نشستم نگران اینم که وای این خونآشامِ که الینا دزدیده بلایی سرش نیاره در حالی که بیرون داره صدای انفجار میاد و هر لحظه امکان داره خودم به جای الینا دارفانی رو وداع بگم.
الان وقت این حرفا نیست ولی واقعاً من عشق رو فقط توی سریالهای کرهای تونستم ببینم واقعا کشورهای دیگه از جمله آمریکا نمیتونن اون حس عمیق رو بهم منتقل کنن + به اضافهی سینماتوگرافی و صحنه پردازی قوی که دارن.
بعضی از خوابها انقد خوبن که وقتی بیدار میشی افسردگی میگیری که چرا توی زندگی واقعیت وجود نداره.
جنگِ و هر لحظه امکان داره وارد دیار باقی بشم حالا باید چیکا کنم؟ آفرین میر.نم به جلوی موهامه تا شکل لاما بشم و دیگه هیچ وقت نتونم روسریمو در بیارم.
هدایت شده از رویای یک دیدار
+ آقا؟
- بله؟
+ شما بابای من را ندیدی؟
او یک رَدای سبز دارد، همیشه برای ما غذا میآورد و یک کوله روی پشتش است.
- اسمش چیست؟
+ نمیدانم، هربار پرسیدم، نگفت!
- چه کارش داری؟
+ میخواهم خبر خوشی به او بدهم، خبر کشتهشدنِ علی را.
- از این خبر خوشحال میشود؟
+ آری مطمئنم او از خوشحالیِ من، خوشحال میشود.
- مرگِ علی را جلوی او آرزو میکردی؟
+ آری، همیشه غذا که میآورد جلویش علی را نفرین میکردم، او هم دستهایش را بالا میبرد و میگفت: خدایا مرگ علی را برسان...