5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پایان بیحجابی و اعلام رسمی وضعیت سفید برای حجاب کشور
اعلام زمان اتمام بیحجابیها و رفتار درست همه ملّت ایران
عالی بود ✅ استدلال قوی
لطفاً با دقت گوش کنید
💠جهاد تبیین 🎙استاد تقوی
امام صحبتی دارند که آن را نوشتهام و
همیشه آن را توی جیب خودم دارم:
هر کس که بیشتر برای خدا کار کرد بیشتر باید فحش بشنود. و شما پاسدارها، چون بیشتر برای خدا کار کردید، بیشتر فحش شنیدید و میشنوید.
ما باید برای فحش شنیدن ساخته بشویم؛برای تحمّل تهمت و افتراء و دروغ؛ چون ما اگر تحمّل نکنیم، باید میدان را خالی کنیم.
- #شهید_محمدابراهیم_همت
بگذار برود...
آبرو را با خودمان میخواهیم کجا ببریم؟
اگر آبرویمان میرود بگذار در راه خدا برود.
اگر ذلتی هست، اگر رنجی هست،
بگذار در راه خدا باشد.
[📚عین صاد، در خیمهی حسین(ع)]
📖 بوی کاغذ، طعمِ ماندگاری
چاپ فقط جوهر روی کاغذ نیست؛
روایتیست از ماندگار کردنِ واژهها، اندیشهها و خاطرهها...
🖨️ به مناسبت روز صنعت چاپ
با «رادیو شمیم ری» همراه شوید و از قصهی صنعتی بشنوید که سالهاست دانایی را از نسلی به نسل دیگر میرساند.
🎙️| کـ🖼️ـاور | سمیه خوش نظر
⏱️ـ 3:30
📻 #رادیو_شمیم_ری
#روز_صنعت_چاپ
#کاغذ
#گرافیست
#رنگ
┄┄┅═✧❁🎙️❁✧═┅┄
🔈⃝🇮🇷 http://rubika.ir/radio_rey
🔈⃝🇮🇷http://ble.ir/radio_rey
رادیو شمیم ریروز صنعت چاپ .mp3
زمان:
حجم:
11.8M
9️⃣9️⃣
🎧 وقتی کاغذ، حافظِ خاطرهها میشود...
تا حالا بوی یک کتاب قدیمی، شما را به سالهای دور نبرده؟
همین بوی کاغذ و مرکب، بخشی از قصهی صنعتیست که کلمات را از لحظهها عبور داده و به ماندگاری رسانده است.
در این اپیزود از «رادیو شمیم ری» از صنعت چاپ میگوییم؛ از آدمهایی که پشت دستگاهها، میان رنگ و مرکب و کاغذ، دانایی و خاطره را برای نسلهای بعد ثبت میکنند.
🖨️ چاپ؛ هنرِ ماندگار کردنِ واژههاست.
نــ✍🏻ــویسنده | تدویـ📼ـن |سمیه خوش نظر
📻 #رادیو_شمیم_ری
#بوی_کاغذ_طعم_ماندگاری
#روز_صنعت_چاپ
#فرهنگ
┄┄┅═✧❁🎙️❁✧═┅┄
🔈⃝🇮🇷 http://rubika.ir/radio_rey
🔈⃝🇮🇷http://ble.ir/radio_rey
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨 مد شده کلیپ درست میکنند فلان چیز شده این قیمت ولی خوشحالم چون اگه خوش حال نباشم اعدامم میکنند
+پاسخ رو ببینید
#پروندهیغریبهایاشنا
#part75
~\ ماهرخ /~
از آسانسور بیرون اومدم و سمت جایی که سامان ایستاده بود رفتم.
+بفرمایید خانوم
سوئیچو ازش گرفتم و سر تکون دادم. انگار میخواست چیزی بگه و این پا و اون پا میکرد!
قدنی به سمت ماشین برداشتم؛ پشتم بهش بود.
_اون چیزی که باعث مکثت شده رو بگو!
جوری سرشو بلند کرد که از شنیدن صدای ترق توروق گردنش نیم رخمو سمتش برگردوندم!
چشماش گرد شده بود و با بهت بهم نگاه میکرد، ابرویی بالا انداختم که به خودش اومد و گلوشو صاف کرد:
_جسارتا بهترید خانوم؟
سری تکون دادم که نفس عمیقی کشید. سامان یکی از بهترین های باند بود. بعد لیندا بیشترین کسی که توی مقر بهش اعتماد داشتم سامان بود!
سوار ماشین شدم و از پارکینگ بیرون اومدم. از اینجا تا خونه دقیقا نیم ساعت راه بود!
پامو روی پدال گاز فشار دادم و با سرعت بیشتری سمت جاده اصلی روندم.
هوا دیگه داشت تاریک میشد، پاییز بودو روزهای کوتاهش!
هم زمان با رانندگی قفل گوشیمو باز کردم و توی پیامک ها روی اسم شاهرخ ضربه زدم.
احساس میکردم این روزا از هم دور شدیم!
اون درگیر کارای خودش بود و منم سرگرم کارای خودم!
براش نوشتم:
(سلام شاهی خان کجایی!؟)
پیامو سند کردم و با ریموت در پارکینگ خونه رو باز کردم.
ماشین شاهرخ توی پارکینگ نبود و این برای منی که هم لباس و هم نقاب ِ مخصوص ِ مقر رو پوشیده بودم، یه امتیاز مثبت به حساب میومد!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part76
~\ ماهرخ /~
در خونه رو باز کردم و داخل شدم. عاشق این فضای نیمه تاریک بودم!
پشت سرم درو با پا بستم و نقابمو از روی صورتم برداشتم.
راه اتاقو در پیش گرفتم و همزمان بارونی و کلاهمو از سرم برداشتم.
یه عالمه کار داشتم که باید همه رو انجام میدادم!
با برداشتن حوله و لباس خونگی خودمو به حموم دعوت کردم.
...
سشوار رو توی کشو گذاشتم و از اتاق رفتم بیرون. گوشیمو چک کردم. شاهرخ پیام داده بود!
(سلام ماهی من یه ساعت دیر تر میام)
او!
خب دیرتر میومد و من وقت داشتم کارامو بکنم!!
گوشیو خاموش کردم و به سمت آشپزخونه راه افتادم.
میخواستم فسنجون درست کنم، غذایی که شاهرخ عاشقش بود!
آهنگ ملایمی گذاشتم و شروع کردم به آشپزی؛ عادت داشتم همزمان با آشپزی کردن آهنگ گوش بدم!
آهنگ بی کلام بود و همین باعث میشد به دلم بشینه!
...
در قابلمه رو باز کردم که بوی خورشت توی مشامم پیچید!
اوممم!
چه بوی خوبی!
تقریبا ۴۰ دیقه از وقتمو گرفت!
باید میرفتم سراغ لپتابم تا ایمیل هامو چک کنم!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊