یه خانومه بود تو حرم عرب بود ولی فارسی بلد بود و پشت من نشسته بود و یهو زد زیر آواز کلی شعر های قشنگ خوند و تهش گفت مداحه توی بغداد 😭✨.
معلومه ما وقتی میریم رستوران از کارکنانش صد بار تشکر نمیکنیم و بهشون لبخند نمیزنیم چون فقط برا بابابزرگم آشناست قیافشون و اصلا ازشون نمیخوایم که مرغ های ادویه دار شدشون رو بشورن چون بابای من حساسیت داره و مامان بزرگم هیچ وقت امکان نداره که با باقیمونده ی لیموناد یخ در بهشت درست کنه و مامانم اصلا چنگال های اضافه رو بهشون نمیده و اصرار نمیکنه که اینا تمیزن و اصراف نکنیم و پسره هم جلوی چشم ما چنگال ها رو نمیریزه توی آشغالی ، معلومه که ما یه خانواده ی شیک و نرمالی هستیم .
از رستوران تا هتل ده دقیقه راه بود اما ما چون خیلی راه بلد هستیم یه بار تا جمکران رفتیم و برگشتیم و کم مونده بود خفت گیرا بیان سراغمون که خدا مارو نجات داد .
مامان بزرگ من هیچ وقت نمیگه وای چه دستشویی بزرگی عوضش میگه میتونیم توش ردیفی کلی لاحاف تشک بندازیم .
یکی بگه چجوری مشاورم رو بلاک کنم و بهش بگم من اصن نمیخوام جایی قبول شممم ولم کننن😂😭.
مامانم یه جوری خیلی ریلکس میگه بهش بگو منصرف شدم هدف دیگه ای دارممم ، آخه من چه هدفی دارممم مادر مننن طرف با دمپایی دنبالم میکنهه🤣✋✊