عنوان : قرار شبونهی منتظران مهدی ✨
سلام به همهی رفقای منتظر و دلبستهی امام زمان (عج)! 👋
امشب با یک پیشنهاد ویژه اومدیم که شبهامون رو با یاد و نام حضرت مهدی (عج) روشنتر کنیم. میدونیم که آقا غریبن و تنهاییشون دل ما رو به درد میاره. چقدر خوبه که ما هم در این تنهایی، یاریشون کنیم و با یادشون، دلشون رو شاد کنیم.
قرار شبونهی ما اینه که هر شب، حتی اگه شده فقط ۲ دقیقه، با امام زمانمون حرف بزنیم. شده با زبان بچهها، دلبری کنیم و بگیم "خیلی دوست داریم آقا". شده در دل تاریکی شب، دو رکعت نماز (وتر) به نیت فرج بخونیم.
و اما یه نکتهی طلایی دیگه که ثوابمون رو چند برابر میکنه: بعد از نماز شب، خوندن تسبیحات حضرت زهرا (سلاماللهعلیها)، آیتالکرسی، و سورههای توحید، فلق و ناس، فضیلت فوقالعادهای داره. بیایید این فرصت رو از دست ندیم و با این ذکرها، دل رو برای آقا آمادهتر کنیم.
یادمون باشه، هر قدم کوچکی که در راه رضایت مولامون برداریم، گره از کار فرج باز میکنه.
پس، از امشب، قرار شبونهی ما شروع میشه. هر شب، در خلوت خودمون، یادی از امام زمانمون کنیم و عشق و ارادت قلبیمون رو بهشون نشون بدیم.
شب و روزتون پر از نور و عطر دلانگیز مهدی (عج)! 🌙
#پویش_قرارشبونه
#منتظرانمهدی
پویش دلی: تلنگری برای انتظار ⏳
سلامی دوباره به دوستان خوب کانال "شیعه مهدی"! 👋
گاهی، یک ایده از دل برمیآید و مثل یک تلنگر، ما را به سمت کارهای خوب و معنوی راهنمایی میکند. این پویش "قرار شبانه" هم برای من همینطور بود؛ یک فکر دلی که خواستم با شما به اشتراک بگذارم.
هدفم این است که با هم، هر شب، حتی برای چند دقیقه، یاد امام زمانمان (عج) را در دل زنده نگه داریم. شده با یک سلام، یک درد دل کوتاه، عشقمان را به ایشان نشان دهیم. 💖
امیدوارم این ایده دلی، تلنگری باشد تا همه ما با اشتیاق بیشتری در این مسیر منتظران، گام برداریم و دل مولایمان را شاد کنیم.
شب و روزتان منور به نور مهدی (عج)! 🌙
منتظرنظراتِشماعزیزان هستم🥲
https://eitaa.com/joincha_313
چنلناشناسشیعهمهدی
https://harfeto.timefriend.net/17485985465968
صَندوقِ پُستی ِچَنل شیعهءمهدی↑
nojavan.khamenei.irوحدت در برابر دشمن_1399825214340.mp3
زمان:
حجم:
2.8M
امروز که دشمن در برابر کشور
ایستاده ، همه متحد بشوند !
_حضرتآقا
20.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقا جان نگاه به لباسامون نکن...
دل ما عمریست دخیل پنجره فولاد شماست؛🫀🥲🫴🏻
#مرگ_بر_اسرائیل
#اتحاد_مقدس
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗پـلاک پنهـــان💗
#part52
ــ کدوم روز
ــ برای بیماری کاوه همسرم رفته بودیم آمریکا،البته دکترا گفتن که باید بریم،چند روز زیر نظر دکترا بود حالش بهتر شده بود،اما هزینه های اونجا خیلی بالا بودند و هنوز درمان کاوه تموم نشده بود ،پول ماهم ته کشیده بود،کسی هم نبود که کمکمون کنه،کاوه گفت برگردیم اما قبول نکردم حالش داشت تازه خوب می شد نمیتونستم بیخیال بشم.
دستی به صورتش کشید و اشک هایی که با یادآوری کاوه بر روی گونه هایش روانه شده بودن را پاک کرد و ادامه داد:
ــ با مهیار،همون سهرابی تو بیمارستان آشنا شدیم،فهمید ایرانی هستم کنارم نشست و شروع کرد حرف زدن،من اونموقع خیلی نیاز داشتم که با کسی حرف بزنم برای همین سفره ی دلمو براش باز کردم،اونم بعد کل دلداری شمارمو گرفت و گفت کمکم میکنه،بعد از چند روز بهم زنگ زد و یک جایی قرار گذاشت،اون روز دیگه واقعا پولی برام نمونده بود و دیگه تصمیم گرفته بودیم برگردیم که مهیار گفت او پول های درمان همسرمو میده اما در عوض باید براش کار کنم.اونم پرداخت کرد و کاوه دوباره درمانشو ادامه داد.
ــ اون موقع نپرسیدید کار چی هست،همسرتون نپرسید پول از کجاست؟
ــ نه من اونموقع اونقدر به پول احتیاج داشتم که چیزی نپرسیدم،به همسرم گفتم که یک خیری تو بیمارستان فهمیده و کمک کرده.
ــ ادامه بدید.
ــ منو برد تو جلسات و کلی دوره دیدیم،اصلا عقایدمون عوض شده بود،خیلی بهمون میرسیدن،کلا من اونجا عوض شده بودم،بعد دو سال برگشتیم ایران و من و مهیار تو دانشگاه شروع به کار کردیم،همسرم بعد از برگشتمون فوت کرد،فهمیدیم که داروهایی که تو طول درمان استفاده می کرد اصلی نبودند
رویا با صدای بلند گریه می کرد و خودش را سرزنش می کرد ،کمیل سکوت کرد ،احساسش به او دروغ نمی گفت،مطمئن بود که رویا حقیقت را می گفت.
ــ من احمق رو دست خورده بودم،با مهیار دعوام شد اما تهدیدم کردند،منم کسیو نداشتم مجبور شدم سکوت کنم ،مجبور بودم،
کمیل اجازه داد تا کمی آرام بگیرد،به احمدی اشاره کرد که لیوان آبی بیاورد،احمدی سریع لیوان آبی را جلوی رویا گذاشت،رویا تشکری کرد و ارام آرام آب را نوشید.
ــ ادامه بدید
ــ فعالیت هامون آروم آروم پیش رفت،تا اینکه سمانه و صغری وارد کار دفتر شدند،صغری زیاد پیگیر نبود اما سمانه چرا،خیلی دقیق بود و کارها رو پیگیری می کرد،منو مهیار خیلی نگران بودیم مهیار چند باری خواست که سمانه رو یه جورایی از دور خارج کنه اما بالایی ها گفتن بزارید تا استتاری برای کارامون باشه.
ــ بشیری چی؟اون بهاتون همکاری می کرد؟؟
ــ نه؟
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗پــلاک پنهــان 💗
#part53
ــ نه اصلا،اون هم بسیجی بود فقط تفکراتش و روش های کارش فرق می کرد،و همین باعث شد سمانه به اون شک کنه ما هم کاری کردیم که به یقین برسه
ــ دعوای اون روزتون با بشیری به خاطر چی بود؟
ــ بشیری به منو مهیار شک کرده بود،اون روز هم دعوامون سرهمین موضوع بود که چرا سهرابی نیست و اینجارو آروم کنه،به مهیار خبر دادم گفت که با بهونه ای بفرستمش به ادرسی که بهم میگه،منم با بهونه ی اینکه اینجا الان نیرو میرسه جای دیگه نیرو لازمه فرستادمش،دیگه هم ندیدمش باور کنید.
ــ بشیری الان تو کماست
ــ چی ؟تو کما؟
کمیل سری تکان داد و گفت:
ــ بله تو کما،خانم حسینی رو چرا وارد این بازی کردید؟؟
ــ ما مشکلی با سمانه نداشتیم و از اول تصمیم گرفته شد این کارا غیرمستقیم بدون اینکه بدونه به دست بشیری انجام بشن اما بالایی ها خبر دادن وتاکید کردن که این فعالیت ها به اسم سمانه انجام بشن.
مهیار که کم کم به سمانه علاقمند شده بود اعتراض کرد اما اونا هر حرفی بزنن باید بگیم چشم حتی سهرابی که از خودشون بود رو تهدید کردن،اونا خیلی قدرتمندن اونقدر که تونستن مارو جا بدن تو دفتر،ناگفته نمونه که مریضی عظیمی هم کمک بزرگی بود.
کمیل از شنیدن علاقه ی مردی دیگر به سمانه اخم هایش به شدت بر روی پیشانی اش نقش بستند و عصبی گفت:
ــ پیامکو کی ارسال کرد؟
ــ مهیار ازم خواست سمانه رو بکشم دفتر،سمانه هم کیفشو گذاشت تو اتاق مهیار هم پیامارو از طریق گوشی سمانه به چند نفر فرستاد و بلاکشون کرد تا حتی جوابی ندن،وقتی سمانه رفت خیلی ناراحت و عصبی بود ،اونقدر که هر چه دم دستش بود شکوند،واقعیتش اون لحظه به سمانه حسادت کردم و دوست داشتم بیشتر درگیرش کنم،وقتی غیبش زد حدس میزدیم گیر شما افتاده اون روز هم میخواستم از سیستمش گزارش بفرستم تا هم جرمش سنگین تر بشه هم بتونید راحت تر رد بالایی هارو بزنید.
ــ چیز دیگه ای نمی خوای بگی؟؟
ــ نه هر چی بود رو گفتم
ــ سهرابی رو دستگیر نکردیم.
رویا خیره به چشمان کمیل ماند،کمیل سرش را پایین انداخت و از جایش بلند شد .
قبل ازخروج با صدای رویا سرجایش ایستاد