هدایت شده از 🍁 تبلیغات موقت🍁
#رمانیکهتوییکهفتههزارانمخاطبجذبششدن😳😱
پاشنه های بلند کفشم نمیذاشت راحت بتونم پشت سر استاد راه برم.
انقدر التماسش کردم ولی فایده نداشت.
حرف دوستم توی گوشم اکو شد
:-لیلی این استاد مغروری که من میشناسم نمره بده ب تو نیست مگر اینکه...اشک تمساح بریزی و از ترفند زنانه استفاده کنی...
سریع رو پنجه پام راه افتادم و قبل اینکه در ماشینشو باز کنه مانع شدم و تکیه دادم ب در ماشین و با بغض و چشمای اشکی زل زدم توی صورتش و با لبای لرزون نالیدم:
+استاد تو روخدااا هرکار بگید میکنم ولی این ترم منو نندازید لطفاااا استاددد
کلمه استاد روبا ناز و بغض گفتم که بالاخره اون نگاه سردو یخیش رو انداخت توی صورتم و با حرفی که زد کل بدنم یخ زد...
#رمانشاعتیادآوره😱👇🔞
https://eitaa.com/joinchat/302579743C8237e41e2b
هدایت شده از 🍁 تبلیغات موقت🍁
#رمان_پر_مخاطب_خون_بسِ_ارباب🔞
#رمانیکهتوییکهفتههزارانمخاطبجذبششدن😳😱
ارباب تو رو خدا داداشمو نکشین تو رو جون عزیزتون ولش کنید...
صدای هق هق گریه هام جلوی حرف زدنم رو گرفته بود.
با زانو روی زمین افتادم و به خاکها چنگ زدم و از ته دل زجه میزدم که یهو با تیر کشیدن پهلوم از درد جیغ بلندی کشیدم. با بغض به زن ارباب نگاه کردم که یهو چنگ زدو با لهن چندشی گفت:قشنگ نگاه کن ببین چطوری تنها بردارتو سلاخی میکنم.
از ترس موهام رو از چنگش در اوردم و خودم رو با بدبختی به ارباب رسوندم و چنگی به شلوارش زدم و با بغض و لکنت نالیدم:
-ارباب تــ..و رو...خدا مانی رو نکش مـ..ن... خون بستون میشم..
زن ارباب چشماش برقی زد و اومد سمتمو چنگی به چونه ام زد و توفی توی صورتم انداخت اما باحرفی که زد مو به تنم سیخ شد و....
#رمان_فروشی_به_صورت_رایگان_سریع_بخونید😍😱😱😳😳👇
https://eitaa.com/joinchat/302186527C561b633322