دیشب سر سفره ، دختر عمهام برگشت گفت که مامان من یه مرغ نرم میخوام مث مصطفی( داداشش) ما که همونجا تموم شده بودیم تا اینکه عمهام اومد درستش کنه گفت نه منظورش رونِ مصطفی بود ، من دیگه همونجا دار فانی رو وداع گفتم انقد که خندیدم و کافی بود به قیافهی پسر عمهام نگاه کنم تاا خفه بشممم و غذا بپره تو گلوم 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
ماشاالله انقد جنگنده نزدیکه که میتونم پنجره رو باز کنم بگم بفرمایید تو دمه در بده.