-[نمیدونم دارم به کجا میرم ولی امروز از دهنم در اومد و گفتم من دلم برای رفتن به خانیآباد تنگ شده ، دلم برای ایستگاه اتوبوس ۹ صبح ، مترو ، پخش کردن خودم کف کوپه و وقتی قطار به ایستگاه دولت میرسید منتظر این باشم که آوین سوار میشه یا نه ، یکشنبهها سگزدهای که به بابا ۵ دقیقه یه بار میگفتم هیچ وقت نمیرسیمم ، شبهایی که با سگها میومدم خونه و باید هزار و پانصد سال نوری منتظر اتوبوس میموندمم . هیچ روزی فک نمیکردم ولی شاید باید اعتراف کنم دلم تنگ شده(:
هدایت شده از کاشابربودم.
دیگه حتی از منفجر نشدن خودم خوشحال نمیشم چون میدونم حالا که من نمردم و زندهام یکسری آدم دیگه یکم اونورتر من الان زیر آوارن