eitaa logo
شیعه مَہد؎🌱
1.4هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
6.3هزار ویدیو
66 فایل
‹‹بِسـم‌‌ِاللّھ‌‌ِالخَلَق‌َالمَہد؎.🤍 ماشیعه‌مَہد؎فرزند‌نائب‌امام‌زمان فرزندشهیدسیدعلی‌خامنه‌ای💔 منتظرانتقام‌باشید شیعه‌به‌دنیا آمدیم‌که‌مؤثردرتحقق ظهورمولاباشیم.🤍🌚 مُتولدِ1403/2/22 اينجا!؟ چنلےازبوی دلنتگی‌فراقِ مَہد؎ِفاطمه🫀⛓ آیدی مالک: @gomnAm1_3_5
مشاهده در ایتا
دانلود
15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیلم هوش مصنوعی از ترور ترامپ توسط بادیگاردش 🔹- من خیلی بی رحمم. 🔹+ نه! تو بی رحم نیستی.. 🔹توسط قلب‌های بیدار، آن اتفاق خواهد افتاد! حتی اگر بادیگاردش باشند...!
🔻دیدم آقا سید مجتبی دکمه‌های قبا را به‌ سختی می‌بندد، بعد که رفتند به خواهرم گفتم: این لباس انگار بد دوخته شده. همسرِ آقا سید مجتبی گفت: پیراهن‌های خودمان را متناسب با شخص راست‌دست می‌دوزند، اما این لباسِ آقا بود... ◾️پرسیدم: چرا لباس آقا را می‌پوشند؟! گفت: آقا آن‌ قدر لباس‌ها را استفاده می‌کند که سرآستین‌ها می‌رود و گاهی پاره می‌شود و می‌خواهد رفو کند آقامجتبی می‌گوید: این را نپوشید. در دیدارها وجهه خوبی ندارد، بدهید من بپوشم... ◾️با اصرار لباس‌های کهنه آقا را از ایشان می‌گیرد تا آقا ناچار شوند لباس نو سفارش دهند و بعد خودش همان لباس‌ها را می‌پوشد... ✍️خاطره ای به نقل از آقای فرید حدادعادل، برادر همسر آیت‌ اللّٰه امام سیدمجتبی خامنه‌ای
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرم امام رضا صف رسیدن به مزار رهبر شهید شعار مردم «پزشکیان تعهدت چیشده؟»
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بااختلاف زیاد بهترین جمله توی این ۱۳۴شب 🥺🥺🥺
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥سرود حماسی زیبای یمنی ها برای ملت مسلمان و قهرمان ایران 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷✌️✌️✌️
شیعه مَہد؎🌱
همراهان کتابخوان، سلام ✋ ما هم به یاد رهبر شهیدمان که جلودار نهضت #کتاب و #کتابخوانی بوده‌اند؛ با
دوستان شرکت کنید بسیار راحت هست شرکت کردید تصویر ثبت نام در سایت را به ایدی که پایین پیام هست ارسال کنید
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فاصلمون خیلی زیاد شده ها مشتی...
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ابومفسل سیاهه ی قاتلان را باز کن و نام لیندسی گراهام را خط بزن!
سلام به همگی🪄 عزاداریاتون قبول حق🖤❤️‍🩹 رفقا پارتگذاری راس ساعت ۵ انجام میشه ادمین های عزیز لطفا تا ۴۰ دیقه بعد از پارتگذاری پستی داخل چنل قرار نگیره❗️ تشکر💖🎀
~\ ماهرخ /~ _شا....شاه..رخ؟!! با چشم های نگرانش چشم دوخته بود به من؛ دستام رو از رو گوشم برداشت و آروم بغلم کرد؛ تو گوشم آروم گفت: +میدونم چی دیدی نفس شاهرخ! دورت بگردم من ماهرخ! تموم شد.... من اینجام..... پیشتم! مواظبتم عشق داداش! حس امنیت تو رگ‌هام جاری شد! مثل همیشه این شاهرخ بود که منو فهمید! +الهی دورت بگردم؛ آروم باش..... تموم شد! چرا قلبت عین پرنده های تو قفس خودش رو به در و دیوار می‌کوبه؟! راست می‌گفت؛ قلبم رو هزار میزد! محکم بغلم کرد! قلبم مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده، آروم شد..... تو بغلش گم شدم..... خیلی وقت بود اینجوری بغلم نکرده بود! بعد چند دقیقه ای ، وقتی دید نفس هام آروم شد و قلبم هم آروم گرفت آروم از بغلش جدام کرد..... چشم‌هام رو هدف چشم هاش گرفت...... از همین نگاه امنیت رو بهم تزریق میکرد! اما مثل اون شب فکم قفل کرده بود......!!!!! +ماهرخم ، تموم شد؛ حرف بزن، عین اون موقع نکن حرف بزن ماهرخ! یه کلمه بگو لعنتی! اما فکم قفل بود میخواستم حرف بزنم ، جیغ بزنم ، زجه بزنم ولی نمیشد! دهنم باز نمیشد! شاهرخ تکونم داد.... +ماهرخ؟! منو ببین..... تو چشم هاش نگاه کردم +ماهرخ تو رو روح مامان و بابا قفل نکن! عین اون موقع نکن لعنتی! حرف بزن باهام حرف بزن اصلا.... اصلا جیغ بزن! گریه کن عب نداره فقط یه چیزی بگو ماهرخ خواهش میکنم یه چیزی بگو.... اما دریغ از یک کلمه از سمت من!!!! دوباره بغلم کرد این دفعه محکم تر خیلی محکم....! نزدیک بود نفسم بره ، _...شا....ه.... شاااااارخ!!!!! سریع منو جدا کرد و با شوق به چشم هام چشم دوخت! +ماهرخ؟! الهی من فدات اون صورت زشتت بشم من! چی؟!!!!!! الان این بزغاله چی گفت!!!!!! اومدم اعتراض کنم که دوباره بغلم کرد ولی این دفعه به قصد جونم!!!!! با دست محکم میزدم به کمرش..... + شااااا......شاهرخخخخخخ.....خفه.....شدم .......واییییییییی شاهرخخخخخخ!!!!!!!! جدام کرد که با دست محکم زدم به بازوش! ولی این دست نحیف من با بازوی گنده و پر قدرت اون قابل مقایسه نبود خب!!!! ادامه دارد.... به‌قلم: رازا    ₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
~\ ماهرخ /~ _شا..... شاه.... شاهرخ؟! بخاطر اون شک یکم لکنت گرفته بودم ولی خب اوکی بود! +جونم؟! چرا دوباره لکنت گرفتی تو؟! میخوای.....؟! سرم و تکون دادم، به معنی اره +باشه هر چقدر دوست داری جیغ بزن دورت بگردم! بعد دستشو گذاشت رو گوشم و منم چشم هامو بستم و تا تونستم جیغغغغغغ زدم جوری که بعدش نفس نفس میزدم ولی این کار باعث شد لکنتم از بین بره! +خالی شدی؟! _آره! اره....خیلییییی +خب خوبه ؛ الان.... بهتری؟! لبخندی به روش پاشیدم و گفتم: _اره اره خوبم بلند شد کمی بعد با یه لیوان آب قند اومد پیشم. کنارم نشسته بود و می‌گفت تا اینو کامل نخوری نمی‌زارم بری بخوابی‌! +مطمئنی خوبی دیگه؟! با لبخند سری تکون دادم و یه قلپ دیگه از آب قند خوردم. لیوانو دادم دستش و گفتم: _بگیر اینو... الان قند می‌گیرم میوفتم رو دستت! با چشمای ریز شده اول به من بعد به لیوانی که هنوز آب قند داشت نگا کرد. +بریزم تو حلقت؟! _بیا برو بخواب میگم خوبمممم! بازم مشکوک نگام می‌کرد که سری به نشونه چیه تکون دادم! بهتر..... که نه! تقریبا خوب شدم؛ صحنه های اون روز نفرت انگیز برام کمرنگ تر شده بودن...! ولی برای انتقام مصمم تر شدم!!!!!!!! ادامه دارد.... به‌قلم: رازا    ₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊