eitaa logo
جِنابِ او +:
166 دنبال‌کننده
3هزار عکس
445 ویدیو
1 فایل
_منِ او ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت ؛ جایت همیشه در دلِ من درد میکند . -گوش شنوا https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_l7x6p3w&btn=
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی اومدی خونه مامان بزرگت و با خودت جوراب شلواری نیاوردی :
آقای امام حسینِ عزیزم تولدتون مبارک 🫀✨
خاصیت این شب‌ چیه که همه‌ بدبختی هات رو یادت میاره ؟؛
هدایت شده از آرزو‌های رنگی✦)
-❤️‍🩹✨
جِنابِ او +:
-❤️‍🩹✨
[زیبایی ببینیددد✨🌱
جِنابِ او +:
آقای امام حسینِ عزیزم تولدتون مبارک 🫀✨
[ حالا مَنمُ و‌ کوهِ غَممُ و دَرمان اباعبدالله ❤️‍🩹:))]
ای بِه قُربانِ اباعبدالله :؛))))
وایییی باورم‌نمیشهههه بالاخره کُل بچهای با اون چهار نفر شروع کردن دعوا کردننن و سر تا پاشونو قهوه ای کردننن عالییی واقعا خیلی خوشحالممم🤣🤣😞
یعنی چرا وقتی دعوا بود من آنلاین نبودم ناراحتم چهارتا فش می‌تونستم اون وسط بدم بهشون دلم خنک شههه😂😭.
منی که منتظرم بلقیس بیاد تا تک تک فش های بچها رو براش تعریف کنم : بلقیس که رفته مرده و جواب نمیده :
بعد از شهادت زهـرا، امشب علی اول بار است که پس از سال‌ها بالاخره لبخند زده. طفل قنداق‌پیچ را به آغوش کشیده؛ در گوشش اذان زمزمه کرده؛ گلویش را بوییده و بازوهایش را بوسیده. زنان بنی‌کلاب شنیده‌اند. آمده‌اند به خوش‌باش. آمده‌اند به دیدن طفل. به دست‌های سپید مرمرین‌اش که نقل گعده‌های قبیله شده. زنان بنی‌کلاب برایش بازوبند آورده‌اند. زنان بنی‌کلاب حسودند. از همان اول، چشم دیدن ام‌البنین را در بیت علی نداشتند. حالا او برای علی، شیرپسری زیبا و سیاه‌چشم آورده. ماه کامل انگار. درخشان. کشیده ابرو. سرخ‌ گونه. زنان بنی‌کلاب پچ‌پچ میکنند. ام‌البنین بی‌اهمیت، میخندد. رسم عرب است که دست‌های نوزاد را حنا بگذارند. برای امان از گرمای بادیه. گذاشته‌اند. دست‌های پسرک سرخ سرخ است. سرخ حنا. دست‌های پسرک خضاب شده. زنان بنی‌کلاب شورچشم‌اند. پچ‌پچه میکنند و ‌به‌ گوشه چشم نگاهش میکنند و زیرلب، وردهای تاریک می‌‌پراکنند. دیدی چه دست‌های سرخی داشت. دیدی چه گلوی برف‌گونه‌ای. بازوان علی بود گویی. چشم‌های ابوطالب انگار. زنان بنی‌کلاب می‌روند. پسر می‌زایند. یک به یک. پشت به پشت. به بغض علی. به حسادت عباس. پسران قد کشیدند و مرد شدند. لشکری شدند. لشکر بزرگ قبیله. به عراق رفتند. آخرالامر مردی از همین بنی کلاب در عراق، راه آب به عباس بست. شمر نام. گفت که به گلویش آب نرسد. گفت که چشمان سیاهش تاریک شود. گفت که بازوهای مرمرین‌اش را بیاورید که سال‌ها فخر طایفه ماست. پسرک حالا کنار شط افتاد. پسران زنان بنی‌کلاب بالای سرش پچ‌پچه میکنند. چه گلوی برف‌گونه‌ای. چه دستان سرخ خضاب شده‌ای... «مهدی مولایی»
باورم نمیشه همتا یه گروه جدا زدددد حالا الان همه میتونیم با هم غیبتتت اونا رو بکنیممم🤣🤣😞.