وایییی باورمنمیشهههه بالاخره کُل بچهای با اون چهار نفر شروع کردن دعوا کردننن و سر تا پاشونو قهوه ای کردننن عالییی واقعا خیلی خوشحالممم🤣🤣😞
یعنی چرا وقتی دعوا بود من آنلاین نبودم ناراحتم چهارتا فش میتونستم اون وسط بدم بهشون دلم خنک شههه😂😭.
منی که منتظرم بلقیس بیاد تا تک تک فش های بچها رو براش تعریف کنم :
بلقیس که رفته مرده و جواب نمیده :
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
بعد از شهادت زهـرا، امشب علی اول بار است که پس از سالها بالاخره لبخند زده. طفل قنداقپیچ را به آغوش کشیده؛ در گوشش اذان زمزمه کرده؛ گلویش را بوییده و بازوهایش را بوسیده. زنان بنیکلاب شنیدهاند. آمدهاند به خوشباش. آمدهاند به دیدن طفل. به دستهای سپید مرمریناش که نقل گعدههای قبیله شده. زنان بنیکلاب برایش بازوبند آوردهاند. زنان بنیکلاب حسودند. از همان اول، چشم دیدن امالبنین را در بیت علی نداشتند. حالا او برای علی، شیرپسری زیبا و سیاهچشم آورده. ماه کامل انگار. درخشان. کشیده ابرو. سرخ گونه. زنان بنیکلاب پچپچ میکنند. امالبنین بیاهمیت، میخندد. رسم عرب است که دستهای نوزاد را حنا بگذارند. برای امان از گرمای بادیه. گذاشتهاند. دستهای پسرک سرخ سرخ است. سرخ حنا. دستهای پسرک خضاب شده. زنان بنیکلاب شورچشماند. پچپچه میکنند و به گوشه چشم نگاهش میکنند و زیرلب، وردهای تاریک میپراکنند. دیدی چه دستهای سرخی داشت. دیدی چه گلوی برفگونهای. بازوان علی بود گویی. چشمهای ابوطالب انگار. زنان بنیکلاب میروند. پسر میزایند. یک به یک. پشت به پشت. به بغض علی. به حسادت عباس. پسران قد کشیدند و مرد شدند. لشکری شدند. لشکر بزرگ قبیله. به عراق رفتند. آخرالامر مردی از همین بنی کلاب در عراق، راه آب به عباس بست. شمر نام. گفت که به گلویش آب نرسد. گفت که چشمان سیاهش تاریک شود. گفت که بازوهای مرمریناش را بیاورید که سالها فخر طایفه ماست. پسرک حالا کنار شط افتاد. پسران زنان بنیکلاب بالای سرش پچپچه میکنند. چه گلوی برفگونهای. چه دستان سرخ خضاب شدهای...
«مهدی مولایی»
باورم نمیشه همتا یه گروه جدا زدددد حالا الان همه میتونیم با هم غیبتتت اونا رو بکنیممم🤣🤣😞.
کل روز داشتم گریه میکردم حالا به خاطر این غیبت دسته جمعی دارم قهقهه میزنمم خوشحالم واقعااا🤣🤣.
وقتی به عقب نگاه میکنم میبینم هر بدبختی و ناراحتی که الان دارم واقعا مقصرش رفتار خودمه .
https://eitaa.com/narin_gallery1402
این یه آنلاین شاپ روسری که معتبره و میتونید روسری های عیدتون رو ازش بخرید ، کلی روسری های قشنگ و شیک داره و من به شخصه همشون رو روی سر دیدم واقعا قشنگنن
،خلاصهکه آره حمایت کنید😂😞✨
ولی امیدوارم آروزی یه پارتنر و ماجراجویی و جهانگردی و گشتن شهر به شهر این کرهی خاکی به دلِ من نمونه.
من خودم دیگه به خودم امید ندارم ، صبح به خودم اومدم و دیدم که دارم شکر رو میزارم تو یخچال ، بعدم الان برنامه ی هفتمو نگاه کردم و اینجوری بودم چرا واقعا انقد فشردستت مگه مشاور نمیگفت اینجوری درس بخونی میشه خیلی مرور کنی بعد فهمیدم که اصلا یکشنبه رو حساب نکردم و جزو روزهای هفته ننوشتمش واسع همین انقد پدرم داره در میاد .