من لبنان رو بمباران میکنم
هر وقت ایران خواست در جواب حمله کنه یه امتیاز نسیه بهشون بده
🪧#علی_الاصول
🪧#مرگ_بر_آمریکا
620.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امید تیم مذاکراتی ایران و خوابی که هرشب میبینند😐
لازم به ذکر ما از تنگه تو همین 60 روز میتونستیم کلی عوارض بگیریم که دولت و شعام اعلام کرده رایگان کشتی ها بیان رد بشن!!! بعد افتادیم به التماس آمریکا که پولمون رو بده!!! مسخرشو در آوردن خداییش...
#فتح_خیبر
#مرگ_بر_اسرائیل
#مرگ_بر_آمریکا
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تهمت نزنیم
با آبروی کسی بازی نکنیم....👌
خیلی قشنگ بود
حتما ببینید ☝️☝️☝️
امروز یه مجلس آمدم دلم خیلی آشوب شد💔
دیدم مجلس حضرت قاسم مثل مزار پدرش خیلی خلوت بود🥀😭
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با این تیپ و آرایشی که میرین هیئت بیشتر شبیه ساقدوشا هستین تا اعزادار امام حسین
#نشرواجب
سلام رفقااااااا🖤🎀❤️
عزاداری هاتون قبول ❤️🩹
خبر خووووووبببببب✨🔥
تا چند دقیقه دیگه پارت گذاری رو شروع میکنیم ، راس ساعت ۵📝🕔
از این به بعد روز های فرد راس ساعت ۵ پارت گذاری میشه و در اون زمان از ادمین های عزیز خواهشمندم که پستی در چنل نذارند تا حداقل چهل دقیقه؛ ✨🔥
ممنونم از همتون❤️🖤
سلام به همگی 🖤🎀🫶🏻
دوستان عزیز همونطور که در جریانید قراره پارت گذاری از امروز شروع بشه.
انتهای هر پارت میبینید که ما نوشتیم:
به قلمِ رازا
این رازا، من و خانوم بنت الحیدر هستیم پس
فکر نکنید که رمان به قلم خودمون نیست.
رازا اسم مستعار مشترک منو رفیقم هستش 💖
یا علی💕
#پروندهیغریبهایاشنا
#part1
چشمامو بسته بودم و فقط جیغ میکشیدم.
یعنی حنجره برام نمونده بود!
یکی که بغلم نشسته بود گفت:
+تموم شد دیگه، جیغ نزن کر شدم!
چشم هام رو باز کردم و دیدم یه مرده که انگار مسئول اونجا بود داشت با یه لبخند مضخرف که تمسخر از سرو روش میبارید نگام میکرد! بیادب!
چشم ازش گرفتم و روبه شاهرخ گفتم:
_خاک تو سرت اینم جاعه منو آوردی اخه بیشور؟!
شاهرخ که معلوم بود به سختی داشت خندش رو کنترل میکرد گفت:
+خو حالا تموم شد دیگه!
درحالی که از اون کشتی صبا لعنتی داشتیم فاصله میگرفتیم گفت:
+مگه تو نبودی که گفتی من از هیچی نمیترسم و فلان؟! بازی های شهربازی که دیگه چیزی نیست. انگار دستت رو شده ترسو خا.....
نذاشتم ادامه جملشو بگه و یه پس گردنی محکم بهش زدم و اونم وقتی داشت با دستش گردنش رو میمالید گفت :
+چیه مگه دروغ میگم ؟
منم یه چشم غره ترسناک رفتم و راهم رو ادامه دادم تا اینکه به یه بستی فروشی رسیدیم،
من که انگار نه انگار الان داشتم باهاش بحث میکردم رو کردم بهش و با حالت ملتمسانه گفتم:
_بستی میخوام شاهرخییی!
دیگه این مودی بودن من دست شاهرخ اومده بود یه ابروشو بالا انداخت و گفت:
+خب حالا اون چشای بیریختِتو درشت تر نکن! الان میریم ۲ تا بستی میزنیم تو رگ عشق کنیم
بعدم دستمو گرفت و به سمت بستنی فروشی رفتیم و ۲ تا بستنی شکلاتی گرفتیم.
نشستیم روی یکی از نیمکت های نزدیک شهربازی و شروع کردیم به خوردن .
مثه بچه ها پاهامو تکون میدادم و با ذوق بستنی میخوردم .
شاهرخ با چشمایی که میخندید لپمو نرم کشید و گفت:
+بچه!
الان هر کسی جای این پسرهی نردبون بود قطعا یه بلایی سرش میآوردم! ولی خب نمیشد!
اون شاهرخ بود نمیتونستم اون شخصیت دیگمو نشونش بدم! من پیشش یه دختر معصوم و گوگولی و مهربون بودم!!!!! هه! مهربون!!!!!
+ماهرخ؟
_ها؟
+درد و ها عین آدم بگو بله
_خو بگو دیگه ؟
+اول بگو بله
_نمیگم!
+پس منم نمیگم!
بعد سرشو کرد اونور و به بستنیش زل زد. یه نیم نگاه ریزی بهش کردم و دلم سوخت واسش
_شاهرخ؟
+هیم؟
_کوفت ، حالا الان مظلوم شدی واسه من؟ خب بگو چی میخواستی بگی؟
+.....
_داداشییییییی؟؟؟
سرش رو کرد روبه من و تا خواست حرفش رو بگه گوشیم زنگ خورد!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊