یاداوری مطالب گذشته
ولی خدا جناب آقای سید محمد قزوینی خادم و کلید دار حرم مطهر قمر منیر هاشمی حضرت عباس ابن علی (علیه السلام) اخیرا فرموده بودن:
یک جنگ دیگر بین ایران و آمریکا سر میگیرد، ده ،پانزده روز طول میکشد و آخر به نفع ایران و ختم بخیر برای شیعه خواهد بود
ان شاالله
🌺ظهور بسیار نزدیک است🌺
🌴اللهم عجل لولیک الفرج🌴
(دنیا) بعد از دفن رهبر عزیز شهیدمان روز خوش نخواهد دید.
صادق ، راوی شنود.
🌺ظهور بسیار نزدیک است🌺
🌴اللهم عجل لولیک الفرج🌴
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایت حمید حسام از محل نگهداری پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب
غربت رو از مادرش زهرا (س) به ارث برد...
🌺ظهور بسیار نزدیک است🌺
🌴اللهم عجل لولیک الفرج🌴
23.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻این صحبتهای لورفته ی رئیس ستاد دکتر قالیباف تو انتخابات هست که میگه همگی باید جهاد کنیم برای رای آوردن پزشکیان تا با پیروزی پزشکیان بر جلیلی دفع خطر کرده باشیم !
عجب جهادی کرده است برای بقدرت رسیدن اصحاب فتنه و مجرمین مالی و امنیتی اغتشاشات !!!!
به نام ۳۱۳ یار امام زمان (عج)، ۳۱۳ ستاد تبلیغاتی رو وقف پزشکیان کردند
با کلی فعال رسانه ای زبردست و ماهر و کارکشته.
حالا نتیجه جهادِ !! شبانه روزیتان را خوب ببینید :
در ایران منجر شد به آنچهکه نباید میشد ‼️
#باید_برخاست
#خونخواهی_رهبر
#مرگ_بر_آمریکا
#پروندهیغریبهایاشنا
#part24
اینکه از طرف ادوارد بهم پیشنهاد همکاری داده شده بود یکم چیز بود!
چیز نه منظورم اینه مشکوکه!
خیلی خیلی مشکوکه!
بعد اون داستان منو اون سایه ی همو با تیر میزنیم و حالا آدم فرستاده که دعوتم کنه به همکاری؟!
همکاری معمولیام نه، بشم رئیس باندش توی ایراااان؟!
تقریبا نیم ساعتی میشد که جکسونو فرستاده بودم پی کارش.
<(فلش بگ)> & نیم ساعت پیش:
+خب جوابتون؟!
نفس عمیقی کشیدم و با اخم گفتم:
_از کجا معلوم یه نقشه نباشه مثه سری پیش جا نزنید؟!
+ببینید خانم، جناب کارسن هر شرایطی که داشته باشید رو قبول میکنن و به شما اطمینان کامل میدن که همه چی باب میلتون و دقیقا همونطور که خودتون میخوایید باشه!
چشم ریز کردم که جدی تر گفت:
+ایشون قراره شما رو به عنوان رییس باند دوم به کل باندهای جهان معرفی کنن همچنین شما میشین دست راست ایشون توی همهی کارها و همه چی به خودتون سپرده میشه!
سر تکون دادم و گفتم:
_راجبش فکر می کنم
اونم سر تکون داد و گفت:
+یه هفته فرصت دارید که جواب قطعیتون رو به ما برسونید!
و بعدم بلند شد و سمت در رفت.
(حال)
اوه!
خب! وسوسه انگیزه!
اینکه رئیس دوتا از بهترین باندهای خلاف ِ ایران باشی!
نظرم که از همین الان معلومه ولی خب یکم احتیاط بد نیست!
باید بفهمم واقعا قصدش از این کار چیه!
میخواد دوباره ازم سوءاستفاده کنه و نارو بزنه یا...؟!
پوفی کشیدم و بلند شدم. برای مطمئن شدن باید یه نقشه میکشیدم که اگه خواست جا بزنه من نباشم که گیر میوفتم!
سمت آسانسور رفتم و دوباره برگشتم به اتاق مخفیم.
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part25
~\ شاهرخ /~
نشسته بود رو کاناپه و با با اخم و دقت ناخوناشو سوهان میکشید. به وضع خودم نگا کردم وای بر من!
+یه وقت به خودت زحمت ندیا!
کلا به هیچ جاش نبود که دارم باهاش حرف میزنم! در این حد غرق تو سوهان کاری بود!
+ماهرخ خانوم؟! با شما بودم مــــن!
دریغ از یه هوم!
نه اینطوری نمیشه!
ملاقه به دست رفتم بالا سرش ببینم موش زبونشو خورده؟!
رفتم بالا سرش وایسادم دست به کمر. انقد غرق بود تو کارش که کلا نفهمید بالا سرشم!
دستمو جلوش تکون دادم و گفتم:
+ماهی؟! هووی!
یهو سرشو بلند کرد و با یکم ترس گفت:
_جانم! چیه؟ چی شده؟!
تکخندی زدم.
+سه ساعته صدات میکنم کری مگه خواهرم؟!
اخماشو بامزه کشید تو هم و گفت:
_بیشور!
دستمو گذاشتم رو سرم و با بیچارگی الکی گفتم:
+وااااااای کجایید ببینید بیشور شدم؟! دیگه نمک ندارم؟!
سعی میکرد نشون نده ولی خندش گرفته بود. دستشو کشیدم و گفتم:
+قهر نکن خوشم نمیاد! حالاام بیا ببین خان داداشت چی پخته!
نفس عمیقی کشید و یکم بو کرد. قیافشو یکم کشید تو هم و گفت:
_فکر نکنم چیز خوبی در انتظارم باشه!
اخم کردم و گفتم:
+از خداتم باشه برات شام درست کردم!
با چشمای ریز شده بهم نگا کرد که زودتر از خودش رفتم تو آشپزخونه!
~\ ماهرخ /~
فکرم درگیر حرفای ادوارد بود. خیلی پیشنهاد خوبی بود! میتونستم به چیزی که میخوام برسم!
پیشبندو از دور گردنش درآورد و رفت سمت گاز منم رفتم دنبالش. نمکو برداشت و خواست بریزه که گفتم:
_وایسااااااا
پوکر نگاهم کرد که گفتم:
_پروفسور اول بچش!
اخم کرد و گفت:
+یه الف بچه باید به من بگه چیکار کنم؟!
ابروهامو بالا انداختم و گفتم:
_چشمم روشن شاهرخ خــان! حرفای جدید بدید؟!
نمکو از دستش کشیدم که گفت:
+برو بشین بدو بدو برو!
و نمکو دوباره کشید. هی من کشیدم هی اون کشید انقد کشمکش که شد کشمش!
نه چیز!
در نمک باز شد مثه برف تو هوا پخش شد آخرم ریخت رو سرو کلمون!
_آخخخخخخخخ شاهرخ دوست دارم نصفتتت کنممم!
خندشو نتونست کنترل کنه و با صدای بلند زد زیر خنده! مشت محکمی کوبیدم به بازوش.
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
امروز ۲ پارت داریم
اصلا انگار زیاد رمانو دوست ندارید
فعلا که پیوی هامون کویره
اگه همین جوری پیش بره کلا ۲ پارت به جای ۳ پارت میزاریم
اگه نظرات بره بالا تعداد پارت ها هم میره بالا
اینا تازه اول داستانه ، ما زیاد از اصل قضیه نگفتیم ✨️
ولیییییی
دیگه داریم به جاهای باحال و هیجانی نزدیک میشه ، اصل داستان، راز های مرموز داستان و و و و ❤️🔥
داستان دیگه داره به سمت ژانر راز آلودش میره و قراره خیلی چیز ها رو بفهمید و مطمئنم انتظارشو نداشتید!!!!💥🔪🔥⛔️
اینکه ماهرخ کیه؟!!!!
چی شده قبلا تو زندگیش که شده رئیس خلافکار ها!!!!؟؟
راز های زندگیش!!!!
و تمام راز های رمان!