eitaa logo
شیعه مَہد؎🌱
1.4هزار دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
6.6هزار ویدیو
67 فایل
‹‹بِسـم‌‌ِاللّھ‌‌ِالخَلَق‌َالمَہد؎.🤍 ماشیعه‌مَہد؎فرزند‌نائب‌امام‌زمان فرزندشهیدسیدعلی‌خامنه‌ای💔 منتظرانتقام‌باشید شیعه‌به‌دنیا آمدیم‌که‌مؤثردرتحقق ظهورمولاباشیم.🤍🌚 مُتولدِ1403/2/22 اينجا!؟ چنلےازبوی دلنتگی‌فراقِ مَہد؎ِفاطمه🫀⛓ آیدی مالک: @gomnAm1_3_5
مشاهده در ایتا
دانلود
من لبنان رو بمباران میکنم هر وقت ایران خواست در جواب حمله کنه یه امتیاز نسیه بهشون بده 🪧 🪧
620.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امید تیم مذاکراتی ایران و خوابی که هرشب میبینند😐 لازم به ذکر ما از تنگه تو همین 60 روز میتونستیم کلی عوارض بگیریم که دولت و شعام اعلام کرده رایگان کشتی ها بیان رد بشن!!! بعد افتادیم به التماس آمریکا که پولمون رو بده!!! مسخرشو در آوردن خداییش...
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تهمت نزنیم با آبروی کسی بازی نکنیم....👌 خیلی قشنگ بود حتما ببینید ☝️☝️☝️
امروز یه مجلس آمدم دلم خیلی آشوب شد💔 دیدم مجلس حضرت قاسم مثل مزار پدرش خیلی خلوت بود🥀😭
پدر پسر غریبن😭
مجلس پسر کریم اهل بیت نباید آنقدر خالی باشه🥀
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با این تیپ و آرایشی که میرین هیئت بیشتر شبیه ساقدوشا هستین تا اعزادار امام حسین
سلام رفقااااااا🖤🎀❤️ عزاداری هاتون قبول ❤️‍🩹 خبر خووووووبببببب✨🔥 تا چند دقیقه دیگه پارت گذاری رو شروع میکنیم ، راس ساعت ۵📝🕔 از این به بعد روز های فرد راس ساعت ۵ پارت گذاری میشه و در اون زمان از ادمین های عزیز خواهشمندم که پستی در چنل نذارند تا حداقل چهل دقیقه؛ ✨🔥 ممنونم از همتون❤️🖤
سلام به همگی 🖤🎀🫶🏻 دوستان عزیز همونطور که در جریانید قراره پارت گذاری از امروز شروع بشه. انتهای هر پارت می‌بینید که ما نوشتیم: به قلمِ رازا این رازا، من و خانوم بنت الحیدر هستیم پس فکر نکنید که رمان به قلم خودمون نیست. رازا اسم مستعار مشترک منو رفیقم هستش 💖 یا علی💕
چشمامو بسته بودم و فقط جیغ می‌کشیدم. یعنی حنجره برام نمونده بود! یکی که بغلم نشسته بود گفت: +تموم شد دیگه، جیغ نزن کر شدم! چشم هام رو باز کردم و دیدم یه مرده که انگار مسئول اونجا بود داشت با یه لبخند مضخرف که تمسخر از سرو روش می‌بارید نگام میکرد! بی‌ادب! چشم ازش گرفتم و روبه شاهرخ گفتم: _خاک تو سرت اینم جاعه منو آوردی اخه بیشور؟! شاهرخ که معلوم بود به سختی داشت خندش رو کنترل میکرد گفت: +خو حالا تموم شد دیگه! درحالی که از اون کشتی صبا لعنتی داشتیم فاصله می‌گرفتیم گفت: +مگه تو نبودی که گفتی من از هیچی نمی‌ترسم و فلان؟! بازی های شهربازی که دیگه چیزی نیست. انگار دستت رو شده ترسو خا..... نذاشتم ادامه جملشو بگه و یه پس گردنی محکم بهش زدم و اونم وقتی داشت با دستش گردنش رو می‌مالید گفت : +چیه مگه دروغ میگم ؟ منم یه چشم غره ترسناک رفتم و راهم رو ادامه دادم تا اینکه به یه بستی فروشی رسیدیم، من که انگار نه انگار الان داشتم باهاش بحث میکردم رو کردم بهش و با حالت ملتمسانه گفتم: _بستی می‌خوام شاهرخییی! دیگه این مودی بودن من دست شاهرخ اومده بود یه ابروشو بالا انداخت و گفت: +خب حالا اون چشای بیریختِتو درشت تر نکن! الان میریم ۲ تا بستی می‌زنیم تو رگ عشق کنیم بعدم دستمو گرفت و به سمت بستنی فروشی رفتیم و ۲ تا بستنی شکلاتی گرفتیم. نشستیم روی یکی از نیمکت های نزدیک شهربازی و شروع کردیم به خوردن . مثه بچه ها پاهامو تکون می‌دادم و با ذوق بستنی می‌خوردم . شاهرخ با چشمایی که می‌خندید لپمو نرم کشید و گفت: +بچه! الان هر کسی جای این پسره‌ی نردبون بود قطعا یه بلایی سرش می‌آوردم! ولی خب نمی‌شد! اون شاهرخ بود نمی‌تونستم اون شخصیت دیگمو نشونش بدم! من پیشش یه دختر معصوم و گوگولی و مهربون بودم!!!!! هه! مهربون!!!!! +ماهرخ؟ _ها؟ +درد و ها عین آدم بگو بله _خو بگو دیگه ؟ +اول بگو بله _نمیگم‌! +پس منم نمیگم‌! بعد سرشو کرد اونور و به بستنیش زل زد. یه نیم نگاه ریزی بهش کردم و دلم سوخت واسش _شاهرخ؟ +هیم؟ _کوفت ، حالا الان مظلوم شدی واسه من؟ خب بگو چی میخواستی بگی؟ +..... _داداشییییییی؟؟؟ سرش رو کرد روبه من و تا خواست حرفش رو بگه گوشیم زنگ خورد! ادامه دارد.... به‌قلم: رازا    ₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊