای چرخ ثانیهها کردن نیست!
منظورم فراخواندن آینده است!
آیندهای که امروزِ ما ایجابش میکند!
و در درونمان نجوی میشود
و چشمهایمان داد میزند!
و از بس باورش داریم منتظریم با اینکه نمیدانیم کی و کجا و اصلا چگونه پیدایش خواهد شد و همه را با خود خواهد برد
مثل مرگ!
اگر جز از این بود نامش آینده نبود
و آنقدر هست و کارساز است که گوی را از (من) میدزدد و خودش را نشانم میدهدو شگردش را بهرخم میکشد!
و این آیندهداری نهتنها سهم من
بلکه سهمِ یگانهچیزی است که با آینده پیوند دارد؛
انسان!
و هرچیزی که به انسان تعلق دارد
انسان و بار و بنهاش همگی بهآن چنگ انداختهاند
گویا غیر از (هیچ) را برگزیدن، پایان کار است و آدمی هیچ را میپذیرد تا کارش به پایان نکشد مثل پایان همهی قصههایی که ماندهاند
طوفانالاقصی شروعیست که پایان انسان را نپذیرفته! انسانی که کارش تمام بود! کارِ جمع(همدلی) و پایکوبی و موسیقی و شعر و رمان و فلسفه و فقهش!
قصه اینها صرف داشتنشان نیست بلکه اینها دور هم بودن ما را، و دور هم بودن ما داشتن اینها را تضمین میکند و قرار میبخشد. مثل قرار آب در بستر رودخانه!
هوش مصنوعی هست ولی گیتار را نمیتواند از دست جمعها بگیرد!
دریای غزه دستخوش طوفان است و درست است که امروز و در جاهایی این طوفان کمتر تاب آورده میشود ولی این دریا ساحلی هم دارد که جوار رحمتش است!
نشاطِ نشستن و تماشا و باران و شرجی و درخت و حیات و تکانه امواجی که دل بهدریا سپردگان و گاهی ساحلنشینان را بالا و پایین میکند. و نسیمی رام شده بهساحل میآید که خبر از اصل خویش میدهد و طوفان را تفسیر میکند!
نبی و امام، فیلسوف و شاعر یا عالم دین نیستند بلکه این سه با امام آینده را مییابند! و بهآن نظر میکنند!
نبی پیام آینده را آورده است و امام هم با ایمان به نبی از همه پیش میافتد و بهاین معنی پیشوای همهاست!
او دوزخ بیآیندگی را گوشزد میکند و جامهای آینده را در کامهای تشنه میریزد!
شاید آدمی کمتر راحت خود را بهخاطر میسپارد و بیشتر رنجها را در نظر میآورد و از این رو تا رنج نبیند و رنجوری را باور نکند قدر راحت نمیداند و از آن یاد نمیکند!
و چهبسا امروزه با غلبهی ترسها و اوهام این حالت بیشتر از همیشه با او باشد! رنج و راحت، خصوصیت دو اتفاق مجزی نیستند بلکه به چشم آدمی و نسبت او با آینده بستگی دارد! آدمی قادر است چیزی را سخت یا آسان بگیرد و مگر نه اینکه امروزه هزار رنج میکشیم تا از دست چیزی که از آن میترسیم خلاصی یابیم!؟
چیزی که میدانیم بهدنیا آمده است!
و با دو چشم خود میبینمش
و پدر و مادر خود را باز شناختهاست!
هرچند کمی لکنت داشته باشد!
شاید هم ما پنداشتهایم اگر حافظ نباشد شعر هم نیست.
ولی اینگونه باور نخواهیم کرد که روزی همهشاعر باشند و آدمی بهاصل خویش بازگردد
جیم
نوجوانی که توانسته حافظ قرآن شود
.
اسرائیل مرا و پیرامونم را با سوداهایش سحر کرده است!
و تا سودا هست حفظ قرآن ممکن نخواهد بود! و او توانسته است از همهی بیماریهای نهفته در سینه رهایی یابد! و با حفظ قرآن به گنجینهی راز میپیوندد!
رازی که چشمها و فکرها را بهدنبال خود خواهد کشاند ولی هیچگاه بهدست نمیاید!
این لحظه همهی ما را با حیرتی وا میگذارد!
حیرتی که بهدرستی معنیاش را در نمییابیم و از بیان آن عاجزیم!
و شاید راز اشکهای مادرش هم همینجاست! او میداند که دست اسرائیل هیچگاه بهفرزندش نخواهد رسید! گویا میبیند که او از چنگ قهر و کین و خودخواهی و بدبینی و همهی جنود اسرائیل فراتر رفته و مثل ضیف و سنوار و ابوعبیده بدل بهیکی از هزار سایهای شده که نمیشود پیدایش کرد!
پس شاید چندان عجیب نباشد که تاج گل بهگردنش میافکنند و برف شادی بر سر و صورتش میپاشند و ناباورانه مانند مسافری در آغوشش میکشند و خودش اینچنین سپاسمندانه دست مادرش را میبوسد و سجدهی شکر میگذارد!
30M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▫️ جویریه عدوان از غزه، از سواحل پایداری، پیامی نیرومند از استواری و مقاومت را خطاب به اعضای ناوگان صمود میفرستد:
🔻«اگر شما را گرفتند یا آزار دادند، نگذارید شما را محو کنند. اسمهایتان را جلوی دوربینها فریاد بزنید و روی دیوارها، کاغذ و همهجا بنویسید؛ از وجودتان فریادی بسازید که انکارناپذیر باشد.»
نگذارید داستان، داستان خشونت آنها باشد
🇵🇸🇮🇷 @C4Resistance
باز هم پناه آوردم بهنوشتن
چهکنم ؟ دست از سرم بر نمیدارد
هرباره قلبم شروع میکند بهتند تند زدن
وقتی که دارم با چاقو آشو لاششان میکنم
و تند تر میزند وقتی تماس میگیرم و از آن مسخرهتر، وقتی بیسیم میزنم به نیروها تا بیایند سراغشان
سراغ هر چهار نفرشان.
و البته آن عفریته که میگفت در اینجا چهکثافتکاری میکنید هم تاوانش را میبیند.
یک سیلی محکم و چند لگد نثارش میکنم که روی زمین بهخودش بتابد و چند فحش نثارش میکنم!
یکی از آنها را توی بازداشتگاه چنان چَککش میکنم که یک چشمش کور میشود و از ترس اینکه نمیداند قرار است چهبلایی سرش بیاید زهرهش آب شده!
پدرش هم از هول اینکه میداند پسرش را فرستادهاند جایی که عرب نی میاندازد، دستش را روی قلبش میگذارد و جا درجا سکته میکند و میمیرد!
ناچار مثل کسی که برای نجات از مرگ از خواب میپرد، از خیالاتم به بیرون پرتاب میشوم!
قلبم نزدیک است از فشار تپش بایستد!
کینه و خشم با اینکه کمی بهخودم آمدهام سر جایش است ولی قادر بههیچیک از کینخواهی ها نیستم!
نهچاقو میتوانم بهدست بگیرم
و نه نیرویی تحت فرمان من است تا بدون درگیری با قانون بتوانم سر کسی را زیر آب کنم
من از همیشه ضعیفترم ولی در لحظهای این ضعف را پاس میدارم و ستایشش میکنم
مگر ما سراغ بیماری را از حساسترین دستگاهها نمیگیریم و مگر ضعیفان پیش از همه بیماری را نشان نمیدهند!؟
اگر قدرت داشتم شاید ...
نمیدانم چه میشد !
هرچه بود امشب و چند شب است وقتی قلبم تندتند میزند یاد حاجقاسم میافتم!
و یاد رفیقش که در دفاع مقدس خطاب بهقاتل خود (رها از کینتوزیها و لاجرم قدرتطلبیها) گفته بود بوالله شفاعتت را میکنم و شهید شد و حتما با قاتلش در بهشت سر یک سفره نشستهاند!
رقص و جولان بر سر میدان کنند
رقص اندر خون خود مردان کنند
چون رهند از دست خود دستی زنند
چون جهند از نقص خود رقصی کنند
آنها که هم سلاح و بیسیم داشتند و هم صاحب قدرت بودند در این جهان که اگر کسی یک انگشت بیشتر از دیگری داشته باشد رحم نمیکند هرباره خود را فدا میکردند! تا با شهادتشان مردمان هم بهغفلت خود واقف شوند!
ایام فاطمیه است و سیفالله گذاشته تا دستش را با طناب ببندند و با طناب بکشند ولی دست بهشمشیر نمیبرد ...
نمیدانم! شعر و فلسفه و فقه خوباند ولی چهکنیم که در غفلتمان از اینها درس دوستی نمیآموزیم!؟
و چاره و درمان درد خود نمیکنیم!
چاره و درمان درد ما چیست؟
دردی حقیقی و اصیل که شاعر و فقیه و فیلسوف داشتند و چاره را در قدرت و بمب اتم نمیجستند بلکه عزادار روزگار بیمهری و جهل بودند!
مگر اشک در ثنای مقتدای شهیدان و متفکران، حضرت امابیها دستگیریمان کند و ما را بهچنین حیاتی ورای کینتوزیها راه بدهند و جانی دوباره ببخشد
حیاتی که؛
مطربانشان در درون دف میزنند
بحرها در شورشان کف میزنند
تو نبینی لیک بهر گوششان
برگها بر شاخها هم کفزنان
هشدار،
ای سایه،
ره تیره تر شد
دیگر نه دست و نه دیوار
دیگر نه دیوار، نه دوست
دیگر به من تکیه کن،
ای من،
ای دوست،
اما
هشدار،
کاین سو، کمینگاه وحشت
و آن سو، هیولای هول است
وز هیچیک،
هیچ مهری نه بر ما.
ای سایه،
ـ ناگه ـ
دلم ریخت،
افسرد،
ای کاش می شد، بدانیم،
ناگه کدامین ستاره فرو مرد؟
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺۵۰۰ دختر ساکن در «کمپ الشاطی»، غزه حافظ کل قرآن کریم شدند و با شعار "غزه با قرآن شکوفا میشود" این توفیق را جشن گرفتند.
جیم
🔺۵۰۰ دختر ساکن در «کمپ الشاطی»، غزه حافظ کل قرآن کریم شدند و با شعار "غزه با قرآن شکوفا میشود" ا
.
انگار غزه این راهی را رفته که قلهی آن یافتن گوش شنیدن قرآن و حفظ آن است
اولی:میگوید تو وقتی مقابل آینه میایستی به چشمان قشنگت میگویی دوستتان دارم!؟ من چگونه بگویم ترا دوست دارم !؟...
دومی: عجب حرفی! قشنگ شاعره!
من مثل همیشه: اصلا شعر همینه!
توی بیابان حاجقاسم دلش گرفته. تنهایی غریبش کرده!
عجب! رفته آنجا تا شاعر باشد!
آدم _بهمعنی واقعی کلمه_باشد! تا بتواند از اینجور حرفها بزند! باز هم نامه بنویسد !
واگرنه دیگر کی برای کی نامه مینویسد! جواب زنگ هم را هم نمیدهند! انگار همه ناامیدند از اینکه باکسی حرفی داشته باشند! توی شهر که نمیشود از این حرفها زد!
ایکاش من هم در بیابان ... اما بیابان که مهم نیست!
ایکاش امید داشتیم یعنی دربدر بودیم!
اینطوری شاید میشد جایی را پیدا کرد که لااقل از آرزویش گفت ...
بیابان که کسی را شجاع نمیکند
بیابان کسی را ترسو هم نمیکند
فقط روزهایش افق بلندتری دارند و شبهایش گیراتر اند
گسترهی فراگیرش آنقدر تهی است که همهی دروغها برملا میشوند !
و الزاما هرکه راست و درستتر یگانهتر
مثل درخت بیابانی مثل علی (ع)
آنجا که شرایط مرگ مهیاست و همه از هیبتش مثل بزمجه آشفتهاند تماشای سکون و مثل همیشه بودن درخت بیابانی تماشایی است!
ولی نمیدانم چرا صحبت جنگ با هستی من گره خورده !؟
من وقتی صحبت جنگ میشود خوبم!
نمیدانم چرا !
ولی فکر میکنم جنگ قراری است نانوشته و حتمی!
منظورم از جنگ مقابله نیست! مواجهه است!
چه میگفتم!؟ ها! دروغها! بر ملا بشوند!
تهی بودن! بالاخره کجا!؟ کی!؟ اصلا چگونه!؟
کجاست که ما اجمالا چند کلمه را از جان و دل خریداریم!؟ که ما را مثل گردباد بپیچند و ببرند و هرچه خرت و پرت و سربار اضافی با خود داریم بکنند و پرت کنند! و مثل درخت بیابانی در جایی سکنایمان دهند!
و انیسمان کنند! انیس، نه انیس چیزی!
انیس یک نحوه بودن است!
مثل ابراهیم که در بدر چند کلمه شد و آنقدر با آنها تاب آورد و ماند تا امام شد
دو کلمه مثل جمهوری اسلامی
مثل امام خمینی
مثل لا اله الا الله
مثل انتظار فرج
مثل توسعهنیافتگی
مثل هرچیزی که تهی است
مثل هرچیزی که راه است
هرچیزی که برملا کننده است!
ها! یادم آمد
اسم این متن!( بله آنقدرها هم بیپدر مادر نیست
این متن اسم دارد )
اسم این متن سهاست
موضوع و مسئله و بهانهاش
سها بیابان است و بهقدر کافی برملا کننده!
محتوایش هم یکچیز تهی است!
مثل هنر و اندیشه!
مثل میز و صندلی!
آدمهایش هم بقدر کافی بیابانی!
در زمین فرو رفته!
انیس!
بیزر و زیور و کم حاجت!
ولی هرچند باید مراقب بود میتوانی دستشان بزنی!
چون بهاستقبال مرگ میروی!؟
نه! ولی انیس مرگ میشوی!
پس چه!؟ نه بار و بری!؟ نه دلخوشکنکی!؟
هیچ! ولی آسمانی دیدهاند بهغایت گسترده و چنان افق بازی
که هیچچیز جز طوفانی بههیبت کوهی نمیپوشاندش!
باید طوفان را تاب آورد!
شاید بهمدت چند سال زیر ماسهها!
و انتظار!
انتظار چه!؟
باد !
باد که بوزد زبانها بهبشارت باز میشوند
آسمان سها افق باز است و زمینش، یهمعنی حقیقی زمین! یعنی زمین ابتلا!
اینجا خبری از کلاس و درس و دانایی نیست!
ولی دار آشنایی است!
آشنای افق و طوفان ...
برای آشنایی باید چشم باز کرد و دید
با چشمی تهی
مثل هنر و اندیشه!
Homayoun Shajaryan ~ Music-Fa.Com1_23383609166.mp3
زمان:
حجم:
17M
.
ای مادرم ایران زمین
آغاز تو پایان تویی
بر دشت من باران تویی
در چشم من تابان تویی
ایران من ایران من
آن مهر جاویدان تویی
ای در رگانم خون وطن
ای پرچمت ما را کفن
دور از تو بادا اهرمن
ایران من ایران من ایران من ایران من
@jeeeem