💠#گزارش_تصویری
نشست "جایگاه مردم در نظام اقتصادی اسلام"
🔸با ارائه آیت الله اراکی
🔸 در مدرسه فصلی "اقتصاد مردمی از مبانی تا الگوهای عملی"
◻️پژوهشگاه فقه نظام
🆔@jiiss_ir
🔰آب زنید راه را، هین که نگار میرسد
مژده دهید باغ را، بوی بهار میرسد
🔸ایران، باشکوه ایستاده بود، بِسان دماوند، استوار، سر به آسمان سوده، با یالهای به هر سوی افشان، ستیغ دستنایافتنی، سینهای با چشمهساران بسیار، دستانی بَسبخشنده و پُردَهِش، دلی دریاگون و آغوشی گرم و مأمنگاههایی آرامشبخش.
خزان را به آن بلندا راه نبود و نه جغدان شومآوا و ویرانیخواه را.
🔸هر صباحان، نسیم صباح، یالهای آنرا شانه میزد، سینهٔ سینایاش را در خُنُکای خود فرو میبرد و آفتاب، با پرتوهای دمادم، فسردگی و مرگ را از آن آستان دور و حیات را بر کالبَدش برمیدَماند.
قرنها قرن، بام جهان بود؛ ایستاده، بههمهسو نگر، به زیبها و زیباییها روح و جانِ خود را میآراست و از پلیدیها و زشتیها، کاستیها و نارواییها دامن میگرفت. به آبشخورهای جانفزا فرود میآمد و برکههای زلال و از فرودآیی بر وادیهای خشک، داغ و تفتزده، بیآب و گیاه، میپَرهیخت؛ که در پی برافراشتن پایههای تمدن بود، تمدن انسانی.
از دخمهها، بیغولهها، وِردهای بیهوده و ناسازوار با روح و روان دور میشد و به آستانها، رواقها و ایمانسَراها و به نغمهها نزدیک میشد، آرام میگرفت و گوشِ جان میسپرد و به شادابی جان خود میپرداخت که سرشتاری و سازوار با روح و روان بود.
🔸تا اینکه پلیدجانان و آلودهجامِگان و بَدسیرتانی، این شکوه را، و ایرانِ فرودآمده بر آبشخور وحی و خیمهافراز بر لب برکهٔ توحید را برنتابیدند و بر آن شدند فانوسها و مشعلهایی که گمکردهراهان را، ره مینمودند، خاموش کنند و فروبمیرانند، تا آسان بتوانند در پناه و از سنگر شب، پناهها و سنگرهای روز را دَر هَم بشکنند و دین و سرمایه مردمان خداباور و ایمانآورنده به روشنایی را، به غارت برند و هویّتها، گوهرها و نژادهها را براندازند و ملّت و مردمانی بیپیشینه بسازند و به بردگی بکشند که به بردگیکشاندن بیهویتها و بینژادهها، بَسی آسانتر و نتیجهبخشتر است.
🔸این شومروزگاری، نه یکباره، که پلهپله، نرمکنرمک، با رخنهگریها، رسوخ و نفوذها و نفاقها و نفاقپراکنیها، در این بوم و بَرِ سعادتپرور و خوشنامساز و یَلاَفراز، چتر گستراند، اقلیم به اقلیم را فراگرفت و فروکوفت و روز را بر مردمانِ همهگاه رو به خورشید، تار کرد و از چَکاد، به ته درّهٔ تباهی، فرودشان آورد.
دشمن بدخواه، بیهویتِهویت و نژاده و اصل بَرنَتاب، با گوناگون شگردها، دَستانها و دسیسهها، بر آن شد هویّتبانان و گوهرافرازان را براندازد، سر به نیست کند و دَیّاری را در این دیار به جای نگذارد.
🔸ایران، سرزمین زیباییها، شکوهها، باورهای روشناییبخش و رهگشا را، خزان زده کرد؛ برهنه از هر چه سرسبزی و سبزینهپوشی، عور ِعور؛ یَلان بر دار، شجاعان شمعآجین و غیورمردان در آتش کین بیغیرتان.
سالیان سال بود، فصلی غیر از خزان، زمستانهای سخت و استخوانسوز، چهره نمیگشود. همیشه و همهگاه، مردمان شاد این سرزمین، با چهرهٔ دُژَمِ فصلها روبهرو بود و بر حال زار خود، شبان و روزان، گاه و بیگاه، مویه میکرد. از سر درد میزارید و فریادرسی نداشت و چون از نژادگی، از اسب اصیل اصالت، به زمین افتاده بود، نتوانست نفحههای ربّانی را دریابد و از خودِ به حقارت گرفته و به پستی خویکرده بیرون بیاید، بشکفد، بار و بَر دهد، شاخ و برگ بگستراند و به آستان حیات باریابد و زمینهساز حیات خَلقان گردد.
🔸دیری بود، بَس سالیانِ دیرپا، فسردهساز و توانسوز، در، بر این پاشنه میچرخید؛ مردمان بر این نَمَط، روزگار میگذرانیدند؛ نه کانونی بود که گرما بخشد، نه مشعلی که روشنایی بیفشاند، نه دوشی که بتوان سر بر آن گذارد و بر تنهایی و بیکسی گریست، آٰرامش یافت و با تکیه بر آن توان، برخاست، نه دست نوازشگری، نه نَفَسِ روحافزا و جانبخشی و نه دانش روشنگری که در پرتو آن، راه از بیراه، باز شناخت.
🔸تا اینکه پرتوهایی از امید، از این سوی و آنسوی این دیار مَردخیز، تاریکی را بشکافت، چشمها را بینا و دلها را روشن کرد. گرچه آن روشنان به خاک افتادند؛ امّا در آن شبهای تیره و تار و دیجور، روشنایی را بر بلندای «جان»ها، برتاباندند، ماندگار ساختند، تا از روزن شب، بردمیدن سپیده را به تماشا بایستند و امیدوارانه چشم به راه فردا باشند.
همانسان که علامه محمد اقبال لاهوری، این روشنان را از ژرفای جان دید و پیام آنان را نیوشید؛ اینگونه امیدوارانه و با شیدایی والهای سرود: