#یک_داستان_یک_پند
✍جوانی به سن ازدواج رسید. او به خاطر تنگی معیشت و روزی از ازدواج میترسید. هاتفی از غیب او را ندا داد که ای جوان! چرا به خدای خود برای روزیرسانی اعتماد و توکل نداری؟! جوان گفت: ترس دارم پس از ازدواج مرا شغل و کسب و کارم سست شود و مدیون خانوادهام گردم. هاتف از او پرسید: آیا به یاد داری که در شکم مادر تو را به رایگان روزی داد و چون متولد شدی با شیر مادر تو را رایگان و بیرنج روزی بخشید؛ و این روزی رایگان خدای تو تا سن بلوغ ادامه داشت و چنان مهر تو را در قلب والدینات انداخت که به تو رایگان روزی میبخشیدند، آن گاه که به سن بلوغ رسیدی روزی تو را از رایگان به دسترنج تو تبدیل کرد و تو را در میان تلاش و کار آزمود تا روزی خود را با معصیت و نافرمانی او کسب نکنی. پس بدان خدای تو، تو را رایگان روزی داده است و اکنون نیز که به سن بلوغ و رشد رسیدهای اگر معصیت و نافرمانی او را نکنی مانند همان روز نخستِ خلقتت تو را و اهلبیت تو را روزی رایگان و بیمنت خواهد بخشید.
@jomlatzibaa
✨﷽✨
#یک_داستان_یک_پند
✍ماده شیر پیری فرزندان خود نصیحت میکرد. گفت: فرزندانم! به روزی رسانی خالقتان یقین داشته باشید. روزی در صحرا به شدت بیمار شده بودم، طوری که بیماری توان حرکت از من گرفته بود. خشکسالی تابستان باعث شده بود شکاری برای ما، به چرا برای صحرا نیاید. دوستانم مجبور به ترک صحرا و رفتن به جنگل کنار آن شده بودند، ولی مرا طاقت رفتن نبود چون گرسنگی هم به شدت ضعف من در کنار بیماریام افزوده بود.
اول طلوع بود که نالهای کردم و از خالق خود، طلب وعدهای غذا برای فرار از چنگال مرگ نمودم. در سینۀ خود شیری نداشتم که بتوانم شما را هم در گرسنگی خود شریک نکنم. به ناگاه لشکری از طاووسها دیدم که بالای سرم پرواز میکردند. گفتم: خدایا! چه شود یکی از آنان روزی من و فرزندانم کنی تا از گرسنگی و مرگ رهایمان سازی؟! با این که توان برخاستن حتی از جای خود نداشتم ولی به روزی رسانی خدا باورم بود.
به ناگاه دیدم تندبادی در آسمان وزیدن گرفت و نظم لشکر طاووسها در آسمان بهم ریخت و باد طاووسی را که قصد داشت آن گاه بر شاخۀ درختی بنشیند هرچه در مقابل باد مقاومت کرد سودی بر او نبخشید و بی اختیار در برابر من قرار گرفت و خداوند او را طعام من نمود تا من نیز توان رفتن به شکارگاه را پیدا کنم و از مرگ، خودم و شما را نجات دهم.
✨﷽✨
#یک_داستان_یک_پند
✍یکی از دوستان وکیل نقل میکرد: مردی به اتهام قتل عمد، در نوبت اعدام در زندان بود. بیگناهی او براحتی قابل اثبات بود ولی متهم نه تنها تلاشی برای اثبات بیگناهی خود نمیکرد، بلکه تمام موارد اتهامی را قبول کرده بود.شب قبل از اعدام، اعدامی را به انفرادی میبَرند و یک روحانی وصیت او را میگیرد و از او میخواهد در لحظات آخر توبه کند و پزشکی بر بالین او حاضر شده و وضعیت جسمی و روحی او را کنترل میکند.
دوست وکیل ما نقل میکرد: وکلای زیادی حاضر شدند بدون دریافت حقالوکاله، در دادگاه حاضر شده و او را تبرئه کنند. ولی متهم هیچ اعتراضی به رأی صادره نداشت و درخواست بررسی مجدد را نمیکرد.در شب قبل از اعدام در انفرادی به او گفتم: «با من راحت باش و قبل از مرگ خود به من راز این عدم تلاش برای رهاییات از مرگ را بگو!»
تبسمی کرد و گفت: «سالها پیش مادرم با همسرم در خانهام حرفش شد. مادرم را زدم و از خانه بیرون به حیاط انداختم، نیمه شب که آتش غضبم خوابید، پشیمان شدم و سراغ مادرم رفتم. دیدم در زیر نور ماه از سرما خود را در گوشهای جمع کرده و گریه میکند. از او حلالیت خواستم. اشکی ریخت و در آغوشم جان داد. از ترس آبرویم او را وارد خانه کردم، در اتاق خواباندم و دوستان و فامیل را گفتم مرده است. این تنها گناه من نبود، بلکه هر کسی حرفی میزد که خوشم نمیآمد در گوشش میخواباندم...
من به مکافات عمل یقین پیدا کردهام، برای همین از مرگ نمیترسم و دنبال آزادی خود نمیروم، بلکه میدانم اگر اینجا هم تبرئه و آزاد شوم، بدتر از این زیر کامیونی له خواهم شد. اگر همه اینها هم نباشد، یقین دارم در بستر بیماری سالها افتاده و به طرز وحشتناک و نفرتانگیزی خواهم مرد. پس تلاش من برای رهایی از مرگ بیفایده است. چون مکافات اعمال من است و اعدام سادهترین مرگ و لطف خدا در حق من است...» این را گفت و به زیر طناب اعدام سر خود را سپرد.
✨﷽✨
#یک_داستان_یک_پند
✍ماده شیر پیری فرزندان خود نصیحت میکرد. گفت: فرزندانم! به روزی رسانی خالقتان یقین داشته باشید. روزی در صحرا به شدت بیمار شده بودم، طوری که بیماری توان حرکت از من گرفته بود. خشکسالی تابستان باعث شده بود شکاری برای ما، به چرا برای صحرا نیاید. دوستانم مجبور به ترک صحرا و رفتن به جنگل کنار آن شده بودند، ولی مرا طاقت رفتن نبود چون گرسنگی هم به شدت ضعف من در کنار بیماریام افزوده بود.
اول طلوع بود که نالهای کردم و از خالق خود، طلب وعدهای غذا برای فرار از چنگال مرگ نمودم. در سینۀ خود شیری نداشتم که بتوانم شما را هم در گرسنگی خود شریک نکنم. به ناگاه لشکری از طاووسها دیدم که بالای سرم پرواز میکردند. گفتم: خدایا! چه شود یکی از آنان روزی من و فرزندانم کنی تا از گرسنگی و مرگ رهایمان سازی؟! با این که توان برخاستن حتی از جای خود نداشتم ولی به روزی رسانی خدا باورم بود.
به ناگاه دیدم تندبادی در آسمان وزیدن گرفت و نظم لشکر طاووسها در آسمان بهم ریخت و باد طاووسی را که قصد داشت آن گاه بر شاخۀ درختی بنشیند هرچه در مقابل باد مقاومت کرد سودی بر او نبخشید و بی اختیار در برابر من قرار گرفت و خداوند او را طعام من نمود تا من نیز توان رفتن به شکارگاه را پیدا کنم و از مرگ، خودم و شما را نجات دهم.
#یک_داستان_یک_پند
✍پادشاهی از دنیا رفت و پسرش بر سر قبر پدر میگریست. مردی بر او گذشت و گفت: تو برای چه گریه میکنی وقتی پدرت پادشاه کشور بود و در دنیا لذتی نماند که نبرده باشد و رنجی نبود که بکشد؟
پسر گفت: پدرم ناکام مُرد. مرد پرسید: مگر کامی در دنیا ماند که او آن را نچشیده باشد؟
پسر گفت: پدرم در آرزوی حمله و تصرف فلان شهر بود تا بر مردم آن شهر هم پادشاهی کند، حیف ناکام و در حسرت از دنیا رفت....
مرد گفت: واقعاً که دنیا، دنیای آرزوهاست! حتی شاه هم با آرزو و در حسرت نرسیدهای از دنیا میرود. پس همان بهتر که آرزویی در دنیا نکنم و حسرت چیزی نکشم!!!
❀
#یک_داستان_یک_پند
✍دوستی نقل میکرد، پدر بسیار بهانهگیر و بدخلق و بددهن و بداخلاقی داشتم. روزی در خانۀ من میهمان بود که خانواده همسرم هم بودند. همسرم برای او چای آورد و او شروع به ایراد گرفتن کرد که چرا چایی کم رنگی آورده است؟ ناراحت شد. قهر کرد و بعد از کلی فحش و ناسزا خواست که برود.
دستش را بوسیدم و التماس کردم ببخشد، اما پدرم پیش همه سیلی محکمی بر گوشم زد و گفت: تو پسر من نیستی و... با این شرایط نتوانستم مانع رفتنش شوم. پدر زنم که از این اتفاق زیاد هم ناراحت نبود، به من گفت: واقعا تحمل زیادی داری، با این پدر بداخلاق و بددهن چگونه میسازی؟! اجازه ندادم حرفش را ادامه دهد.
گفتم: اشک چشم شور است و نمک هم شور؛ اما اشک چشم چون از خود چشم تراوش میکند، هرگز چشم را نمیسوزاند! فحش و ناسزا و سیلی پدرم که من شیرۀ جان او هستم هرگز مرا نسوزاند، اما این کلام تو مانند شوری نمک بود که از بیرون در چشم من ریختی!!! شرمنده شد و تا پایان میهمانی سکوت کرد.
آری، ما هرگز نباید اجازه دهیم دیگران بین ما و والدین و خواهر و برادرانمان رخنه و شکاف ایجاد کنند؛ و باید هوشیار باشیم هرگز در بین دو سنگ آسیاب که روی هم میچرخند، انگشت فرو نکنیم.
✨﷽✨
#یک_داستان_یک_پند
✍اگر یک هویج را در حالت عادی از ارتفاع یک متری، زمین بیندازیم، سالم میماند. و اگر از همین فاصله یک تخم مرغ را رها کنیم، متلاشی میشود. اگر همین هویج را مدتی در حرارت آب جوش قرار دهیم، و سپس رها کنیم، متلاشی میشود و اگر یک تخم مرغ را در حرارت آب جوش بگذاریم، و سپس رها کنیم، دیگر متلاشی نمیشود.
پس میتوان نتیجه گرفت، اشیا در برابر حرارات و سختی، تغییرات مشابه و یکسان پیدا نمیکنند، و واکنش متفاوتی از خود بروز میدهند.
بسیاری از ما که اکنون اهل عبادت و خدا شناسی هستیم، در یک مرحلهای مانند آب جوش با فقر و بیماری اگر حرارت ببینیم، مانند هویجی که در زمان عافیت سفت و محکم بود، در برابر این سختیها و شداید، از هم متلاشی میشویم و حتی تا مرحله کفر هم ممکن است پیش برویم، و بر عکس.و از خدا همیشه بخواهیم آزمون زندگی ما را آسان بگیرد. و طبق آیه آخر سوره بقره، آنچه خارج از توان ما است آن را بر ما تحمیل نکند.
پس انسان برای شناخت خودش نیاز به آزمون الهی دارد.
@jomlatzibaa🌻
┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄
📚#یک_داستان_یک_پند
دو برادر نزد پادشاهی به آهنگری مشغول بودند. روزی پادشاه امر کرد برای جنگ او با سپاه دشمن، یکی از برادران تیری تیرافکن بسازد و برادر دیگر زره پولادین و غیرقابل نفوذ!!! دو برادر تیر و زره را ساختند.
شاه دو برادر را به محوطۀ قصر برد و کنار هم گذاشت و گفت: بایستید؛ و روی به آن دو گفت: تیر را میزنم اگر در زره فرو رفت، آنگاه سازندۀ زره کارش درست نبوده، پس سزای او مرگ است و سازندۀ تیر کارش درست است و باید زنده بماند و اگر در زره فرو نرود، سازندۀ تیر کارش درست نبوده پس سازندۀ زره آزاد و تیر در قلب سازندۀ تیر خواهم زد. هر دو برادر از سخن پادشاه برجای خود لرزیدند. چون پاداش یکی از آنها مرگ حتمی بود در حالی که انتظار آن را نداشتند. پادشاه هر چه در بازو توان داشت کمان را کشید و تیر از کمان بر قلب سازنده فرو رفت و در دم جان سپرد و برادر دیگر آزاد گشت.
هیچ یک از دو برادر این چنین انتظار امتحان پادشاه بر خود، برای محصولشان را نداشتند. برادری که زنده ماند به جای شادی از زنده ماندن خویش، بر نعش برادر خود گریست و گفت: پادشاها! این سازندۀ زره برادر بزرگتر من بود که من فن آهنگری از او آموخته بودم و او به من یاد داد ولی خود به دانستۀ خود عمل نکرد. او به من گفت: چکش را محکم بکوب، ولی خود عمل نکرد؛ پس سزای من زنده ماندن به خاطر علمی بود که از او فراگرفتم و بدان عمل کردم، ولی خودش عمل به علمی که داشت نکرد تا خودش را در چنین روزی از دست مرگ رها سازد.
🔰در احادیث آمده است: در روز قیامت عالمان بیعمل هم به شاگردان خود که به آموختههای خود عمل کرده و بهشتی شدهاند تأسف خواهند خورد
@jomlatzibaa
#یک_داستان_یک_پند
✍پادشاهی را غذا آوردند. آشپز هنگام غذا در کنار پادشاه (باید) بود. به ناگاه شاه لقمه از دهان دور ریخت و آشپز را به باد کتک گرفت. آشپز ملتمسانه پرسید: من چه گناهی کردهام ای قبلۀ عالم؟! شاه گفت: داخل غذای تو سنگ بزرگی بود که دقت نکرده بودی. دستور داد او را زندانی کنند. ساعتی گذشت، پادشاه دستور آزادی او را داد و از او حلالیت طلبید؛ چون زبان در دهان خویش که گرداند متوجه شد آن شئ سخت، دندان او بود که شکسته بود و سنگ نبود.
🔥گاهی انسان خطایی را که از خود اوست متوجه دیگران میکند و چنین دچار معصیت و حق الناس میشود که در حدیث آمده است: هرگز در مقام خشم تصمیم نگیرید.
@jomlatzibaa