داشتم سه ساعت برا محمد رضا توضیح میدادم که دندونات خراب میشه شکلات بخوری و کلی داستان ساختم براش تهش با یه لبخند دوباره شکلات رو گذاشت دهنش.
محمد رضا تا دو دقیقه اولی که منو میبینه اسمم رو میگه بقیش میزنه تو کانال بعدی و عمه صدام میکنه .
مامانم داره میگه از آپشن اینکه کوکب سحر اینجاست استفاده کنید با خیال راحت بخوابید ساعتم نزارید 😂😞
روابط عمومی فقط اونجایی که خالم به یکی از این بلاگرا تبلیغ داد بعد خیلی یهویی با هم دوست شدن و خالم دعوتش بره خونش ، همو ببینن.
دیشب در حالی که باید مراقب ایلیا میبودم تا خودکشی نکنه باید به عمه گفتنای محمد رضا واکنش نشون میدادم و به جاروبرقی مامان بزرگم لبخند میزدم و براش ذوق میکردم و در همون لحظه باید به شعر خوندنای دختر داییم هم واکنش نشون میدادم و پنج دقیقه یه بار یه آفرین میگفتم .
یه طوری خالم به مامانم میگه بگو کوکب هم زودتر بچه بیاره ، انگار من شوهرمو پیدا کردم عقد کردیم همه کارا رو کردیم فقط بچم موندههه ، خاله ی من مسئله اصلی شوهره بزا اون بیاد من بچه هم میارم .
علاوه بر مووآن کردن خودم یه دور مووآن کردن یلدا هم مونده ، هر پستی که تو اینستا برام میفرسته محتواش اینکه حرف دوست صمیمیت رو گوش کن فلان، بیسار میکنم اگه فلانی رو ببینم زننن بکشش ازشششش بیروننن به خدا من آدمممم شدم توام ولشش کنن🤣😭