واییی دختر یکی از فامیلامونن محمدرضا که میره سمتش فرار میکنه میگه خطرناک خطرناکک🤣🤣
دختر داییم اینجوری بود پاشو بریم پانتومیم بازی کنیم و رفت کل مرد ها رو جمع کرد بعد من اینجوری بودم کههه نهه من خجالتت میکشممم روم نمیشدم بگممم نمیخوام فامیل متوجه این بشن که من واقعا لالم.
منی که دارم رجز میخونم برا مامانم که این عروسیه قراره بریم من میخوام بترکونم ،حالا من تو کل عروسی:::
در حالی که دختر دارای فامیل خیلی منطقی دارن بچهاشون رو نگه میدارن ماهم داریم دلقک بازی در میاریم تا ایلیا پوشکش روعوض کنه و محمد رضا لباس گرمش رو بپوشه .
شاید نتونم حتی بگم که من مووآن کردم من فقط رها کردم ، تنهایی جنگیدن رو ولش کردم چون نمیتونستم آدم ها رو مجبور کنم به خواستن چیزی که نمیخوان.
مامان بزرگم امشب اینجوری بود که کوکب بزرگ شده خانم شده دیگه سال میخواد بره دانشگاه میخواستم جمله اش رو تصحیح کنم بگم درستش اینکه کوکب بزرگ شده و سال دیگه میخواد شوهر کنه .