خبببببب رفقا سلام.....
عزاداری هاتون قبول باشه 🫠✨🖤
طبق معمول ساعت ۵ پارت گذاری داریممممم✨
#پروندهیغریبهایاشنا
#part48
~\ شاهرخ /~
اون دختره داشت با سرعت قدم بر میداشت ممکن بود هر آن پشت سرشو چک کنه و منو ببینه!
با ایستادن اون دختر منم وایسادم و پشت دیوار قایم شدم. برگشت پشتشو دید زد و بعد سعی کرد در پشت سازمان مه راه خروج بود رو باز کنه!
جوری منو نبینه سریع و بدون صدا رفتم اونور تا آراز و بکشونم اینور....
چقدر اینور تو اونور شد!!
آراز هم که انگار دنبال گنج بود هر چی علامت و پیس پیس و لب خونی و اینا میکردم نمیشنید؛ کر!
خیلی آروم صداش زدم
+ آراااااااز.....
بلاخره شنید و وقتی دید من قایم شدم زود خودشو رسوند بهم
_چی شده شاه...
دستمو گذاشتم رو دهنش و نذاشتم ادامه بده!
اون یکی دستمو به معنی <ساکت شو جان مادرت>، روی بینیم گذاشتم.
با سر به اون دختره اشاره کردم که تو همین هین درو باز کرد!
آراز که فهمیده بود اوضاع از چه قراره، اسلحهش رو تو دستش محکم فشرد.
پشت سر دختره خیلی نامحسوس راه میرفتیم.
ماهر بود، بهش میخورد چیزی عایدش نباشه ولی بود!
این ساختمونِ بی در و پیکرِ داغون زیادی بزرگ بود؛ انگار اون دختره هزار بار اینجا رفت و آمد کرده بود چون دقیق از سوراخ سمبه های اینجا مطلع بود!
با سرعت قدم بر میداشت و تند تند اطرافشو میپایید!لعنتی ماسک داشت! چیزی جز دوتا چشم معلوم نبود!
اینم بگم تو تشخیص رنگِ همون دوتا چشم هم مونده بودم!
نه اینکه بخوام دختر مردمو دید بزنم، نه!
هر چند دزد یا جاسوس بود، ولی ناموس مردم بود!
فقط چون موهای مصری کوتاهش و اون مدل چتری چشماشو پوشونده بود و نمیتونستم ببینم!
بعد تقریبا ۳ دیقه راه رفتن، از روی دیوارِ پشتیِ سازمان پرید تو کوچه پشتی و همونجا وایساد!
به دیواری که در اثر انفجار از شکل افتاده بود و آجرهای شلی داشت نگاه کردم،
دختره چرا انقدر سریع پرید؟!
هوووف؛ حداقل این دیوار یه مزیتی برای منو آرازی که نمیتونستیم بپریم پشت دیوار داشت!
حفره های خالی بین آجرها!!!!!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا🎀🎀
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part49
~\ شاهرخ /~
از بین همون حفره های تقریبا ریز داشتیم به دختره نگاه میکردیم.
اینور و اونور رو نگا میکرد! مطمئنم دنبال هم دستاش بود!
با احتیاط دور و برش و نگاه کرد که همون موقع پورشه سیاهی جلوش ترمز کرد و در راننده باز شد.
به خاطر کوچیکی حفره نمیتونستم درست راننده رو ببینم ولی یه چیزایی معلوم بود. اونم یه دختر بود!
چرا این مدارک باید انقدر برای دوتا دختر مهم باشن، که بخاطرش تا اینجا اومدن؟
بلخره تونستم راننده رو ببینم. یه دختر تقریبا قد بلند با یه ماسک آینه ای!
از حرکاتش غرور میریخت و نمیتونستم بفهمم چند سالشه.
دختری که تو این مدت تعقیبش میکردیم، خم شد و برای همونی که راننده ماشین بود احترام گذاشت!
اوه!
پس بالا دستیش بود!
شاید میتونستیم با دنبال کردن این دختر جدیده به یه سرنخ بزرگ تر برسیم!
تــــــــــــــــق!!!!
چشمامو بستمو محکم روی هم فشار دادم.
آخخخخ پاهات بشکنه آراز!
پاشو گذاشته بود روی یه تیکه چوب و با صدایی که ایجاد کرده بود، لو رفته بودیم!
با یه حرکت کلتمو درآوردم و پریدم اونطرف دیوار.
دختری که تعقیبش میکردیم خشکش زده بود و معلوم بود انتظار نداشته!
ولی اون یکی، با کمال خونسردی با یه حرکت خیلی سریع اسلحه کشید!
با دیدن اسلحش به قدری شکه شدم که حد نداشت!
کلت طلایی داشت!!!!
مگه چند نفر تو ایران میتونستن همچین اسلحه خطرناک و گرون قیمتی داشته باشن؟
به صدم ثانیه نکشید که دختری که مدارکو از سازمان دزدیده بود روی زمین افتاد!
خونش همه جا رو قرمز کرد!
چقدر راحت یه آدمو کشت!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا🎀🎀
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
رفقا سر پارتا خیلی گفتید بیشتر بزار ، چشم میزارم فعلا با کمبود پارت مواجه شدیم 😅
بخاطر همین یکم صبور باشید ما تعداد پارت های ذخیره رو ببریم بالا و پارت گذاری بیشتر شه✨🙃🎀
و داستان و از اون جایی که منو ژیکان خانوم یکم کرم داریم ، داریم رمان رو خفن تر و پیچیده تر میکنیم و دیگه از الان به بعد داستان اصلی کم کم داره رو میشه✨🔥
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•4|📻🎧|~ اربعین ۱۴۰۵ چجوری گذشت؟!
اجتماعات مردم مبعوث شدهٔ ایران اینبار در مسیر مشایه!😎🇮🇷
#نشرحداکثری
14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا الان بهتون نگفته بودم حق یه کلیپ رو ادا کنید💔
ولی این ویدئو فرق میکنه...
لطفا با حال مناسب ببینید و حق این کلمات رو ادا کنید
اگر دلی شکست و قطره اشکی چکید،منو هم فراموش نکنید.
_ @arbabam_hosseiin
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️چقدر دلش کربلا میخواست🥀
📌فرمود: «گرچه دوریم...💔
به یاد تو سخن میگوییم...»
🤲شادی روح بلندش صلوات