-یه دختری توی زندگی پسری وجود داشت ، اون پسر کل زندگیش رو صرف امن نگه داشتن زندگی دختره کرد.
-WhenLifeGivesYouTangerines
ای کاش من دیگه حرف نزنممم اومدم پیش بابام از یه آقاعه تعریف کنم برگشتم گفتم آره بابای دخترِ خیلی خانوم بود ، قیافه ی مردِ همون لحظه:
واقعا دلم میخواست یه صندلی بزارم جلوی ساختمونمون و آهنگ میذاشتم توی گوشم ، میشستم ابرها رو نگاه میکردم .