[-من عاشق روزای مَعمولیم ، روزایی که کُلی پشت در سایت میشینیم ، زمانی که با یلدا وقتی میخوایم پروژه رو به معلم توضیح بدیم از خنده تیکه پاره میشیم ، و وقتایی که بهم دیگه سَر میزنیم و تمام حرفای همدیگرو چَپ میشنویم و کلاس رو میپیچونیم تا بریم توی راهرو و به تمام ترک های دیوار بخندیم و سعی کنیم که عادی نباشیم ، اینا یه روزای معمولین که هیچ وقت دیگه قرار نیست تکرار بشن :»
- همینجوری نوشته
و باید اعتراف کنم من عادی نبودن رو دوست دارم چون هیچ جوره دیگه ای غیر این نمیتونم این دنیارو تحمل کنم .
بالاخره پروژه ای که منو یلدا فک میکردیم تا ظهور مهدی (ع) قرار نیست تموم بشه تموم شد فک کنم موقعیت های سخت و طاقتفرسای زندگیم هم قراره همینجوری بگذره و تهش یه آخیش بلند بگم و همراهش خودمو تشویق کنم برای اینکه زنده موندم.
این عکسارو دوست خوبم بلقیس در اختیارم قرار داد که بزارم شما هم استفاده کنید 😂😞.
میخواستم به بابام بگم بشقاب ها رو بیار برگشتم گفتم آشغال ها رو بیار ، مامان بزرگم همون لحظه وقتی به بشقاب هاش گفتم آشغال :
بابابزرگم که خیلی جدی داره به بابام میگه این اخبارگوعه سلام نمیکنه به کی باید زنگ بزنیم اعتراض🤣🤣🤣
چرا آخه واقعااا
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
هیچی بیشتر از این منو نمیترسونه که صبح پاشم ببینم ته گلوم یه جوریه
»Rey«
@farsitweets