واییی باورتون نمیشهه امروز که نشسته بودیممم یه پیرمرد از کنارموننن داشت رد میشدد بعد خیلی رندوم برگشت گفت تخمه کدو دارید یه مشت بهم بدید ؟ ما اینجوری بودیم که نههه تو دست ما تخمه کدو میبینی مگههه ، یه آیپد دستشش بودد یهو گرفتنشس سمت ما گفت روضه ی عمه اتت زینب داره پخش میشههه اینو که گفتت دیگه من نتونستم خودمو نگه دارم ترکیدم از خنده بعدش دوباره گفت ماشاالله به غیرتتونن تهشش یاروو رفتتت ما دیگه از خنده پاره شده بودیممم🤣🤣😭
میدونی وقتی چشم های خوشحال و سرحالم رو توی عکس میبینم میخوام بیام ازت تشکر کنم نیستی ، و میزاری من زندگی کنم چون من واقعا یادم رفته بود کوکب بدون غم چه شکلی .