eitaa logo
شیعه مَہد؎🌱
1.4هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
6.2هزار ویدیو
66 فایل
‹‹بِسـم‌‌ِاللّھ‌‌ِالخَلَق‌َالمَہد؎.🤍 ماشیعه‌مَہد؎فرزند‌نائب‌امام‌زمان فرزندشهیدسیدعلی‌خامنه‌ای💔 منتظرانتقام‌باشید شیعه‌به‌دنیا آمدیم‌که‌مؤثردرتحقق ظهورمولاباشیم.🤍🌚 مُتولدِ1403/2/22 اينجا!؟ چنلےازبوی دلنتگی‌فراقِ مَہد؎ِفاطمه🫀⛓ آیدی مالک: @gomnAm1_3_5
مشاهده در ایتا
دانلود
❗️ سناتور لیندسی گراهام، دشمن سرسخت ایران و ایرانیان دقایقی قبل بر اثر یک بیماری ناگهانی مرد! ۵ روز پیش، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی علناً خواستار ترور سناتور لیندسی گراهام شد. او چند روز گذشته برای پایان دادن به جنگ بین اوکراین و روسیه به خارج از کشور و به یک منطقه جنگی سفر کرده بود. او کمتر از یک روز در خانه بوده است و امشب، کارکنانش اعلام کردند که او بر اثر یک «بیماری کوتاه و ناگهانی» درگذشته است. آیا او توسط یک دشمن خارجی، چه در خارج از کشور و چه پس از بازگشت به ایالات متحده، مسموم شده است؟ باید در مورد مرگ او تحقیق شود. به خصوص پس از آنکه ایران کمتر از یک هفته پیش خواستار مرگ او شد. منظور کارکنان او از «بیماری کوتاه و ناگهانی» چیست؟
هم اکنون حضرت عزراییل: وماالنصر الا من عندالله العزیز الحکیم
نگرانی فرماندهان نظامی آمریکایی از تبعیت ارتش از سیاستمداران و اجرای ماموریت های آنها
20.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑دیشب کرج چه خبر بود؟ حمله وحشیانه اراذل و اوباش به خواهران و برادران انقلابی اگه خیابون‌ها خالی بشه، طولی نمی‌کشه که دست اراذل و اوباش و آشوب‌طلب‌ها بیفته امنیت مردم شوخی‌بردار نیست؛ نباید اجازه داد عده‌ای با زور و قلدری، آرامش شهر رو از مردم بگیرن 🛑🛑🛑🛑🛑☝️☝️☝️
لیست اولیه جنایتکارانی که طبق فرمان امام خامنه ای باید قصاص شوند و به سزای جنایات خود برسند منتشر کنید به دست همه آزادی خواهان عالم برسد 🛑🛑🛑🛑
واکنش ضرغامی به خبر مرگ گراهام: دنیا منتظر خبر مرگ ناگهانی ترامپ و نتانیاهو است
دوستان ساعت ۵ و ده دقیقه پارت گذاری داریم لطفاً در این ساعت تقدیمی و پستی قرار نگیره ❌🚫
~\ ماهرخ /~ بخدا من اینو زنده نمی‌زارم! بیشوررررر یعنی بیشور به تمام معنا! سر تا پامون شده بود نمک! +کاش تو رو به جومونگ معرفی می‌کردم حداقل نمی‌رفت دنبال معدن نمک بگرده اینهمه! جیغ زدم: _شاهرخخخخخ خفه شوووو! خندید و موهاشو تمیز کرد منم داشتم یه گالن نمکی که روم ریخته بودو پاک می‌کردم، که.... _واااااایییی شاهرخ سوووووختتتتت! و بعله! غذامون سوخت! ... شاهرخ مغموم نشسته بود رو صندلی میز غذا خوری و منم داشتم پنجره ها رو باز می‌کردم که بوی سوختگی غذای آقــا بره بیرون! کلا شاهرخ هر وقت میومد تو آشپزخونه فاجعه می‌آورد با خودش! با اون غذا هاش! یه بار لوبیای قرمه سبزی یادش می‌‌رفت، یه بار گوشت قیمه! اصن کلا با آشپزی مشکل داشت گولاخ! هیچی دیگه! قرار بود گشنه بخوابیم! ولی خب نمی‌شد که! رفتم سمت یخچال و از توش دوتا تخم مرغ برداشتم! چیه؟! نیمرو به این خوبی! آره...! ماهیتابه‌ که سوخته بود! پس تو چی بپزم من اینو؟!؟!؟! _وااااااای شاهرخ الحق که شاهیِ باغچه برازندته! الان من اینو تو چــــــــییییییی بپزممممم؟!؟! با حالت خیلی ناراحتی گفت: +من که اشتهام کور شد، خودت واسه خودت تو یه ظرف کوچیکتر بپز! خواست بره بیرون که دستشو گرفتم. با اخم گفتم: _خب حالا من یه چیزی گفتم تو چرا سریع قهر می‌کنی؟! لبخند غمگینی زد و گفت: +به خاطر اون نیست...! با لحنی که حس فضولی و غم قاطی بود گفتم: _پس به خاطر چیه؟! هووفی کشید و خواست بره که محکم گفتم: _شاهرخ! برنگشت سمتم و همون جوری که سرش پایین بود گفت: +بابا آشپزی بهم یاد داد! یادته چه دستپختی داشت؟! دستم شل شد و افتاد. حالا منم اشتهام کور شده بود! بابا...! شب بخیر آرومی زمزمه کرد و سریع از آشپزخونه زد بیرون! ادامه دارد.... به‌قلم: رازا    ₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
~\ ماهرخ /~ بعد از شنیدن اون جمله ها از شاهرخ دمغ شده بودم! برگشتم و نگاهی به آشپزخونه ی بهم ریخته کردم؛ لبخندی رو لب هام مهمون شد! خاطراتی که با بابا آشپزی میکردیم جلو چشمم ظاهر شد، همه اون شیطنت ها، همه اون غذا های سوخته،‌ همشون!! یاده خونه‌ی قبلی مون افتادم...! همون خونه‌ای که.... سرمو تکون دادم تا دیگه بهشون فکر نکنم. شروع کردم به تمیز کردن آشپزخونه؛ حتی حوصله تمیز کاری هم نداشتم ولی خب! میز رو جمع کردم و کابینت رو دستمال کشیدم؛ وای که از دست این آشپزی شاهرخ! همه کار می‌کنه الا آشپزی! سری به نشونه تاسف تکون دادم کشوی چاقوها رو باز گذاشته بود و چندتا چاقو ازش ریخته بود بیرون! کم مونده بود دست و پاهامونو ببرن! _آخخخخخخخ...! سرم یه تیر شدیدی کشید!!!!!! چشم هام تار شد! _نه! لعنتی نهههههه! صحنه‌ای که کابوس شب هام بود جلو چشمم ظاهر شد!!!!!! جیغ کشیدم: _ماااااامااااان...... ولش کنن اشغال! دنیا تو سرم داشت می‌چرخید!!!! دستم خورد به بشقابایی که روی میز بود و همشون ریختن رو زمین و صدای وحشتناکی ایجاد کردن....... ×مااااهرخ! فرار کنننننن بد‌و!!!!!! سرم تو دستام گرفته بودم و جیغ می‌کشیدم!!! تعادل نداشتم، هر لحظه ممکن بود بیفتم رو شیشه خورده ها!...... اون.....لحظه!!!!!!! اون مرد با ماسک عجیب غریبش!!! جیغام و تقلاهای مامانم!!!!! و در آخر سر بریده شده‌ی مامان..!!!!!!! +ماهرخ!؟ +ماهرخ!؟ ماهرخ چشماتو باز کنننن! _بسههههههههه.......بس کنننننن!!! التماست می‌کنمممممم!نهههههههه....ماااااامااااانننن..... با فرو رفتن تو بغل یکی اثری از جیغم نموند!!!! بوش آشنا بود! هنوز دست هام رو گوشم بود..... سرم رو بلند کردم و مامان رو دیدم......! صدام در اثر جیغای وحشتناکم خشدار شده بود! _ما.... ما....ن! پاهام شل شد و افتادم رو زانو که نذاشت! دوباره سرم و بلند کردم و چشم های سبز داداشم رو دیدم..! ادامه دارد.... به‌قلم: رازا    ₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
اینم از دو پارت
ولی دیگه از این به بعد اگه زیاد نظر نباشه همین دو پارت رو جلو میریم